

خدایا ... !
به من زیستن عطا کن که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری ، لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم ...
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
چگونه زیستن را تو به من بیاموز ...
چگونه مردن را خود خواهم آموخت ...
خدایا ... !
خود خواهی را چندان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم
خدایا ... !
عشق را نصیب کسی کن ، که لایق آن باشد
نه محتاج آن ... نه تشنه ی آن ...
چرا که هر تشنه ای روزی سیراب می شود.
از طرف آقا جواد
حسنک وزیر.
مجالی نیست تا از آستین کوتاه روز بالا بروم
وگپی با ستاره ها بزنم....
دل تنگ آدمها شمعی بود..
که هرشب نور می گریست
تاریکی به نور گفت:چرا گریه می کنی نور گفت:
عشق دریایی پور نور است سوی ساحل باز باید رفت ای تاریک تنهایی
عشق بار گاهیست زدر بار حضور عاشقی مثل گل نسترن است
باید از چشمه ی جان آبش داد عاشقی صحنه ی جولان گاه ماست
این هم از طرف آبجی نازنین... راستی حتما به وبلاگش سر بزنین خیلی قشنگه...
سلام
سلامی به گرمی آفتاب سوزان وعالم تاب که باد سردغربت، بعدازچند گاهی آن راخنک می کند
ولی من باسلام های مکررآن راگرم نگه می دارم.
گل قشنگم توهمان اطمینانی که تابحال هیچکس رابه پاکی وصداقت توستایش نکرده ام.
پروانه زیبای گلستان عشق من ، ببین که درغربت شکسته شدم وباد پائیزی شکستگی صورتم را
به چینهای دامن گندم زارها قیاس کرده وآن رودی که ازکنارم می گذشت خشکیده وتک درخت
سایه انداز بی کسیم بی برگ شده ، دستم رابگیر! پری زیبای من، ملوان بندرآرزوهایم،ای تلاطم
خروشان آب زندگی وگمشده دریای آرزوی من، به امید نجات کشتی عشق زنده مانده ام...
گل قشنگم، رعشئه دستم رابی قافیه می نگارد زیرا برای نوشتن وامانده ام واقعاً وامانده ام زیراکه
درتنگنای حقیری وکوچکی زندگی قرارگرفته ام که ازعشق افسانه ها می سازم واز رستم قهرمان
وعشق بازیچه دست هرآدم بی سروپایی شده که دست به هرکاری می زنند و آنرا به عشق توصیف
می کنند.
نمی دانم که چگونه فراموش کنم ترا... که ازخرابه های هرزگی به قصرسفیدعشق هدایتم کردی و
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویشتن ساختی.آهو بره ای شده ای ، که دوستی گرگ راپذیرفته و
برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش رابدردآوردی.
چگونه فراموش کنم ترا... که سالهاست سخنانت رادرکویردل می رانده ام.
چگونه فراموش کنم ترا... که قلم سبزم رابه توهدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم
باشد. پیشترها سبز را نمی شناختم ، بهتربگویم باسبزرفاقتی نداشتم .
سبزراباتوشناختم ودلم می خواهد که با یاد توهمیشه سبز بنویسم.
از طرف آقا جواد...
حسنک وزیر
ای کاش اجازه ی زیستن در چشمهای تو رو داشته باشم ،
بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم،
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی،
بنای سنگی غم را فرو ریزم،
بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی
میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم
و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم!
اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم.
اين منم مزاحمي که آشناست!
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است !
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست.
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد،
حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد!
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
من و تو مثل دو تا خط ميمونيم كه توي دفتر مشق اسير شديم ...
نرسيديم به همو آخرشم تو همون دفتر كهنه پير شديم...
بي همو كنار هم روزا گذشت دستاي من نرسيد به دست تو
مگه با شكست من شكست تو