

منجی ما، امروز را زمینیان و آسمانیان را منت نهادی ، پس مبارک باد بر ما ، این آمدنت. به امید روزی که لایق آنشویم که تو باز نقاب از چهره برداری ... اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
آقا سلام ، من که "مسعود اقبالی" نیستم !!!ولی میدونم که میدونی ، دلم منم کمتر از اون نیست . اگه لغزیدم ، اگه افتادم ، بازم امید دارم که تو دستم رو بگیری ...
دستم رو به طرفت دراز کردم تا بگیری ...
ردش که نمی کنی ؟؟
اینقدر داغ دار لحظه هام که نمی دونم امروز چندمین سال آغاز امامت شماست ، فقط میگم مبارک باشه ... همین.
غــبــار آمـــــدنـت را ز دور مــــی بـیـنـم ...
ز شــــوق آمـدنـت تـکـــــــسوار مـی خندم
تمام هفته به امید جــمــعــه مـــی گــــریم
تمام جــمــعــه به امــیـد یـــــــار می خندم
غـــروب می شود و باز هـم نـــــمی آیـــی
به اشــک های خودم تـعـنه وار مـی خندم
همیشه جمعه پر از شعـر می شود طبعم
همیشه جمعه پـــر از انـــتـظــار می خندم
به شـــوق دیدنت ای صبح روشـــن فـــــردا
چـه بی قرار بر این شــام تــــار مـی خندم
(شاعر : گمنام)
پ.ن : چه بی قرار و بی قرار تر ز بی قرار می خندم ... العجل یا مولا.
آقای جـمـعـه های غریبی ظــهــور کـن
دهلیز های شب زده را غــرق نـور کـن
آقــــــا چقدر نـــاله زنیم و دعــــا کنیم؟
یــا بــازگــــرد یـــا دل مـــا را صـبور کـن
(شاعر : گمنام)

پ.ن : ای کاش آمده بودی ...
دلم سخت تنگ آمدن است ...
هرگزم نقــــش تــــو از لــوح دل و جان نـــرود
هرگز از یاد مـــن آن ســــرو خـــــرامان نـــرود
از دمــاغ مــــن ســر گـشته خــــیـال دهــنت
بــه جـفــای فـلـــک و غـــصـه ی دوران نـــرود
در ازل بست دلـــــم بــا ســر زلـــفـت پـیـوند
تا ابــــــــد سـر نـکشد و از سـر پیمان نـــرود
هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است
بــــــرود از دل مــــن و از دل مــــن آن نـــــرود
آن چنان مـهر تو ام در دل و جان جـای گرفت
کـــه اگــر سـر بــــرود از دل و از جــان نــــرود
گـــر رود از پی خـــوبـان دل من معذور است
درد دارد چــــه کند از پـــی درمــــــان نــــرود
هرکه خواهد که چو حافظ نشود ســـرگردان
دل به خــوبـــان نــدهد از پـــــی ایشان نرود
(حافظ)
پ.ن : بر سر عهد می مانم ، بارها خوانده ام و باز می خوانم ، العجل ، العجل یا مولای یا صاحب الزمان ...
ای بهترین ، قلب اندود گرفته از غبار غفلت ام را به تو می سپارم تا باز سحابه ی رحمت شوی و بر آن بباری ، و میدانم که اگر دل بر تو سپارم ، اقلید اقلیم عشق را به دستانم خواهی داد ، تا دیگر چشمانم به گدایی فروزانی ، بر سر کوی "آفتاب پرستان" نرود ...
در قبیله ی آفتاب پرستان ، آیینه ها همه زنگار کبودی گرفته اند ، تا مبادا که نور را انعکاس دهند ، تا مبادا که کسی خورشید را ببیند ، آنجا چشم ها همه کورند ، و دلها همه سنگی است ، و شب یعنی روشنی ، و آفتاب یعنی تیرگی ...
مولای هرچه خوب ،بیا و به راستی نور را برایمان جلوه گر ساز ... و فریاد زن : ای سبد هاتان پر "غفلت " ، نور آوردم ، نور ...
ح.م.د - ۲۰ / ۱۰ / ۱۳۸۷
سالها دل طلب جــام جــم از ما می کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لـــــب دریــــا می کرد
(حافظ)
مولای خوبی ها ، چون تو در پرده ی غیبت رفتی ، واژه ها نیز غفلت کردند ، همچون ما، هر یک رنگی تازه گرفتند ، هر کلمه ای بی واحمه ، هم ردیف شد با متضاد خود !
امروز "انسانیت" مترادف شده است با "دیو صفتی" ، "آزادی" یعنی "جنگ ، موشک ، بمب " ، "مردانگی" که دیگر هیچ ! مترادف است با " سکوت و ترس" !!! "انصاف" را هم که هیچ جایی نمی توان یافت ... واژه "مهربانی" را کجا جستجو کنیم ؟ که نیست !!! و "انتظار" ، این واژه ی بی قراری هر جمعه را ، میان همه ی چشم های ملتمس ، میان همه ی دستان قحطی زده ی آدمیان ، میان قلب های سنگی آنها می توان خواند ، بی آنکه بر لب بیاورند ... بی آنکه بدانند ...
و وقتی باز ، برایت فرج را می خوانم ، و وقتی باز عهد ای را تازه می سازم ، انگار ، عطشی درونم را می سوزاند ، مرا ذوب می کند ، عشق است ، آری ، عین ، شین ، قاف ، ... نوری را نشان می دهد ، و می گوید ، لحظه ی دیدار نزدیک است ... بیا و دادمان بستان ... ای دادستان ... که امروز ما کربلایی تازه داریم ، پر از ظلم ، پر از خون ، پر از یزید ، و شمر ، و ابن سعد ...
پ.ن ۱ : و باز زمزمه ندبه ای تاسوعایی نزدیک است ، این الطالب بدم المقتول بکربلا ...
پ.ن ۲ : اصبرو ، اصبرو ، ان الله مع الصابرین ...
ز سرزمین نگاهت رهــــا نـخواهم شد
ز رشـتـه های ولایـت جدا نخواهم شد
کبـوتــرم هـــوس آســمــان تـــو را دارد
میان چارچوب لانه جــــــا نخواهم شد
میان کوچه های انتظار با دلی غمگین
نشسته ام به گدایی و پا نخواهم شد