تبليغاتX
از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است!!!
درباره ما
به نام او

که آغاز گر هر آغاز است

سین لام الف میم

سلام بر محمد و آل محمد

سلام بر قائم

سلام بر تو
لینک دوستان من :
*پایگاه تـــرویــــج اســــــــلام* دین مبین اسلام
*طرحهای درخواستی با تـرنج* Tooranj.Blogfa.com
*وب سایت تــــــــرنـــــــــــــج* www.ToranjArt.ir
* تـــو را مـــــــی خــــوانـــــم * سیمرغ و ققنوس
* ســــــــــرو قـــــــامـــــــــت * مجتبی جونم
*وخدایی که همین نزدیکی ست* آبــجــی نــرگــسی
*شــــهـــــامــــت پـــــــر و ا ز* رهگذر
* قــــــلـــــــب شــیــشـه ای* آبــجــی لوراچی خودم
* شـــیـــطــــان مــــخـــفــی * خاله دخمل
* هــــــــــــــــم زبــــــــــــــون * پرنس و پریام
* خـــــوشـــگـــل عـــاشـــق * آبجی سالی
*آشــــــــــــــــیـــــانـــــــــــــه* پسر دایی دکتر ایمان!
* پــــــــــــــــــاتـــــــــــــــــوق * آبجی نازی (پانی)
* بـــــــــــــــــــهــــــــــــــــــار * آبجی یسنا جون
* بـــــــــی تـــــــــــو نـــــــــه * داداش مسلم عزیزم
* هـیـاهوی بسیـار برای هیچ * آبـجـی وفا
* دختــــــر و پســـــــر آریایی * داداش نیما
* مـثـه یــه نــــور کـــوچــولــو * محبوبه خانم
* لطفا با کفش وارد نشوید!!!* موتوری
* تـــــــــقـــــی اریــکسون ... * تـــــــــقـــــی
* بــه نــامــش و بــه یـــادش * داروگ
*اســــــــــــــــــــــــــــــرار دل * عـبـدالـحـــق
*روزگــــــــــــــــــــــــــــــــــاران* معلم مکتب عشق
* قاصــــــــدک و حکایتی دیگر * آقای پور محمد
* از فــــــــرودينه تا جــــــــــور * خاله ناديا
* اوج پــــــــــــــــــــــــــــــــرواز * آرچانا
*انشاهای گل آقا پریم*
بیا کضم غیظ کنیم !!!
* همه چیز اینجا آزاده * ابوذر
* بـــجــــنــــــــــــــــورد 1400 * استاد سیدی زاده
* صدای پای آب * علی جون
* عشقولانه * حسن جون
* هــــشــــــت تـــایـــــی *
* دختر خاله های خوش تیپ *
* بهونه ی قشنگ *
* سیب سرخ *
* فرهنگ و ادب * خانم کیانی
* حرفهاي تنهايي * ستاره
*یــــــــــــــــاران کـــســــــــــاء*
* وبلاگی سراسر خنده و شادی*
* پــــــــــارازیــــت....*
* ایـران xx جـوان xx زنـدگی *
* بـــــــــــــــــازمــــــانــــده * حکایت دلدادگی ...
* سیـــــــــبـــســتــــــــــان *
*ولـــــــــــی عـــــــــلایـــــی*
* ایـمان تــرانه ی آدمـیست * زهرا خانوم
قالب وبلاگ
لوگو دونی :

دنیا وایسا

دنیا وایسا

ترنج

لینک های جالب :

یه روزی از همین روزها من و من و من و من تصمیم گرفتیم که یه سفر یه روزه کوچولو بهمراه دید و بازدید دوستانه داشته باشیم.

واسه همچین امر مهمی هم طالقان رو انتخاب کردیم!!!

جای همه ی دوستان هم خالی نبود، چون ماشین دیگه ظرفیت نداشت!

جدای از برف بازی ها و لوژ سواری من و من و من و ناهار کنار دریاچه و موتور سواری من، وجود منِ عکاس هم کلی باعث خوش گذشتن شد.

خولاصه اینکه امیدوارم به من و من و من و من مثل من خوش گذشته باشه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:0  توسط حسنک-وزیر  | 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

امروز از اون روزها بود ، که به قول مولوی " هردم از این باغ بری میرسد ، نغزتر از نغزتری میرسد " !!!

۱- دو روز بود که به هزار امید ، داشتم واسه ی کتابخونه مرکزی کلیپ می ساختم !! از صبح ساعت ۷ که میشستم پای سیستم تا ساعت ۱۱- ۱۲ شب که واسه خوابیدن پا میشدم . امروز آقایون مرحمت نمودن خیلی راحت فرمودن "دست شما درد نکنه خیلی خوب شد ! " . واقعا که دستم درد نکنه ! آدم ... تر از من که پیدا نمی شد توی این عالم !!! عـــــــــــــــــــــــــــــجــــــــــــــــــــــــــــــب !!!

۲- از من به شما نصیحت ، هیچ وقت به چراغ بنزین ماشین که تازه خریدین اعتماد نکنید ! و گرنه دیگه دیگه !!! وقتی خاموش شد ، مونده بودم چرا ؟! چراغ بنزینش هنوز روشن نشده بود ، چندتا استارت که زدم ، حساب کار اومد دستم ، که بنزین ندارم ، چهارلیتری ندارم ، دسترسی به هیچ آشنایی ندارم ، جای پارک ام ندارم !!! خلاصه که کلا همه چیز رو نـــــــــــــــــــــــــــدارم !!!

۳- و بازم از من به شما نصیحت ، اگه بی بنزین شدی ، چهارلیتری نداشتی ، جای پارک هم نبود ، به بابات زنگ نزن که واست بنزین بیاره ، چون اصولا فقط این شمایید که باید در مواقع لزوم به ایشون کمک کنی ولا غـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــر !!!

۴- و نصیحت دیگر این که ، توی بالا شهر ، مردم فقط چهار لیتری خالی رو برای "عرق!" لازم دارن! پس به کسی نگو چهارلیتری میخوام که بهت شک می کنند ، پمپ نزینی ها چهار لیتری خالی ندارند سوال نفرمایید ! از کسایی که ماشین مدل بالا سوار هستن حتی سوال در مورد چهارلیتری هم نکن که خیلی بد بهت نگاه می کنن !! میتونی مثه من بری ۲ تا بطری آب معدنی بخری ، (حتما یخ یخ باشه) اول تا اونجایش که می کشی رو بکشی بالا تا یکمی آروم بشی ، بقیش رو هم بریزی تو جـوب و بنزین بزنی توش!!! بـــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دیگه !!!

۵- وقتی ۲ تا یک و نیم لیتری بنزین دستت هست ، هیچ تاکسی ای سوارت نمی کنه ، بی خودی خودت رو خسته نکن ! البته به جز مواردی که بگی دربست مستثنی میشه !!! صد نفر جلوی پات ترمز میزنن ... خیلی عــــــــــــــــــــــــــــــــجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!!

۶- تو مدتی که میری بنزین بخری و برگردی ، بابات صد بار بهت زنگ میزنه ! میتونی مثه من به نشانه اعتراض جواب ندی ! میتونی هم بر عکس من جواب بدی !!! اگه باباتون مثه بابای من باشه ، کنار ماشین با یه چهارلیتری بنزین ایستاده ، ولی به قول معروف "نوش دارو بعد از مرگ سهراب!" خیلی بی خیال ، انگاری ندیدیش ، برید و با یه لبخند باک بنزینتون رو با یک و نیم لیتری ها صفا بدین !!! ....

۷- اما یادت باشه که گذر پوست به بازار دباغ ها می افته ! ممکنه انژکتور ماشینوتن ، بنزین نکشه ، اون موقع با دماغ سوخته مجبوری چهار لیتری بنزین بابا رو هم خالی کنی توش ! اونوقت یکمی هم خفه کنه ! بعد باطریش بخوابه !!! کلا آخر گذرت می افته به بازار دباغ ها ! در نتیجه باز هم با کمال پر رویی ، به روی زنــــــدگـــــــــــــتی لـبــــــــــــــــــخـــــــــنـــــــــــد بزنید و البته دوتا لــــــــــــــــــگـــــــــــد هم توی طـــــــــــایِِِــــــــر ماشین ، یه مـــــــــــشــــــــت هم توی فــــــــــــرمـــــــــــونـــش !!!

پ.ن : در کل آخ که چه روزی شود اون روز !!! اما شما همچنان روحیه ی خودتون رو "هفز!" کنید !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:14  توسط حسنک-وزیر  | 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

امشب می خوام از تو بنویسم ! از خود ِ خود ِ خود ت ! دنیای که واسه ی من یه دنیاست ! چه دلتنگ باشم ، چه حسنک . امشب میشه دو سال . دو ساله که تموم حرفام رو ، تموم خنده هام ، غصه هام ، دلتنگیام ، خاطراتم رو ، توی برگهای مجازی تو جا میدم ، دلخوشم که یه روزی ، بشینم آلبوم خاطراتم رو ورق بزنم ، و ببینم که چه روزهایی ، اومدن و رفتن ...

اگه اینجا نبود ، نمی دونم امروز حال و روزم چه جوری بود ، اما هیچ پشیمون نیستم که تو رو ساختم ، از این که توی دنیای مجازی خودم هستم ، با تمام باید ها و نباید هام ، خوشحالم ، توی دنیای واقعی که نمیشه آدم خوده خودش باشه ، یعنی بهت اجازه نمیدن ، بعضی ها با حرفهاشون ، بعضی ها با نگاهشون ، بعضی هام که ... اصلا بی خیالش ، بی خیال همشون ...

اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم ، چیزای خوب ، میدونی ، خوب که نگاه می کنم ، میبینم حتی سکوت رو بیشتر یاد گرفتم ، چیزی که قبلا بلد نبود ، من ، "حسن" ، همیشه معترض بودم. هیچ وقت دوست نداشتم دنیا عوض بشه ، همیشه دلم میخواست ، وقتی یه چیزی هست همیشه باشه ، وقتی یه چیزی نیست هیچ وقت نباشه ، از ثبات بیشتر خوشم می اومد تا تغییر کردن. اما حالا دیگه نه ، به همه چیز عادت می کنم ، دیگه خودم رو به در و دیوار نمی کوبونم ، دیگه صبرم زیاد شده ، اما خب خودت میدونی که تو با من چه کردی !!! یعنی تو که نه ، خودم با خودم چه کردم !!! خودت میدونی که توی زندگیم هیچ چیزی کم نیست ، اما یه چیزی کمه ، بازم دلم میخواد نگردی دنیا ، واستی تا من پیاده شم ، از چرخشت خسته شدم .... 

گله و شکایت و حکایت بسه عزیزم ، بزار امشب رو باز بی خیال دنیا بشم ، بگم صفاتو عشقه ، سفیدی رو رها کن ، چشمه سیاتو عشقه...

تولدت مبارک ، همدم بی صدای من ... 

تولدت مبارک دنیای من ...

پ.ن ۱: تو هم مثل من سکوت کن ، برایت خوب است ، شاید بخوانند از چشمانت ، نگاهت را ...

پ.ن ۲: بشکفد لاله ي رنگين مراد ، غنچه ي سرخ فرو بسته ي دل باز شود ، من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز ، روزگاري که به سر آمده آغاز شود ، روزگار دگري هست و بهاران دگر ، شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنري والاتر ، ليک هرگز نپسنديم به خويش  ، که چو يک شکلک بي جان شب و روز  ، بي خبر از همه ، خندان باشيم ، بي غمي درد بزرگي ست که دور از ما باد ، زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست ، هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پیوسته به جاست ، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.

پ.ن ۳ : ممنون از تموم اون کسایی که بودن و خوندن ، اونایی که خوندن و نظر دادن ، با هام خندیدن ، باهام همدردی کردن ، اونایی که حرفهاشون رو با من قسمت کردن ... مخصوصا تو آبجی نرگسی خوبم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:30  توسط حسنک-وزیر  | 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

امروز روز آخر کارآموزیم بود ، بلاخره این ساعت ۲۴۰ ام هم رسید و همه چیز با سلام و صلوات به پایان رسید.

صبح با یه عالمه قولی که به خودم دادم ، به سمت کارآموزی روانه شدم ، ساعت ۹:۱۵ بود رسیدم ، آخر این تغیر دکوراسیون اونجا ، پر و بال ما رو هم گرفت ! همراه با آقای فولاد ستون تغیر دکوراسیون دادیم به حالت اول. "بلاخره حرف خودش رو به کرسی نشوند" . سعی کردم روز آخر هم به چند نفر کمک کنم ، هرچند به مزاج مسئول کارآموزیمون خوش نیاد! . "نمی دونم کجای دین نوشته که اگه یه نفر یکمی موهاش پیدا بود ، نباید بهش کمک کرد!" . ...
ساعت ۱۳ که شد ، دلم خیلی شور میزد ، نمی دونم چرا ، سعی کردم همه چیز قشنگ تموم بشه ، باهاشون دست دادم و گفتم حلال کنید ، بعد هم همون شعر حافظ رو که از قبل براشون تایپ کرده بودم و پرینت گرفته بودم ، به عنوان حرف آخرم تقدیمش کردم ، و مثل خودشون به کمی "افلا تعقلون" دعوت کردم ... "تعنه نزنید" ، "تهمت نزنید" ، "غیبت نکنید" ، "به دیگران کمک کنید" اینها فکر کنم مهم تر باشد تا این که ، بحث کنیم درمورد حجاب آدمهایی که ما مسئولشون نیستیم ...
پیش آقای حیدری رفتم و از ایشون هم طلب حلالیت کردم ، یه قبض ۱۲۰۰ تومنی هم برای چند تا سی دی خام و دی وی دی خامی که واسه خودم استفاده کرده بودم از اطلاعات گرفتم ، و بعد هم امضا های آخر و یه نمره ی بیست که خیلی بهم چسبید. انگار آقای کشانی میدونست که من هنوزم مثل بچگی عاشق بیستم ، به جای نمره دادن بر مبنای ۶۰ از مبنای بیست استفاده کرد و نمره ی کامل رو بهم داد ..."یادش به خیر بچه که بودم ۱۹.۵ که می گرفتم یه عالمه گریه میکردم ، اونوقت مامانم دستم رو میگرفت و بهم می گفت ،عزیزم ۱۹.۵ هم برادر بیسته ..."

و بلاخره حالا می تونم بنویسم. پایان.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:20  توسط حسنک-وزیر  | 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

چند روزی هست که کارم شده ، من بدو ، دنیا بدو ! از آن روزهایی که آدم دیگر آخر شب عرصه را تنگ می بیند و بلند فریاد میزند ، من خسته شددم ، خوابم می آید ، لطفا کمی استراحت بده ! دنیا وایسا !!! وقت تنگه تنگ است و از هر طرف هم یکی نمک می شود روی زخمی ...

امروز آمده ام اول گزارش این چند روز کارآموزیم را بنویسم ، و بعد هم کمی حرف حساب و کتاب بزنم !

روز بیست و هشتم ، چهارشنبه ، ۲۵/۱۰/۱۳۸۷ :

۱- اولین روز فراغت موقت تحصیلی ، بعد از امتحانات پایان ترم بود ، ! به خودم سختی ندادم ، بی خیال دنیا تا ساعت ۱۱:۳۰ خوابیدم! ۲- وسط راه آتش نشان هم شدیم ! امان از کپسول آتش نشانی خالی !! ۳- کارآموزی بازهم شروع شد ، با یک عالمه تغییر و تحول !آشنایی با یک مسئول جدید !"آقایی حسینی" ، و یک دکوراسیون جدید! که قرار بود فردا صبح اعمال شود. ۵- اینترنت غیر فعال شده در کتابخانه ! ۶- شروع پروژه ی ماتریس!

روز بیست و نهم ، پنجشنبه ، ۲۶/۱۰/۱۳۸۷ :

۱- برای فرار از کمک کردن در تغییر دکوراسیون "حمالی" کارآموزی را از بعد از ظهر شروع کردم! ۲- چقدر این آقای فولاد ستون غرغر کرد ، از دست دکوراسیون جدید و دکوراسیون چی "آقای حسینی" شکار شکار بود !!! ۳- هر چیزی که می گفت به "تغیر دکوراسیون" بر میگشت ! ۴- چندین بار مرا به افلا تعقلون برای تغیر دکوراسیون دعوت کرد! ۵- چقدر بعضی ها بد بین هستند ! می گفت هرکس(۹۹٪ برابر هرکس میشود؟ یا نه ؟) موهایش رو مد روز بزند و ، یا صورتش سه تیغه باشد !! آدم بدی است !! ۶- چندین بار خواستم به آقای فولاد ستون بگم (عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت ، من اگر خوبم اگر بد ، تو برو خودرا باش ، هرکسی آن دِروَد عاقبت کار که کشت ... حافظ) ولی گفتم بزار احترام بزرگتری رو نگه دارم ...۷ اینترنت فعال در کتابخونه ، و یکطرفه شدن تلفن خونه!

روز سی ام، شنبه ، ۲۸/۱۰/۱۳۸۷ :

۱-با یه اعصاب یخ زده ! ساعت ۷ صبح از خونه زدم بیرون ، ۸:۳۰ کار آموزی بودم ، توی اتوبوس ، یه پسر ۷-۸ ساله رودیدم که مدام شیشه ی سرد اتوبوس رو "ها" میکرد و با انگشت روی اون شکلک می کشید ... ، سعی کردم باز بی خیال دنیا بشم ! چند دقیقه ای میخ اون شده بودم ... ۲- بازم مسئول آقای فولاد ستون بود ، و باز هم غرغر های "ضد دکوراسیون" رو باید تحمل میکردم ! ۳- تا بعد از ظهر به برنامه ی ماتریس کلنجار میرفتم ، و حتی یه خط هم پیش نمی رفت. ۴- ساعت ۶ شب بود که برگشتم خونه ، خسته و گرسنه ... اما فقط فکرم به تابع و ماتریس و ... بود ! ۵- تولد آقا رسول بود"دامادمون" ولی من یادم رفته بود ، خودش اومد دنبالم و رفتیم خونه ی آبجی ۶ - خوب بود ولی ... هیچی! بهتره دیگه یادم نیاد!

روز سی و یکم ، یکشنبه ، ۲۹/۱۰/۱۳۸۷ :

۱- صبح ساعت ۸:۱۰ دقیقه بود که به سمت کارآموزی حرکت کردم ، ساعت ۹:۰۰ رسیدم کتابخونه ، آقای فولادستون نگرانم شده بود !!!(حتما نگران شده بود که اگه من نباشم ، واسه ی کی غرغر کنه؟؟) ۲- طبق معمول این چند روز بحث روز "علل تغیر دکوراسیون" بود !  ۳- گاهی وقتها منم یه اشتباهاتی می کنم فجیح !(خب هرچی شما بگین بلد نیستم املاش  چجوریه ! شایدم فجیه!) آقای فولاد ستون آلبوم عکاسهاش رو بهم نشون داد ، منم نمی دونم چرا از دهنم در رفت که منم سایت طراحی دارم !! گفتن این حرف همانا ! دیدن سایتم همانا ! و چرت و پرتای ایشون همانا !! اینجا رو بزاریم واسه ی حرفای حساب و کتابم ! ۴- چند بار دیگه داشتم کنترلم رو از دست میدام که سرش داد بزنم ... ۵- بعدازظهر قرار بود یه سایت برای دوستم بسازم ! تا ساعت ۷:۱۵ هم دستم بند ساختن سایت بود ... ۶- ساعت ۸:۳۰ با یه اعصاب شلوغ که یک عالمه حرف توش گیر کرده بود واسه زدن ، روونه ی خونه شدم ...

روز سی و دوم ، دوشنبه ، ۳۰/۱۰/۱۳۸۷ :

ساعت ۹ بود رسیدم کتابخونه ، چند بار خواستم حرفایی که دیروز بهش نزده بودم رو بزنم ، ولی بی خیال شدم ، گفتم باشه بزار بگه "؟ره" ولی نگه بده ... سعی کردم زیاد دم پر باهاش نشم ، خیلی سکوت کردم. بیشتر سرم رو گرم کرده بودم به پروژه ماتریس ، خیلی خوب شده تا اینجا ، دیگه کاری به اون صورت نداره ، انشالله فردا تمومش می کنم ... ساعت ۷ بود اومدم خونه ، و تصمیم گرفتم تموم حرفای نگفته رو بزنم ...

پ.ن : الان که رسیدم به آخرش ، بازم گفتم بزار چیزی نگم ، بزار بازم صبر کنم ، شاید باید تا فردا صبر کرد ، فردا روز آخره ، دلم میخواد روز خوبی باشه ، باید از همه حلالیت بگیرم ... حتی از تویی که دلم میخواد ! "لا اله الا الله" ! هیچی!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 21:10  توسط حسنک-وزیر  | 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

خب سلام ، سر صبح تمومی رفیقای گلم به خیرباشه ! (امروز سحر خیز سحر خیزم!) و توی یه صبح سرد زمستونی می خوام از بیست و هفتمین روز از کارآموزیم بنویسم. (آخه ماشالله دیشب اومدم بنویسم که خواب افتاد توی چشمم و دیدم از خواب هیچی بهتر سرحالم نمیاره!).

صبح که ساعت ۸:۱۵ یه دوشی گرفتم و بعد هم روانه مهاجر شدم ، تا ظهر اونجا بودم ، بعد هم بدو بدو تا کتابخونه ، وقتی رسیدم آقای نمی دونم چی چی "اینقدر از اخلاقش خوشم نیومد که فامیلش ام یاد نگرفتم" هنوز اونجا بودن ، خلاصه مثه دیروز کلی در باب مظرات خودکار قرمز حرف توی گوشم زد ، بعد هم یه چندتا بهونه بیخودی که نمی دونم بعضی شماره ها رو کج چسبوندی ! (بابا خدا پدرت رو بیامرزه بزار ۲ روز بیای اونجا و اینقدر نق بزن ! گنده دماغ!!!) خدا رو شکر که من صبح کارآموزی ندارم !

آقای بت شکن که اومد دنیا رو بهم دادن ، دعا میکردم زودی این طرف بره ، تا ۱۴:۲۰ نشستم پشت سیستم پشتی که نخوام برچسب بچسبونم ، بعد هم که آقای حیدری قربونش برم اومد و من رو خلاص کرد از این حکایت برچسب نویسی !! گفت شما ویندوز این سیستم ها رو عوض کن و بعد هم بشین پای قفل شکستن ببین می تونی قفل این سی دی درج ۳ رو بشکنی ! که با تلاش بسیار و عنایت الطاف نرم افزار های clonyxxl و alcoler موفق به شکستن قفل این نرم افزار شده و همگان را خرسند نمودیم !!!

شب موقعه برگشتن گوشیم رو که نگاه انداختم ، (طبق معمول روی سایلنت بود و شماره ها رو ندیه بودم) چشم ام به جمال شماره جدید آق موتوریمون افتاد(خدا شانس بده ماهم کاشکی موتور داشتیم که هی خطمون رو عوض کنیم ! قابل توجه آقا مجی محله ! شماره جدیده موتوری رو دارم ولی بهت نمیدم تا وقتی که آره !!!! گرفتی که؟؟) ! به به یادم افتاد که از جمعه تا الان می خواستم بهش زنگ بزنم و نزدم ! خلاصه که زدیم موتوری رو هم از خواب بیدارش کردیم و یه 10 دقیقه ای باهم حرفیدیم !!! همون موقعه ام یه "خل و چل" توی قسمت زنونه ایستاده بود و هرچی بهش می گفتن بیا توی مردا ! می گفت نمیام !!! اصفانیام که غیرتی اما آخر زورشون بهش نرسید !!! فقط کلی داد زدن ما اصلا نفهمیدیم با موتوری چی گفتیم !

راستی بلاخره دیشب فهمیدم که کی بود اونی که خیلی ما رو میخواست ! ولی بماند گفته نگو !!! بدبخت کلی معذرت خواهی کرد که دیشب اون حرفها رو زده !!! من برم به کار آموزیم امروزم برسم ! فعلا یا حق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 7:17  توسط حسنک-وزیر  | 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

خب به دلیل ذیق شایدم ضیغ نمی دونم یه همچین چیزی "وقت" بریم که داشته باشیم گزارش روز ۲۶ ام !
اول که با یه ضد حال اثاثی!! رو به رو شدم ! آقای حیدری از دیداری شنیداری کوچ کردن به Server ! و یه آدم بد اخلاق شده مسئول کارآموزی صبح ها ُ خدا رو شکر جای شکرش باقیه که آقای بت شکن بعد از ظهر ها مسئول هستن و من می تونم یه نفس راحت بکشم که حداقل زیر دست اون نیفتادم !!!

امروز حدود 600 تا برچسب چسبوندم ! (هر روز کار ها مزخرف تر از دیروز ) توی دلم فقط دعا میکردم که زودی بیام خونه بشینم پای پروژه وبم ، آخه توی اون هیاهوی اونجا اصلا تمرکز حواس واسه برنامه نوشتن ندارم ، پروژه رو باید شنبه تحویل بدم ولی 40 % دیگش مونده ، خدا به دادم برسه این روزها ...

این آخر شبی هم که یه بابای زنگ زده به گوشیم ، میگه حسن آقا ، میگم بفرمایید ، میگه خیلی می خوامت ، میگم شما ، میگه بماند !! بعد با گوشی بابا زنگ زدم بهش ، بی ادب یه عالمه فخش داد ، دوباره با گوشی خودم زنگ زدم ، میگه شرمنده نفهمیدم شما بودید ؟؟ میگم آره ، میگه ببخشید خیلی می خوامت ، میگم شما ، باز میگه فعلا نمیشه بگم ، ببخشید تورو خدا اشتباه گرفتمتون ، بعدا میگم بهتون ... جلل الخالق !! این روزگارم چه به سر مردم آورده !!!

پس شرمنده ببخشید زیاد حرف زدم من برم ادامه پروژه ام رو بنویسم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:34  توسط حسنک-وزیر  | 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

در روزهای آخر فصل خزان
خدا
از باغ کهکشان
یک ستاره چید
از روح خود در او دمید
و باز آن باغبان مهربان
یک گل بیآفرید

***

گل را میان سبدی از ابر نشاند
در کالبدش
آواز عشق بخواند
با باد صبح
او را
به باغ زمینی اش رساند


نون ر گاف سین

حالا
باغ زمینی خدا
گلی تازه داشت
یک نرگس زیبا
که او به مهر
در باغ زندگی بکاشت (ح.م.د ۲۴/۰۹/۱۳۸۷)

 

و من امروز ، همین امروز ، در فصل رسیدنت به باغ زندگی ، برایت سبد سبد از باغ دعا گل چین می کنم ، خوشبختی را ، سعادت را ، و مهربانی ...
و خواندنی ترین ترانه ها ...

تولدت مبارک

پ.ن 1 : آخرین روزهای خزان امسال ، بیست و یکمین بهار ِ دختر پاییزی ماست ، پس تولدت مبارک عزیزم .

پ.ن 2 : و آن روز که خود را از زندان تن رها کنی ، تولدی دیگر است ، و جشن دلدادگی آغاز می کنی ، امسال تو جایی دیگر متولد شدی ، پرواز کردی ...

پ.ن ۳ : تا ابد دال واو سین ت ت دال الف ر میم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 8:30  توسط حسنک-وزیر  |