

یه روزی از همین روزها من و من و من و من تصمیم گرفتیم که یه سفر یه روزه کوچولو بهمراه دید و بازدید دوستانه داشته باشیم.
واسه همچین امر مهمی هم طالقان رو انتخاب کردیم!!!
جای همه ی دوستان هم خالی نبود، چون ماشین دیگه ظرفیت نداشت!
جدای از برف بازی ها و لوژ سواری من و من و من و ناهار کنار دریاچه و موتور سواری من، وجود منِ عکاس هم کلی باعث خوش گذشتن شد.
خولاصه اینکه امیدوارم به من و من و من و من مثل من خوش گذشته باشه.
امروز از اون روزها بود ، که به قول مولوی " هردم از این باغ بری میرسد ، نغزتر از نغزتری میرسد " !!!
۱- دو روز بود که به هزار امید ، داشتم واسه ی کتابخونه مرکزی کلیپ می ساختم !! از صبح ساعت ۷ که میشستم پای سیستم تا ساعت ۱۱- ۱۲ شب که واسه خوابیدن پا میشدم . امروز آقایون مرحمت نمودن خیلی راحت فرمودن "دست شما درد نکنه خیلی خوب شد ! " . واقعا که دستم درد نکنه ! آدم ... تر از من که پیدا نمی شد توی این عالم !!! عـــــــــــــــــــــــــــــجــــــــــــــــــــــــــــــب !!!
۲- از من به شما نصیحت ، هیچ وقت به چراغ بنزین ماشین که تازه خریدین اعتماد نکنید ! و گرنه دیگه دیگه !!! وقتی خاموش شد ، مونده بودم چرا ؟! چراغ بنزینش هنوز روشن نشده بود ، چندتا استارت که زدم ، حساب کار اومد دستم ، که بنزین ندارم ، چهارلیتری ندارم ، دسترسی به هیچ آشنایی ندارم ، جای پارک ام ندارم !!! خلاصه که کلا همه چیز رو نـــــــــــــــــــــــــــدارم !!!
۳- و بازم از من به شما نصیحت ، اگه بی بنزین شدی ، چهارلیتری نداشتی ، جای پارک هم نبود ، به بابات زنگ نزن که واست بنزین بیاره ، چون اصولا فقط این شمایید که باید در مواقع لزوم به ایشون کمک کنی ولا غـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــر !!!
۴- و نصیحت دیگر این که ، توی بالا شهر ، مردم فقط چهار لیتری خالی رو برای "عرق!" لازم دارن! پس به کسی نگو چهارلیتری میخوام که بهت شک می کنند ، پمپ نزینی ها چهار لیتری خالی ندارند سوال نفرمایید ! از کسایی که ماشین مدل بالا سوار هستن حتی سوال در مورد چهارلیتری هم نکن که خیلی بد بهت نگاه می کنن !! میتونی مثه من بری ۲ تا بطری آب معدنی بخری ، (حتما یخ یخ باشه) اول تا اونجایش که می کشی رو بکشی بالا تا یکمی آروم بشی ، بقیش رو هم بریزی تو جـوب و بنزین بزنی توش!!! بـــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دیگه !!!
۵- وقتی ۲ تا یک و نیم لیتری بنزین دستت هست ، هیچ تاکسی ای سوارت نمی کنه ، بی خودی خودت رو خسته نکن ! البته به جز مواردی که بگی دربست مستثنی میشه !!! صد نفر جلوی پات ترمز میزنن ... خیلی عــــــــــــــــــــــــــــــــجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!!
۶- تو مدتی که میری بنزین بخری و برگردی ، بابات صد بار بهت زنگ میزنه ! میتونی مثه من به نشانه اعتراض جواب ندی ! میتونی هم بر عکس من جواب بدی !!! اگه باباتون مثه بابای من باشه ، کنار ماشین با یه چهارلیتری بنزین ایستاده ، ولی به قول معروف "نوش دارو بعد از مرگ سهراب!" خیلی بی خیال ، انگاری ندیدیش ، برید و با یه لبخند باک بنزینتون رو با یک و نیم لیتری ها صفا بدین !!! ....
۷- اما یادت باشه که گذر پوست به بازار دباغ ها می افته ! ممکنه انژکتور ماشینوتن ، بنزین نکشه ، اون موقع با دماغ سوخته مجبوری چهار لیتری بنزین بابا رو هم خالی کنی توش ! اونوقت یکمی هم خفه کنه ! بعد باطریش بخوابه !!! کلا آخر گذرت می افته به بازار دباغ ها ! در نتیجه باز هم با کمال پر رویی ، به روی زنــــــدگـــــــــــــتی لـبــــــــــــــــــخـــــــــنـــــــــــد بزنید و البته دوتا لــــــــــــــــــگـــــــــــد هم توی طـــــــــــایِِِــــــــر ماشین ، یه مـــــــــــشــــــــت هم توی فــــــــــــرمـــــــــــونـــش !!!
پ.ن : در کل آخ که چه روزی شود اون روز !!! اما شما همچنان روحیه ی خودتون رو "هفز!" کنید !!!!
امشب می خوام از تو بنویسم ! از خود ِ خود ِ خود ت ! دنیای که واسه ی من یه دنیاست ! چه دلتنگ باشم ، چه حسنک . امشب میشه دو سال . دو ساله که تموم حرفام رو ، تموم خنده هام ، غصه هام ، دلتنگیام ، خاطراتم رو ، توی برگهای مجازی تو جا میدم ، دلخوشم که یه روزی ، بشینم آلبوم خاطراتم رو ورق بزنم ، و ببینم که چه روزهایی ، اومدن و رفتن ...
اگه اینجا نبود ، نمی دونم امروز حال و روزم چه جوری بود ، اما هیچ پشیمون نیستم که تو رو ساختم ، از این که توی دنیای مجازی خودم هستم ، با تمام باید ها و نباید هام ، خوشحالم ، توی دنیای واقعی که نمیشه آدم خوده خودش باشه ، یعنی بهت اجازه نمیدن ، بعضی ها با حرفهاشون ، بعضی ها با نگاهشون ، بعضی هام که ... اصلا بی خیالش ، بی خیال همشون ...
اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم ، چیزای خوب ، میدونی ، خوب که نگاه می کنم ، میبینم حتی سکوت رو بیشتر یاد گرفتم ، چیزی که قبلا بلد نبود ، من ، "حسن" ، همیشه معترض بودم. هیچ وقت دوست نداشتم دنیا عوض بشه ، همیشه دلم میخواست ، وقتی یه چیزی هست همیشه باشه ، وقتی یه چیزی نیست هیچ وقت نباشه ، از ثبات بیشتر خوشم می اومد تا تغییر کردن. اما حالا دیگه نه ، به همه چیز عادت می کنم ، دیگه خودم رو به در و دیوار نمی کوبونم ، دیگه صبرم زیاد شده ، اما خب خودت میدونی که تو با من چه کردی !!! یعنی تو که نه ، خودم با خودم چه کردم !!! خودت میدونی که توی زندگیم هیچ چیزی کم نیست ، اما یه چیزی کمه ، بازم دلم میخواد نگردی دنیا ، واستی تا من پیاده شم ، از چرخشت خسته شدم ....
گله و شکایت و حکایت بسه عزیزم ، بزار امشب رو باز بی خیال دنیا بشم ، بگم صفاتو عشقه ، سفیدی رو رها کن ، چشمه سیاتو عشقه...
تولدت مبارک ، همدم بی صدای من ...

پ.ن ۱: تو هم مثل من سکوت کن ، برایت خوب است ، شاید بخوانند از چشمانت ، نگاهت را ...
پ.ن ۲: بشکفد لاله ي رنگين مراد ، غنچه ي سرخ فرو بسته ي دل باز شود ، من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز ، روزگاري که به سر آمده آغاز شود ، روزگار دگري هست و بهاران دگر ، شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنري والاتر ، ليک هرگز نپسنديم به خويش ، که چو يک شکلک بي جان شب و روز ، بي خبر از همه ، خندان باشيم ، بي غمي درد بزرگي ست که دور از ما باد ، زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست ، هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پیوسته به جاست ، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.
پ.ن ۳ : ممنون از تموم اون کسایی که بودن و خوندن ، اونایی که خوندن و نظر دادن ، با هام خندیدن ، باهام همدردی کردن ، اونایی که حرفهاشون رو با من قسمت کردن ... مخصوصا تو آبجی نرگسی خوبم.
امروز روز آخر کارآموزیم بود ، بلاخره این ساعت ۲۴۰ ام هم رسید و همه چیز با سلام و صلوات به پایان رسید.
صبح با یه عالمه قولی که به خودم دادم ، به سمت کارآموزی روانه شدم ، ساعت ۹:۱۵ بود رسیدم ، آخر این تغیر دکوراسیون اونجا ، پر و بال ما رو هم گرفت ! همراه با آقای فولاد ستون تغیر دکوراسیون دادیم به حالت اول. "بلاخره حرف خودش رو به کرسی نشوند" . سعی کردم روز آخر هم به چند نفر کمک کنم ، هرچند به مزاج مسئول کارآموزیمون خوش نیاد! . "نمی دونم کجای دین نوشته که اگه یه نفر یکمی موهاش پیدا بود ، نباید بهش کمک کرد!" . ...
ساعت ۱۳ که شد ، دلم خیلی شور میزد ، نمی دونم چرا ، سعی کردم همه چیز قشنگ تموم بشه ، باهاشون دست دادم و گفتم حلال کنید ، بعد هم همون شعر حافظ رو که از قبل براشون تایپ کرده بودم و پرینت گرفته بودم ، به عنوان حرف آخرم تقدیمش کردم ، و مثل خودشون به کمی "افلا تعقلون" دعوت کردم ... "تعنه نزنید" ، "تهمت نزنید" ، "غیبت نکنید" ، "به دیگران کمک کنید" اینها فکر کنم مهم تر باشد تا این که ، بحث کنیم درمورد حجاب آدمهایی که ما مسئولشون نیستیم ...
پیش آقای حیدری رفتم و از ایشون هم طلب حلالیت کردم ، یه قبض ۱۲۰۰ تومنی هم برای چند تا سی دی خام و دی وی دی خامی که واسه خودم استفاده کرده بودم از اطلاعات گرفتم ، و بعد هم امضا های آخر و یه نمره ی بیست که خیلی بهم چسبید. انگار آقای کشانی میدونست که من هنوزم مثل بچگی عاشق بیستم ، به جای نمره دادن بر مبنای ۶۰ از مبنای بیست استفاده کرد و نمره ی کامل رو بهم داد ..."یادش به خیر بچه که بودم ۱۹.۵ که می گرفتم یه عالمه گریه میکردم ، اونوقت مامانم دستم رو میگرفت و بهم می گفت ،عزیزم ۱۹.۵ هم برادر بیسته ..."
و بلاخره حالا می تونم بنویسم. پایان.
چند روزی هست که کارم شده ، من بدو ، دنیا بدو ! از آن روزهایی که آدم دیگر آخر شب عرصه را تنگ می بیند و بلند فریاد میزند ، من خسته شددم ، خوابم می آید ، لطفا کمی استراحت بده ! دنیا وایسا !!! وقت تنگه تنگ است و از هر طرف هم یکی نمک می شود روی زخمی ...
امروز آمده ام اول گزارش این چند روز کارآموزیم را بنویسم ، و بعد هم کمی حرف حساب و کتاب بزنم !
روز بیست و هشتم ، چهارشنبه ، ۲۵/۱۰/۱۳۸۷ :
۱- اولین روز فراغت موقت تحصیلی ، بعد از امتحانات پایان ترم بود ، ! به خودم سختی ندادم ، بی خیال دنیا تا ساعت ۱۱:۳۰ خوابیدم! ۲- وسط راه آتش نشان هم شدیم ! امان از کپسول آتش نشانی خالی !! ۳- کارآموزی بازهم شروع شد ، با یک عالمه تغییر و تحول !آشنایی با یک مسئول جدید !"آقایی حسینی" ، و یک دکوراسیون جدید! که قرار بود فردا صبح اعمال شود. ۵- اینترنت غیر فعال شده در کتابخانه ! ۶- شروع پروژه ی ماتریس!
روز بیست و نهم ، پنجشنبه ، ۲۶/۱۰/۱۳۸۷ :
۱- برای فرار از کمک کردن در تغییر دکوراسیون "حمالی" کارآموزی را از بعد از ظهر شروع کردم! ۲- چقدر این آقای فولاد ستون غرغر کرد ، از دست دکوراسیون جدید و دکوراسیون چی "آقای حسینی" شکار شکار بود !!! ۳- هر چیزی که می گفت به "تغیر دکوراسیون" بر میگشت ! ۴- چندین بار مرا به افلا تعقلون برای تغیر دکوراسیون دعوت کرد! ۵- چقدر بعضی ها بد بین هستند ! می گفت هرکس(۹۹٪ برابر هرکس میشود؟ یا نه ؟) موهایش رو مد روز بزند و ، یا صورتش سه تیغه باشد !! آدم بدی است !! ۶- چندین بار خواستم به آقای فولاد ستون بگم (عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت ، من اگر خوبم اگر بد ، تو برو خودرا باش ، هرکسی آن دِروَد عاقبت کار که کشت ... حافظ) ولی گفتم بزار احترام بزرگتری رو نگه دارم ...۷ اینترنت فعال در کتابخونه ، و یکطرفه شدن تلفن خونه!
روز سی ام، شنبه ، ۲۸/۱۰/۱۳۸۷ :
۱-با یه اعصاب یخ زده ! ساعت ۷ صبح از خونه زدم بیرون ، ۸:۳۰ کار آموزی بودم ، توی اتوبوس ، یه پسر ۷-۸ ساله رودیدم که مدام شیشه ی سرد اتوبوس رو "ها" میکرد و با انگشت روی اون شکلک می کشید ... ، سعی کردم باز بی خیال دنیا بشم ! چند دقیقه ای میخ اون شده بودم ... ۲- بازم مسئول آقای فولاد ستون بود ، و باز هم غرغر های "ضد دکوراسیون" رو باید تحمل میکردم ! ۳- تا بعد از ظهر به برنامه ی ماتریس کلنجار میرفتم ، و حتی یه خط هم پیش نمی رفت. ۴- ساعت ۶ شب بود که برگشتم خونه ، خسته و گرسنه ... اما فقط فکرم به تابع و ماتریس و ... بود ! ۵- تولد آقا رسول بود"دامادمون" ولی من یادم رفته بود ، خودش اومد دنبالم و رفتیم خونه ی آبجی ۶ - خوب بود ولی ... هیچی! بهتره دیگه یادم نیاد!
روز سی و یکم ، یکشنبه ، ۲۹/۱۰/۱۳۸۷ :
۱- صبح ساعت ۸:۱۰ دقیقه بود که به سمت کارآموزی حرکت کردم ، ساعت ۹:۰۰ رسیدم کتابخونه ، آقای فولادستون نگرانم شده بود !!!(حتما نگران شده بود که اگه من نباشم ، واسه ی کی غرغر کنه؟؟) ۲- طبق معمول این چند روز بحث روز "علل تغیر دکوراسیون" بود ! ۳- گاهی وقتها منم یه اشتباهاتی می کنم فجیح !(خب هرچی شما بگین بلد نیستم املاش چجوریه ! شایدم فجیه!) آقای فولاد ستون آلبوم عکاسهاش رو بهم نشون داد ، منم نمی دونم چرا از دهنم در رفت که منم سایت طراحی دارم !! گفتن این حرف همانا ! دیدن سایتم همانا ! و چرت و پرتای ایشون همانا !! اینجا رو بزاریم واسه ی حرفای حساب و کتابم ! ۴- چند بار دیگه داشتم کنترلم رو از دست میدام که سرش داد بزنم ... ۵- بعدازظهر قرار بود یه سایت برای دوستم بسازم ! تا ساعت ۷:۱۵ هم دستم بند ساختن سایت بود ... ۶- ساعت ۸:۳۰ با یه اعصاب شلوغ که یک عالمه حرف توش گیر کرده بود واسه زدن ، روونه ی خونه شدم ...
روز سی و دوم ، دوشنبه ، ۳۰/۱۰/۱۳۸۷ :
ساعت ۹ بود رسیدم کتابخونه ، چند بار خواستم حرفایی که دیروز بهش نزده بودم رو بزنم ، ولی بی خیال شدم ، گفتم باشه بزار بگه "؟ره" ولی نگه بده ... سعی کردم زیاد دم پر باهاش نشم ، خیلی سکوت کردم. بیشتر سرم رو گرم کرده بودم به پروژه ماتریس ، خیلی خوب شده تا اینجا ، دیگه کاری به اون صورت نداره ، انشالله فردا تمومش می کنم ... ساعت ۷ بود اومدم خونه ، و تصمیم گرفتم تموم حرفای نگفته رو بزنم ...
پ.ن : الان که رسیدم به آخرش ، بازم گفتم بزار چیزی نگم ، بزار بازم صبر کنم ، شاید باید تا فردا صبر کرد ، فردا روز آخره ، دلم میخواد روز خوبی باشه ، باید از همه حلالیت بگیرم ... حتی از تویی که دلم میخواد ! "لا اله الا الله" ! هیچی!!
خب سلام ، سر صبح تمومی رفیقای گلم به خیرباشه ! (امروز سحر خیز سحر خیزم!) و توی یه صبح سرد زمستونی می خوام از بیست و هفتمین روز از کارآموزیم بنویسم. (آخه ماشالله دیشب اومدم بنویسم که خواب افتاد توی چشمم و دیدم از خواب هیچی بهتر سرحالم نمیاره!).
صبح که ساعت ۸:۱۵ یه دوشی گرفتم و بعد هم روانه مهاجر شدم ، تا ظهر اونجا بودم ، بعد هم بدو بدو تا کتابخونه ، وقتی رسیدم آقای نمی دونم چی چی "اینقدر از اخلاقش خوشم نیومد که فامیلش ام یاد نگرفتم" هنوز اونجا بودن ، خلاصه مثه دیروز کلی در باب مظرات خودکار قرمز حرف توی گوشم زد ، بعد هم یه چندتا بهونه بیخودی که نمی دونم بعضی شماره ها رو کج چسبوندی ! (بابا خدا پدرت رو بیامرزه بزار ۲ روز بیای اونجا و اینقدر نق بزن ! گنده دماغ!!!) خدا رو شکر که من صبح کارآموزی ندارم !
آقای بت شکن که اومد دنیا رو بهم دادن ، دعا میکردم زودی این طرف بره ، تا ۱۴:۲۰ نشستم پشت سیستم پشتی که نخوام برچسب بچسبونم ، بعد هم که آقای حیدری قربونش برم اومد و من رو خلاص کرد از این حکایت برچسب نویسی !! گفت شما ویندوز این سیستم ها رو عوض کن و بعد هم بشین پای قفل شکستن ببین می تونی قفل این سی دی درج ۳ رو بشکنی ! که با تلاش بسیار و عنایت الطاف نرم افزار های clonyxxl و alcoler موفق به شکستن قفل این نرم افزار شده و همگان را خرسند نمودیم !!!
شب موقعه برگشتن گوشیم رو که نگاه انداختم ، (طبق معمول روی سایلنت بود و شماره ها رو ندیه بودم) چشم ام به جمال شماره جدید آق موتوریمون افتاد(خدا شانس بده ماهم کاشکی موتور داشتیم که هی خطمون رو عوض کنیم ! قابل توجه آقا مجی محله ! شماره جدیده موتوری رو دارم ولی بهت نمیدم تا وقتی که آره !!!! گرفتی که؟؟) ! به به یادم افتاد که از جمعه تا الان می خواستم بهش زنگ بزنم و نزدم ! خلاصه که زدیم موتوری رو هم از خواب بیدارش کردیم و یه 10 دقیقه ای باهم حرفیدیم !!! همون موقعه ام یه "خل و چل" توی قسمت زنونه ایستاده بود و هرچی بهش می گفتن بیا توی مردا ! می گفت نمیام !!! اصفانیام که غیرتی اما آخر زورشون بهش نرسید !!! فقط کلی داد زدن ما اصلا نفهمیدیم با موتوری چی گفتیم !
راستی بلاخره دیشب فهمیدم که کی بود اونی که خیلی ما رو میخواست ! ولی بماند گفته نگو !!! بدبخت کلی معذرت خواهی کرد که دیشب اون حرفها رو زده !!! من برم به کار آموزیم امروزم برسم ! فعلا یا حق.
خب به دلیل ذیق شایدم ضیغ نمی دونم یه همچین چیزی "وقت" بریم که داشته باشیم گزارش روز ۲۶ ام !
اول که با یه ضد حال اثاثی!! رو به رو شدم ! آقای حیدری از دیداری شنیداری کوچ کردن به Server ! و یه آدم بد اخلاق شده مسئول کارآموزی صبح ها ُ خدا رو شکر جای شکرش باقیه که آقای بت شکن بعد از ظهر ها مسئول هستن و من می تونم یه نفس راحت بکشم که حداقل زیر دست اون نیفتادم !!!
امروز حدود 600 تا برچسب چسبوندم ! (هر روز کار ها مزخرف تر از دیروز ) توی دلم فقط دعا میکردم که زودی بیام خونه بشینم پای پروژه وبم ، آخه توی اون هیاهوی اونجا اصلا تمرکز حواس واسه برنامه نوشتن ندارم ، پروژه رو باید شنبه تحویل بدم ولی 40 % دیگش مونده ، خدا به دادم برسه این روزها ...
این آخر شبی هم که یه بابای زنگ زده به گوشیم ، میگه حسن آقا ، میگم بفرمایید ، میگه خیلی می خوامت ، میگم شما ، میگه بماند !! بعد با گوشی بابا زنگ زدم بهش ، بی ادب یه عالمه فخش داد ، دوباره با گوشی خودم زنگ زدم ، میگه شرمنده نفهمیدم شما بودید ؟؟ میگم آره ، میگه ببخشید خیلی می خوامت ، میگم شما ، باز میگه فعلا نمیشه بگم ، ببخشید تورو خدا اشتباه گرفتمتون ، بعدا میگم بهتون ... جلل الخالق !! این روزگارم چه به سر مردم آورده !!!
پس شرمنده ببخشید زیاد حرف زدم من برم ادامه پروژه ام رو بنویسم !!!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
در روزهای آخر فصل خزان
خدا
از باغ کهکشان
یک ستاره چید
از روح خود در او دمید
و باز آن باغبان مهربان
یک گل بیآفرید***
گل را میان سبدی از ابر نشاند
در کالبدش
آواز عشق بخواند
با باد صبح
او را
به باغ زمینی اش رساند
حالا
باغ زمینی خدا
گلی تازه داشت
یک نرگس زیبا
که او به مهر
در باغ زندگی بکاشت (ح.م.د ۲۴/۰۹/۱۳۸۷)
و من امروز ، همین امروز ، در فصل رسیدنت به باغ زندگی ، برایت سبد سبد از باغ دعا گل چین می کنم ، خوشبختی را ، سعادت را ، و مهربانی ...
و خواندنی ترین ترانه ها ...
![]()
پ.ن 1 : آخرین روزهای خزان امسال ، بیست و یکمین بهار ِ دختر پاییزی ماست ، پس تولدت مبارک عزیزم .
پ.ن 2 : و آن روز که خود را از زندان تن رها کنی ، تولدی دیگر است ، و جشن دلدادگی آغاز می کنی ، امسال تو جایی دیگر متولد شدی ، پرواز کردی ...
پ.ن ۳ : تا ابد دال واو سین ت ت دال الف ر میم ...