

مجتبی : (( در حالی که هیرون و سر گردون توی ایستگاه یاهو نشسته بود ! میخواست بیاد با صفا یه سری به رفیق رفقای قدیم بزنه ... یه نگاهی هم به در و دیوار خونش بندازه ببینه کی روش یادگاری نوشته بازم !)) اما نه میدونست باید بره ... نه میدونست باید بمونه ... همه تو محله دوستش داشتن ... به هزار تا دلیل بی دلیل !! اما معلوم نبود چی توی درونش نمیزاشت که برگرده خونش ... فکر کنم تو خونش جن دیده بود ... خب اینها توهمات تنهایی هستن دیگه ! خلاصه که .........
داروگ : مثل همیشه توی برکش نشسته بود و داشت به نقشه ها نیگاه می کرد ... گاهی هم اون محبوب شبهاش رو بقل میکرد و باهاش حرف میزد ... گاهی وقت ها هم شاد و غزل خون می شد و شعر میگفت ...
سیمرغ : یه کتاب فلش دستش بود این هوار (( گرفتی که چه قدر هوار)) ... هی از این سره خونه میرفت اون سره خونه ... هی میومد این طرف ... آخه بچه جون مگه این رو میخوای امتحان بدی که حفظش می کنی برو بشین کار کن تا یاد بگیری ...
ققنوس : طبق معمول از دست شیطنت های این سیمرغ هرس میخورد ... اما نمیتونست بندازه دنبالش که ... چرا ؟؟ ... چون هنوز پاهاش درد می کرد ...
نرگس : از اون هیچ خبری نبود ... کلاغ ها خبر نیاورده بودن که کجاست ... چون راوی اجازه نداشت از کلاغ ها بپرسه این آبجی ما کجاست !! هر روز می گفت حتما امروز میادش ولی نمی اومد !
خوش تیپ محله (( همسایه دیوار به دیوار )) : عینک به چشم از این سر کوچه به اون سره کوچه ... چی کار میکرد ؟؟ ... خوب معلومه دیگه دنبال ماهی هاش میگشت ... آخه ماهی هاش رو آب برده بود بیمه هم که جواب گو نبود ... گرفتار کار بود ولی طبق آخرین اخبار، دنیا به کامش بود و اموراتش هم می گذشت !
یسنا : دیگه رفته بود خونه جدید ... از خونش بگم که کلی قشنگ بود ... دیوارها خوشگل ... دکوراسیون رو که نگو ... ایول این یسنا آبجی خیلی خوش سلیقه بود ...
آیهان : طبق معمول ایشون هم سر ایستگاه یاهو تلپ بودن و هی دنبال آهنگ ترکی جدید میگشت تا بزاره برا بچه محله هاش حالشو ببرن ... (( آیهان جان قوربان ... سنی یاشا ، آیهان))
ناز خانوم : مثل همیشه برا اون بالایی ناز بازار در آورده بود ... خودش هم زده بود به مریضی ... اون بدبخت هم که طبق معمول نازشون رو می خرید و میکشید !
سالومه : خوشدل محله مون هم که دیگه هیچی ... رفته بود شمال سوغاتی هم برا هیچکی نیاورده بود ... فقط هم به بعضیا خبر داده بود ... خدا بگم این بعضیا رو چیکار نکنه که اینقدر ، قدر بچه محله هاشو نداره ... یه چیز ازش میخواند انجام نمی ده ...
وفا : وفا خانوم هم که از دست این حسنک شاکی ... از دست سالومه شاکی تر ... خوب حق ام داره ... حسنک که درست حسابی بهش سر نمیزنه ((حالا مگه به کی درست وحسابی سر میزنه ))... خوشدل خانوم هم که براش اس ام اس نمی ده !
موتور گازی : تازه وارد محلمون تازه گیا بقل خونه داروگ اینا تو کوچه پشتی محله یه خونه شیک ساخته ... نه به اون خونش ، نه به اون خورجین موتورش ...
حسنک : اونم که تازه از بنده تحریم رها شده ... از بس شب تا صبح تو خیابون های اینترنت پلاس بود ... کرایه تاکسی هاش رفته بود بالا ... یه چند روزی اجازه ورود به خیابون های اینترنت و حتی ورود به خونش رو نداشت ...
آشنا : آقا مهدی آشنا هم که طبق معمول دنبال یادمون باشه میگشت تا بقیه یادشون باشه که باید یادشون باشه !!!
دیاکو: مثل اینکه کلا از محله اسباب کشی کرده بود ... خدا عالمه ! ... گاهی اوقات فقط به بعضی رفقای قدیم سر میزد !
خب بریم سر قصه (( اون موقع تا حالا پیام بازرگانی بود ))
جمعه ساعت 8 صبح :
همه بچه های محله جمع شده بودن توی میدون فوتبال ... نمی دونم چرا ولی انگار یکی همه رو دعوت کرده بود ... هرچندتایی داشتن با هم حرف میزدن ... هرکی از یه چیز میگفت ... انگار همه یاد اون قدیم ندیما افتاده بودن ... یاده خاطرات کوه ... یاد آشپزخونه و مسلم .... یاد آچار حسنک !
یه دفعه سرور محله (( ققنوس خان )) داد زد بچه ها جمع شین میخوایم یه تصمیم بگیریم امروز خونه یکی چتر شیم ... همه زدن زیره خنده ... داروگ و سیمرغ که جیک و پیکشون تازگی ها یکی شده بود گفتن : نوبت نوبته آیهان و ناز خانومه ... تاحال نرفتیم خونه این دوتا تلپ شیم ... تا اسم این دوتا مرغ عشق اومد همه زدن زیره خنده ... یسنا گفت : دری ری ری ریییم ... آیهان اومد حرف بزنه که سالومه گفت : نیگا کن آیهان خان اگه بخوای صفت همشهریای ما رو تصاحب کنی خودم با این جارو کارتو ساختم ... حسنک گفت : آیهان جون راست میگه اصفانی بازی مختص ما اصفانیاس هر چند شایعس دادا ... شایعه !! ناز خانوم گفت:قدمتون رو چشم تشریف بیارین ولی کادو تولد من یادتون نره بی کادو بیاین راهتون نمی دم !! داروگ و سیمرغ یه نیگاه به هم کردن و هزار تا چیز به خودشون گفتن ... آخه یادشون رفته بود امروز روز تولد نازیه ! ققنوس بلند گفت پس تا دو ساعت دیگه همه خونه ناز خانوم چتر میشیم ... کادو هم یادتون نره ! و همه رفتن که خودشون رو آماده کنن ....
ناز خانوم : آیهان زود برو میوه و شیرینی بخر بیا هیچی خونم ندارم ... بدو ...
آیهان : تو مهمون دعوت میکنی اونوقت من برم چیز میز بخرم ؟؟
ناز خانوم : آخه من و تو نداریم که ، از همین حالا ...؟؟
آیهان : نه بابا شوخی کردم خانوم ... رفتم برم ...
ساعت 10 صبح ... مکان خونه ناز خانوم ...
ناز خانوم : ((با موبایل زنگ زده به آیهان)) آیهان کجایی پس الان اینها میان ... وای زنگ رو یکی زد ... زود بیا من برم در رو باز کنم ... کیه اومدم ...
مجتبی : به به به آبجی خانوم ... خوبین ؟ ... مهمون نمی خوایین ؟؟
ناز خانوم : اگه بی کادو باشه نه ... !
مجتبی : مگه میشه بی کادو ؟؟ یه کادو برات آوردم این هوار ...
ناز خانوم : وای چرا زحمت کشیدی ؟؟ چقدر بزرگه ؟ یخچال فریزره ؟؟
مجتبی : نه یخچال فریزر که نه ... یه چیزی تو همین مایه هاست ! حالا مال منه تنها که نیست از طرف منو و سیمرغ و داروگ و موتورگازی و سالومه !
ناز خانوم : خوب چون خیلی بزرگه قبول! پنج تایی تشریف بیارین تو ...
مجتبی : بچه ها بدوین ... بدوین سرشو بگیرین بیارین تو ... سالومه جون شما برو تو ... ما میاریم...
سیمرغ : من میرم کمک مجتبی جلو رو میگیرم ... شما هم تهش رو بگیرین بیارین تو ....
داروگ : دخترا شما برین تو ... ما خودمون میاریم ...
نازخانوم و سالومه : باشه ... ما رفتیم پس شما هم آروم بیارین تو دیوار ها رو خراب نکنید ...
موتورگازی : باشه نترسین ما هواشو داریم ...
مجتبی : لامسب ها چقدر سنگینن ...!!
داروگ : هی من به اینا میگم رژیم بگیرین ... تو کتشون نمیره که ...!!
موتورگازی : ببینید هی میگم بزارید موتورم رو بیارم ... حالا می بسیمش به موتور میکشیدیم...
سیمرغ : نه بابا چی ... میزدی بچه های مردم رو داغون میکردی ...
برین تو ... برین تو ... آروم ... آروم .. مجتبی مواظب باش ...خوب نازی جون کجا بزاریم این کادوی قشنگت رو ؟؟ همین جا خوبه ؟؟
نازخانوم : آره خوبه بزاریدش همون گوشه .... آقا میتونم الان باز کنم ...
بچه ها با هم : نه ... نه ... نه ... صبر کن تا آیهان هم بیاد بعد باز میکنیم دیگه ...
نازخانوم : پس بقیه بچه ها کوشن ؟؟ چرا نیومدن ؟
سیمرغ : ققنوس که رفته برات خودش کادو بخره .... الان دیگه باید پیداش بشه ...
مجتبی : نرگس هم که طبق معمول داره برات طرح میزنه دیگه ... الان با یه طرح خوشگل حتما میاد ...
سالومه : مجتبی تو از کجا خبر داری ؟؟ بزار بعد بهت میگم .......
مجتبی : ای داده بر من ... وای چی شد ...
داروگ : مسلم و وزیر هم فکر نکنم بیان ... کار داشتن !! نه شایدم پول نداشتن برات کادو بخرن ... آخه وزیر که تحریم بوده ، مسلم هم که دنبال ماهی هاشه !!
ناز خانوم : چه بد .....
سالومه : وفا هم الان اس ام اس داد که داره با یسنا میاد ... مثل اینکه رفتن برات کادو بخرن ...
موتورگازی : نازی خانم مثل اینکه زنگ میزنن .. برم درو باز کنم ؟؟
نازخانم : فکر کنم آیهانه ... اگه برید درو باز کنید که خیلی خوب میشه ... لطف کنید اومدین در رو هم ببندین تا من کادوی بقیه رو هم چک کنم بعد اجازه ی ورود بدم ...
بچه ها با هم : سلام آیهان خان ...
آیهان : سلام ... خوش اومدین ...
داروگ : به به ... میبینم که با دست پر اومدی .. بیام کمک ...
آیهان : نه زحمت نکشید .. میبرم خودم ... بقیه بچه ها پس کوشن ؟؟
موتورگازی : در راهند ... مثل اینکه اومدن ... صدای زنگ میاد ... برم باز کنم ؟
نازخانوم : نه این دیگه کار خودمه ...
یسنا : سلام نازی جون ...
نازخانوم : پارتی بازی نداریم ... بی کادو اومدی نمیشه ...
یسنا : نه چرا بی کادو ... ببین برات چی خریدیم من و وفا ...حالا بیایم تو ؟
نازخانوم : با اینکه کوچیکه بفرمایین تو ... خوش اومدین !
ققنوس : بچه ها در رو نبندین من و دیاکو هم اومدیم ... نا قابله ماله شماست ...
نازخانوم : بفرمایید تو ... شما بی کادو هم می اومدین قدمتون سر چشم ...
یسنا : تو که گفتی پارتی بازی نداریم...
نازخانوم : نشنیدی میگن تعارف اصفهانی .. این رو از وزیر یاد گرفتم ... اینام که کادو آوردن حالا ... تو چی میگی ؟؟ بفرمایید ... بفرمایید مثل اینکه حسنک و
مسلم هم نمیاندشون !
ققنوس : جدی میگی ؟؟ از این دوتا بعیده ....
دیاکو : آره این دوتا از آسمون هم باشه ، می پرند وسط جشن !((آری ما غنچه ی یک خوابییم))
یسنا : حالا بیاید بریم تو ...
وفا : آره بریم خسته شدم دیگه ...
آیهان : به به به ... خوش اومدین ...
یسنا : ما اومدیم خونه آیهان ... یا ناز خانوم ؟؟ ... چته تو انگار خیلی خوشحالی آیهان ؟
نازخانوم :خوب بچه ها بیاین بشینید تا براتون شیرینی بیارم
(( یه صدا از یه جا )) : ما شیرینی نمی خوایم کیک رو بیار !!
آیهان و ناز خانوم : (متعجب) ... بچه ها کی بود ؟؟ ... هان ؟ صدا از کدومتون بود ...
داروگ : زیر لب رو به کادوی بزرگ ... ؟؟؟ شو حسنی ...(( چه بی ادب آدم به داداشش میگه خ ف ه ؟؟))
سیمرغ : صدا ؟؟ کدوم صدا ؟؟ خیالاتی شدین ها ... بابا اینا از اثرات عاشقیه دیگه ... (( همه زدن زیره خنده))
(( یه صدا باز از همون جا)) : به خدا من نبودم اینه ... این بوی جوراب منو کشت داروگ به دادم برس...
موتورگازی : صدای زنگ میاد برم یا میری نازی ؟؟
نازخانوم : نه حتما نرگسه ... من میرم خودم ...
آیهان : منم برم چایی اینها رو درست کنم ...
مجتبی : روبه کادو ... آهای شما دوتا آبرو مون رو حالا نبرید ... قرار شد حرف نزنید تا ما آروم آروم به اینا توضیح بدیم ...
((یه صدا از یه جا)) : نامردا تنهایی کیک ها رو نخورین منم میخوام ....
((یه صدای دیگه )) : اوهوی تو چی خوردی اینقدر دهنت بوی پی... میده(( چون یکی از همسایه ها از این کلمه بدش میاد سانسور کردیم )) ... بچه ها تورو خدا
منو از دست این نجات بدین ... مجتبی جونم الهی فدات بشم کمک ...
مجتبی : ساکت ساکت ... نازی و نرگس اومدن ...
سالومه : مجتبیییییییییییییییییییییییییییییی
مجتبی : ببخشید خوب نازی با یکی اومد دیگه ....
نرگس : سلام بچه ها ... جمعتون جمع بود گلتون کم بود که منم اومدم ...
سالومه : ایش .......................... سانسور .....
نازخانوم : ببینید یاد بگیرین به این میگن کادو ... حال کنید ... دستت درد نکنه نرگس جون ... خیلی زحمت کشیدی ...
آیهان : (( در حالی که با سینی چایی وارد شد )) به به چه عکس قشنگی ... کی اینو آورده ....
مجتبی : نرگس دیگه آی کیو ...
سالومه : زیر لب ... نرگسی بهت نشون بدم ... اون سرش نا پیدا ....
آیهان : بچه ها بیاید چایی بخورین ... نرگس خانوم ممنون ... زحمت کشیدین ...
((یه صدا از یه جا )) : کیک هم بیار ....
آیهان و نازخانوم : بچه ها شما هم شنیدین ...
یسنا : آر .....
داروگ : در حالی که پرید وسط حرف یسنا ... نه بابا چه صدایی خیالاتی شدین ...(( زیر لب مسلم می کشمت ساکت شو ))...
موتور گازی : حتما صدای شکم من بوده داشته میگفته کیک رو بیارید ...
همه زدن زیره خنده ...
همه فهمیده بودن چه خبره الا آیهان و ناز خانوم ... اون دوتا رفتن کیک رو بیارن که ...
ققنوس : سیمرغ شما باز چیکار کردین ؟؟
سیمرغ : به خدا اینا منو اغفال کردن ... من ... من .....
ققنوس : داروگ قضیه چیه ؟
داروگ : از موتوری بپرس و مجتبی .. اونا این نقشه رو کشیدن ...
مجتبی : من ؟؟ من نبودم ... این حسنک و موتوری بودن ... من فقط گفتم خوبه ...
ققنوس : میگین یا برم در جعبه رو باز کنم آبروتون بره ؟؟
موتوری : نه نه ... من میگم ... هیچی مجتبی که پول نداشت آخه همه رو داده بود برا ثبت نام کلاس کنکور ... منم که پولام رو داده بودم بنزین لیتری 1000 تومن ... حسنک هم که قبض تلفن خونش رو داده بود ... مسلم هم که هنوز بیمه پول ماهی هاش رو نداده بود ... سالومه هم که ماشا الله اصفانیی ما جرئت نکردیم بهش بگیم پول بده ... داروگم که قربونش برم 2 ماه حقوق نگرفته ... سیمرغم که 1500 تومن بیشتر نداشت میخواست کتاب بخره ... گفتیم چیکار کنیم ... این دو تا رو بسته بندی کردیم و آوردیم تو ... هم ما کیک بخوریم ... همه اونا ...
ققنوس : خوب میگفتین من بهتون میدادم ...
داروگ : من بهشون گفتم بریم بانک رو بزنیم بهتره ... گوش نکردن ...
سیمرغ : آخه ققنوس جون گفتیم زشته ما هی از شما پول بگیریم ...
دیاکو : گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ ، میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانیست ، دل تنهایتان تازه شود ...
مجتبی : این دیاکو پول دار بوده ما خبر نداشتیم ها ...
نرگس : ولک مجتبی خوب می اومدی از خودم می گرفتی مگه من بهت نگفتم امری بود در خدمتیم ؟؟
مجتبی : صد بار به این وزیر گفتم گفت نه ؟
سالومه : (( زیر لب)) وای به حالت مجتبی
(( یه صدا از اون کادو)) : دروغ میگه به خدا ... من کی گفتم از نرگس نریم بگیریم نامرد ... باز دو به هم زنی ؟؟ آبجی به دادم برس از این بوی جوراب و پیاز
مردم ...(( وای ببخشید مسلم جون یادم رفت سانسور کنم))
نرگس : دادا تو باز شیطونی کردی ؟؟
((همون صدا قبلی)) : نه به خدا .... اینا قرعه کشی کردن افتاد به نام منه بد بخت و این مسلم ... ای خدا ...
(( یه صدای دیگه )) : بچه ها کیک رو نیاوردن ؟؟
وفا : بچه ها اومدن ساکت ...
آیهان : نازی جون برو بشین شما ... من میارم ...
ناز خانوم : نه من برم بشقاب بیارم تقسیم کنیم...
آیهان : نه شما بشین مگه من مردم ؟؟ خودم میارم .... شما بشین میخوایم برات شعر بخونیم ....
نرگس : آره تازه من دوربین دادا حسنی رو گرفتم میخوایم عکس بگیریم ....
موتورگازی : بچه ها باز صدای زنگ میاد ... یعنی کی میتونه باشه ؟؟
نازخانوم : فکر کنم حسنک و مسلم باشند ... برم در رو باز کنم
داروگ : شاید (( زیر لب شاید مردن روحشون اومده دم در))
سلام به همگی ....
آیهان :به به ببینید کی اومده ... آقا آشنا ... خوش اومدی داداش ... بفرمایید ... چه دسته گل قشنگی ... خودت گل بودی ...
آشنا : یادمان باشد اگر گل چیدیم ......................
همه زدن زیره خنده
ققنوس : خوب بچه ها اون دوتا هم که من میدونم نمیاند دیگه ... بریم سر عکس و اینجور برنامه ها ... جای اونها رو هم خالی بزارید بعد نرگس خانوم با
فتوشاپ جاشون یه گل میزاره (( البته بهتر بود شطرنجی می کرد اون قسمت رو))
آیهان : حالا نمی خواهید یه کم صبر کنید ؟؟
نازخانوم : آره گناه دارن طفلی ها ... بزارید بیان ...
یسنا : نازی جون بی خیال ... فکر نکنم بتونند بیاند ... شاید باز با هم رفتن مسافرت ...
وفا و سالومه هم یه گوشه نشسته بودن داشتن حرف میزدن ... البته نه هر حرفی !!
نرگس : خوب بچه ها برید بشینید کنار نازی و آیهان ... پسرا این ور ... دخترا اون ور .. این کادو بزرگه رو هم بزارید اون پشت ... توی کادر باشه ... سالومه جون اگه میشه جای منم کنارت خالی کن من میزارم رو Self timer میام میشینم کنارت ...
سالومه : نه وفا می شینه کناره من تو بشین کناره یسنا !!
نرگس : باشه ... خوب بچه ها حاضرید ... بگین سیب ... نگاه ها به دست من ... ... آماده ... 3- 2- 1 ... یسنا جون بشین کنار که منم اومدم ... تا 10 ثانیه دیگه می گیره ...
9
8
7
6
5
(( صدای داخله کادو :مسلم الان وقتشه بپریم بیرون وگرنه عکس دسته جمعی رو از دست میدیم ))
4
3
2
همه سیب ......
1
چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک! عجب عکس شد همه توش بودن الا راوی ....
آیهان : بچه ها شما صدا رو شنیدین ... بزار ببینم ... ای وای این دو تا رو ... حسنک چرا اینجوری شدی ؟؟ ا مسلم شما از کجا اومدی ؟ کادو چرا این شکلیه ؟؟
داروگ : وای مجتبی چی شد ... بیا فرار کنیم ...
ناز خانوم : آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهان ...... اینا به من کلک زدن ... اون درو ببند تا بهشون بگم ....
حسنک : به خدا اینا منو اغفال کردن ... منو ببخش ... تقصیر مجتبی بود ...
سالومه : حسنک راست میگه همش زیره سره این مجتبی بود (( های بزار بزنتت یکم دلم حال بیاد ))
مسلم : آره این مجتبی مارو اغفال کرد ... اونو بزن ...
داروگ : آره این به منو سیمرغ و موتورگازی گفت بزار پول ندیم ...
سیمرغ : راست میگه
موتورگازی : راست میگه داروگ ... !!! من میخواستم موتورم رو بهت کادو بدم ولی مجتبی گفت نه این جوری بهشون کلک میزنیم ..
نرگس : همشون دروغ میگن ، مجتبی اهل این حرفها نیست ... گله ... اونم از نوع قشنگش !!
سالومه : نه خیر شما که اونجا نبودی همش زیره سره همینه ، اینام لوس بازی هاشه ...
مجتبی : آره ناز خانوم من اینها رو اغفال کردم ... راست میگن ... منو بزن ...
همه داشتیم شاخ در می آوردیم ... یه لحظه به خودمون اومدیم ...
داروگ : نه تقصیر من بود ! حسنک : نه همش نقشه من بود ! موتورگازی : نه من بهشون گفتم این جوری کنیم ! سالومه : اینا تقصیری ندارند ! مسلم : نه من بودم که این کارها رو کردم ... منو ببخش ! سیمرغ : نه من گفتم ....
آشنا : خوب دیگه بسه ... آبجی نازی بخشیدتون ... مگه نه نازی خانوم ...
نازخانوم : آره ... فقط باید یه قولی بدین ...
همه باهم : چه قولی .. قبوله
نازخانوم : قول بدین ... یکی یه شب همه رو دعوت کنید خونه هاتون ... تا مثل قدیم ندیما دور هم باشیم ...
حسنک : قبول ... اصلا اول بیاین خونه من ... بیاین آش بپزیم ...
داروگ : برکه منم که ماله خودتونه ... تشریف بیارید به صرف ماهی ...
سیمرغ : ما هم که یه کلبه شکسته داریم ماله شما ...
مسلم : منم ماهی هام پیدا بشن .. این حسنک هم که قراره خونم رو Design کنه ... در خدتمتیم
موتورگازی : ما هم که مخلص همه به صرف چای ، شربت ، شیرینی ... اصلا خودم میام دنبالتون با موتورم ... بنزینشم خدا میرسونه ... میگن بعضیا از سهمیه بندی کردن پشیمون شدن ... چون قراره 2 سال دیگم آره !!! خدا از دهنه بعضی هایه دیگه بشنوه !
سالومه : ما هم تشریف بیارید گز میدم بخورید ... مــــــــامـــــــــان !!
مجتبی : منم که ... منم که ... منم که هیچی ... جایی ندارم ...
حسنک : ای خدا بگم چیطورت کنه مجتبی ... هان برا همین خونه به اون قشنگی رو ول کردی ... می ترسی ما بیایم 2 دقیقه با هم باشیم ...
سالومه : آقا به ما میگن خسیس ... به ما میگن لوس ... خودش رو ببین ....
نرگس : واقعا که ولک مجتبی ... تو دیگه چرا ؟
سیمرغ : والا یکی نیست بهش بگه آخه چرا ؟
داروگ : خساست که شاخ و دم نداره ... حالا چه پولی باشه چه یکم اطلاعات خودت رو به دیگران ندی ...
مسلم : همش میگه خونه من رو فیل تر کرده ... اون وقت خودش خونش رو که هیچکی ، هیچ کار نکرده ول کرده !!
یسنا : واقعا از مجتبی بعیده ...
وفا : من چی بگم ... سالومه همه چیز رو گفت ، منو سالی نداریم که !
آیهان : چته مجتبی کنکورت رو هم که دادی ؟؟
موتور گازی : من نه سر پیازم ، نه ته پیاز((وای بازم پیازی شد !!)) ... ولی مجتبی ، شنیدم خوب مینوشتی ... حیف نیست دیگه ننویسی ؟؟
نازخانوم : اگه یکی تون هم قبول نکنه .... اون وقت باید کتک بخورید و برید ، ولی قبول کنید دیگه هیچی ، میریم کیک میخوریم ...
مسلم : آهای به فکر خودت نیستی به فکر شکمه خسته من باش
حسنک : به فکر کتک خوردن بقیه باش ... به دهنمون زهره مار نکن ...
مجتبی : حالا بزارید بعدا بگم ... سعی میکنم ...
سالومه : کی به کی میگه ناز میکنه ؟؟ ناز، نازو خان بگو قبول شر رو بکن دیگه !!
نازخانوم : باشه بچه ها بازم بهش فرصت فکر کردن بدیم ...
مسلم و حسنک وداروگ و سالومه و سیمرغ و موتورگازی ، یه پچ پچی باهم داشتن ....
بعد هم که کیک و یه عکس دسته جمعی دیگه و یه روز پر خاطره دیگه.......
آهای مسلم پوسته تخمه هایی که خوردی هم جمع کن بعد تشریف ببر ، آقا مجتبی شما هم !!!
1.از ریختن پوسته آجیل و تخمه در وبلاگ دنیاوایسا جدا بپرهزید((خودمون شیرینی میدیم))
2.قسمت های از فیلم سانسور شده که اونش بخودم و یه نفر به اسم شش علامت سوال (؟؟؟؟؟؟) بر میگرده. التماس نکن که فیلم رو به هیچ وجه بی سانسور نمیدم بیرون چون ما این شش علامت سوال
رو خیلی دوستشون داریم و یکدفعه دلخور میشن..
3.فکر نکنم بفهمی اون کیه اما اگه فهمیدی بیخیال بشو که تو نظرات اسمش رو بیاری که ازتون خیلی دلخور میشم..
این خیلی مهمه: تماشای این داستان برای همه سنین و همه کسانی که با دوستاشون قهر میکنند بیخودی
توصیه میشود ...
---------------------------------------------
خلاصه قسمت قبل که آقا مسلم نوشته بودن...
توی قسمت قبل دیدم که بعد از یک گل کوچیک داغ و هیجانی که با نتیجه پر گل صفر ، صفر به نفع داور ((دیاکو جونم)) به پایان رسید و قراره به زودی از شبکه سه محله باصفا توسط آبجی واقعی حسنک وزیر ((عادل به توان بی نهایت)) و برنامه 90 تفسیر بشه... قرار بر این شد که همه شب برای چای و شیرینی بریم خونه مسلم و اونجا هم پس از شیطنت های یسنا جون و سیمرغ و پانی قرار شد که فرداش بریم کوه ... تو راه هم که دیگه به به به ... مسلم جون پشت وانت زده بود زیر آواز و برامون شعر می خوند
اما براتون از گیر دادن مفاسد بهمون که نگفت ... گفت ؟ نه نگفت !! ققنوس جون کارتش رو نشون داد و گرنه حالا آب خنک داشتیم میل مینمودیم !!
رفتیم تا رسیدیم به کوه ... چه کوهی ام بود!!
ول وله ای به پا بود ... هنوز نرسیده بودیم که دیدیم به به آقا مجتبی هم با BMW آخرین سیستمشون رفته ؟؟؟؟؟؟ (این اسم یه شهر خیلی قشنگ بود) دست ؟؟؟؟؟؟ ( اینم اسم یه آدم بد اخلاق ولی خوش قلب بود) جون رو گرفته و با اجازتون آورده بگردونتشون !!
وای چی شد !!! جمعمون جمع بود فقط گلمون کم بود که داروگی هم رسید .....
حسنک : سلام ... داروگ جونی خوبی؟ از کجا فهمیدی ما اومدیم اینجا؟
داروگ : خوب دیگه ... ما همیشه شما رو تعقیب میکنیم !!
همه بچه ها بجز حسنک : بچه ها این حتما همون //// بگیریدش ...
حسنک : نه ... این //// نیست ...
داروگ : حسنک .... حسنک ... این ها میخواند منو بخورند ... یعنی چیز میخوان بکشند...
مجتبی : نه من اون رو با انرجی هسته ای میکشمش ... اونم از نوع هسته آلبالوش...
؟؟؟؟؟؟ : نه مجتبی تو به من قول داده بودی شیطنت نکونی ... خودم الان با این جارو میزنم تو سرش ... ولی فقط به خاطر تو مجتبی!!
حسنک : نه خیر لازم نیست ... این گل منه ...این داری((همون داروگی)) ماست خیلی هم خوبه... تازه //// هم ددااش آشناست دیگه بی خیال بشین ...
ققنوس : جدی میگی حسنک ... ؟؟ یعنی اون رفیقت که ما رو تعقیب می کرده ؟؟ کارش بیخ داره که!!
حسنک : خوب آره چیکارش کنم ... بچه سیریشه ... رفیق فابریک منه ... دوسش دارم خیلی زیاد.
پانی : او بچه ها میگه مخش فابریکه !!!
حسنک : نه خیر عشقش فابریکه زبون دراز ...
سیمرغ : بجنبید تا دیر نشده ... وسایل رو بیارید میخواهیم زود تا هوا گرم نشده برسیم بالا ... این حرفها رو بذارید برای توی راه...
مجتبی : میخواهین زنگ بزنم هلیکوپتر بیاد ..؟؟
حسنک : بابا ما میدونیم نفوذت بالاست اما نه دیگه تا این حد!!!
؟؟؟؟؟؟ : آره مجتبی جون من خسته میشم زنگ بزن !!!
یسنا : اه ... نه بابا بی خیال اومدیم که بریم کوه نیومدیم بریم هلیکوپتر سواری که !!!
؟؟؟؟؟؟ : خوب پس بیاید با تله کابین بریم ...
همه باهم گفتن : دختر نارنج ، ترنج ... از ما نرنج ... اما فقط پیاده !!!
و راه افتادیم به سمت بالا...
همه با هم جفت شده بودیم ...
سیمرغ و ققنوس داشتن از گذشته ها با هم میگفتن ...
یسنا و پانی هم که گرم خاطرات دانشگاه شده بودن ... و داشتن غیبت آرزو رو میکردن!!!
من و داروگی هم که مثل همیشه کل کل میکردیم و آینه نثار هم!!!
وای از دیاکو و مسلم بگم که چه فیلم هندی شده بود !!!
اون طرف رو ببین آفا مجتبی و ؟؟؟؟؟؟ هم که به قول معروف لاو میترکوندن ...
اما از نوع خودشون :
مجتبی : ؟؟؟؟؟؟ من نمی خوام برم سربازی ... مگه زوره ... میخوام درس بخونم !!!
؟؟؟؟؟؟ : نه زود باید بری سربازی و بیای تکلیف منو مشخص کنی ... مگه من علاف تو هستم ؟؟
مجتبی : تکلیفت ؟ خوبه مگه استادت بهت نگفت دو دور از رو دفترت دوباره بنویس؟
؟؟؟؟؟؟ : نه منظورم اینه که ...!!!
....سانسور...
خلاصه همین طور که داشتیم میرفتیم رسیدیم به ایستگاه پیر مرد ها (( به قول بعضیام ایستگاه بگیر بگیر))
خوب چرا اسمش رو گذاشتن ایستگاه پیر مردها ... چون اونجا دیگه بعضی از این جونهای قدیم دور هم جمع میشنو به یاد گذشته ها میزنن زیر آواز..
ولی چرا بگیر بگیر ... بله ... این رفیقای ققنوس اینام همون جا به اصطلاح با مفاسد بر خورد میکنن ...
ولی ... گوش شنوا کو ؟؟ .. اینجا چون یکم خطرناک میشد ... ؟؟؟؟؟؟ و یسنا و پانی باهم رفتن ...
ما 7 تا گل پسرم خیلی آقا وار ... پیچ رو رد کردیم ... و یه جورایی آقایون رو پیچوندیم دیگه!!!
یسنا : بزنم بریم به سمت نوک قله ... بشین بریم پانی جان !!
؟؟؟؟؟؟ : سالی منم ...دوباره گوشه گیرم .... مجی نیاد زرتی براش میمیرم !! حالا دیگه من گویمت ...
حسنک : دست دلم رو شده ...
داروگی : بزن بریم حسنی تا نگی ترسو شده!!
ققنوس : آقایون ، خانوما .. میخواین خودم براتون بخونم ؟؟
بچه ها با هم یک صدا : ... بلــــــــــــــــــــــه....
ققنوس : با صدای خیلی قشنگش و اکوی موجود در کوه : شب به گلستان تنها ...منتظرت بودم ..باده ی ناکامی در ... حجر تو پیمودم ... منتظرت بودم ... منتظرت بودم ... بودم همه شب ... دیده به ره تا به سحر گه ... نا گه چو پری خنده زنان آمدی از راه ... غم ها به سر آمد .. زنگ غم دوران ... از دل بزدودم ... منتظرت بودم ... منظرت بودم.
ققنوس : من که صدام گرفت یکی دیگه بخونه ...
حسنک : آقا نوبتی هم باشه ... نوبته منه ..."الف" میگم ابروت کمونه ... ای کمون ابروی من ..."ب" میگم بالات بلنده ... ای گل خوشبوی من ... "ت" تورا میخوام عزیزم ... تا برام تاتی کنی ... "ث" ثماوِ کله مونا با لبام قاطی کن ... "جیم" جوابم را ندادی ... "چ" چرا؟... "ح" حمی خواستم خودم ... میخوام تو را... "دال" دلم پیش دلت باشد گرو ..."ذال" ذلیلت گشتم از پیشم نرو ...
داروگ : حسنی ناجنس تو از این چیزام بلد بودی رو نمی کردی؟؟ دمت قریژ!!
مسلم : داروگ این حسنک رو دسته کم گرفتی ها!!
پانی : حسن خطرناکه حسن ...!! ((همه زدن زیر خنده)) ((حسنک سرخ شده بود))
------------------------------------------------------------
پیام های بازرگانی از شبکه باصفا...((خواستم بگم خسته نشدید که )) تازه به نقطه حساس رسیدیم دیگه
------------------------------------------------------------
سیمرغ : بچه ها اینجا خیلی مواظب باشید...!!!
ققنوس : ما که پرنده ایم شما ها رو بگید که بال ندارید ...!!
سیمرغ: نه ماهم با شما ها از رو زمین میایم ... ولی خیلی با احتیاط راه برید ... راه خیلی باریکه...
مسلم : بچه ها من مامانم رو میخوام ...
داروگ : مااامااان...
پانی : داروگی تو نترس من خودم هولت میدم ...!!
دیاکو :جگر شیر نداری ... (( پانی پرید وسط حرفش))
پانی : نه دیاکو جونم ... جگر عشق نداری سفر شیر نرو ... این درستشه!!((و همه زدیم زیر خنده))
سیمرغ : دخترا ... شما از پشت سر من بیاید ... پسرا بعد از دخترام شما ها هم دستا تون رو بدین به هم و راه بیفتید ... ققنوس جون شما آخر همه بیا و هوای بقیه رو داشته باش..
همه باهم : به چشم ...
راه افتادیم ... همه نفس هامون رو تو سینه حبس کرده بودیم ...
خیلی ساکت شده بودیم که یکهو یک صدای بلند داد زد :
وای ... وایییییییییییی ... وای
نترسید
چیزی نشده بود
پانی بود ... طبق معمول همیشه !!
وای بچه ها اونجا رو ببینید چقدر قشنگه ...
و بله مثل اینکه راه تموم شده بود و رسیده بودیم به یک منطقه خیلی قشنگ .... اسمش چی بود؟؟
آهان یادم اومد ... دلستان باصفا ...
ققنوس میگفت : چون هر کسی نمیتونه به این محل برسه و فقط اونایی که اهل دل هستن میتون به اینجا پا بزارند اسمش رو گذاشتن دلستان ...
(راستش من زیاد باورم نشد ... شما رو نمی دونم ... آخه میدونید که ... من کجا ... اهل دل شدن کجا!!)
خلاصه از اونجا بگم که چی بود ...
به هرجا نگاه میکردی پر بود از قشنگی...
کوه های سر سبز ... پر از گل های زرد ...
عین فیلم های هندی ... جون میداد برا اینکه من بدوم ... تو بدوی ... عینه هو ... (بی خیال)
تازه رفیق و رفقا سیمرغ اینام که اونجا همگی جمع بودن ... نمیدونم چه جوریه ... اسم همشونم سیمرغ و ققنوس بود ... اما همشون با هم فرق میکردن ... اونا نمیذاشتن ازشون عکس بگیریم ...
وای ؟؟؟؟؟؟ و مجتبی را بگو ... (( ا ... پر رو نشو اینجا رو ارشاد گفته سانسور کنم))
مسلم که حسابی رفته بود تو فکر ... کلی هوای عاشقی کرده بود ...
داروگی هم که نگو و نپرس ... بچمون تفلکی اصلا انگار کوه نیومده بود کلی ذوق زده شده بود ...
سیمرغ و ققنوس که هرجا میرفتیم همه بهشون عرض ارادت داشتن ... خوب دیگه رفیقاشون بودن ...
خودم رو بگو ... از در و دیوار عکس میگرفتم ... اصلا تو عمرم اینقدر سوژه جذاب ندیده بودم...
پانی و یسنا هم که یه درخت چاقاله دیده بودن نمی دونستن با چشمشون بخورن یا با گوششون...
..................
سیمرغ : شما دوتا .. بالای اون درخت چیکار میکنید ...
پانی : هیچی داریم ... داریم تو اینترنت دنبال عکس میگردم ...
سیمرغ : توی اینترنت ... بالای درخت ؟؟
پانی : تو مگه نمی دونی یسنا ایرانول داره ... ببخشید ایرانتل... نه ایرانسل داره...تازه تا آخره فروردین هم GPRS مفتیه... به قول حسنک و همشهریاش ... مفت باشه ... کوفت باشه!!!
سیمرغ : ا راست میگی ... خوب یسنایی بده منم میلم رو چک کنم ...
یسنا : باشه بیا بگیرش ...
سیمرغ : ای وای ... تو دیگه چرا ...
یسنا: چی دیگه چرا ؟؟
سیمرغ : این عکس چیه ... خیلی بد بود ...
یسنا : چی ... نه خیر خیلیم خوب بود ... مگه تو اصلا ...
حسنک که از دور داشت اونا رو با دوربینش نگاه میکرد و متوجه بحث اونا بود پرید جلو و گفت : آهای ببینم چی شده ... چرا دعوا میکنین تو دلستان و این حرفها ؟؟ ما اومدیم اینجا باهم باشیم و بگیم و بخندیم . تو شهر با صفا اونم روی کوه دلستان شما با هم دعوا میکنید؟؟
دیاکو : گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت ...
سیمرغ ویسنا باهم دیگه تو یک زمان : آخـــ .....
حسنک وسط حرفشون پرید .. : آخه چی ... هان ؟ ...بی خیال شین ... همین الان ... زود باشین ... معذرت خواهی کنید ...
سیمرغ و یسنا بازم با همدیگه : معذرت میخوام ... تقصیر من بود ...
سیمرغ : تقصیر من بود که زود قضاو ...
یسنا : نه تقصیر من بود که نباید اون رو اونجا ...
حسنک : اصلا مهم نیست تقصیر کی بود مهم اینه که همدیگه رو ببخشیم...
دیاکو به سیمرغ گفت :
مزرع سبز فلک دیدم و داس و مه نو ... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید ... گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک ... از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
و حسنک به یسنا گفت :
ای نور دیده من سخنی هست گوش کن ... چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه ی اهرمن بسیست ... پیش آی و گوش به نصیحت سروش کن :
پانی :(رو به هر دوتا و خیلی جدی) : من میدونم حسنک چی میخواد بگه ... خودم به دیوار خونشون دیدم که نوشته بود :
مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق ... گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است... هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم ... که کیمیای سعادت ' رفیق' بود ، رفیق
با این شعر اشک توی چشم هممون حلقه زد ... بغض توی گلومون بود ...
یکدفعه سر وکله مسلم که با داروگی کلی گرم گرفته بودن و مجتبی جون و ؟؟؟؟؟؟ خانم هم پیدا شد ...
داروگ : حسنی شما چتونه؟؟ ... چیزی شده؟؟حسنی داغت نبینم حسن!!
پانی : آره ایـــ ...
حسنک پرید وسط حرفش و گفت ... آره داشتیم یاد اون روزها می افتادیم ... چه محله با صفا شده بود من فکر کرده بودم آچارم رو بچه های محله برداشتن ... یادم رفته بود که اون رو گذاشتم تو زیرزمین خونه... یاد اون روزها به خیر ...
پانی : آره به جون خودش راست میگه ... ویه هو دادش رفت بالا ...
حسنک : چی شد ...
پانی : هیچی چاقاله هام ریخت ...
همه به همدیگه نگاه کردیم ... و بعد روی زمین ... وای چه چاقاله هایی ... بدوید بچه ها ...و...
-----------------------------------------------
عجب کوهی بود اون کوه ... من که خودم خیلی چیزها یاد گرفتم ...مهم ترینش این بود که ... وقتی یه بحث بیخودی پیش میاد نباید هی کش بدیم که ... باید زود تمومش کنیم... دنیا ارزش این حرفها رو نداره.
-----------------------------------------------
آقا هنوز هم ادامه دارد ... بقیش رو خود آقا مسلم یا یکی دیگه از هم محله ای ها می نویسن من خسته شدم ... یعنی شما رو خسته کردم. خسته نباشید...ممنون از همراهیتون.
یا علی.
حسنک وزیر.
پیشنهاد میکنم اول داستان رو از پست سیمرغ شروع کنید و بعد از همسایه رو بخونین و آخر دست از حسنک وزیر.
....خوب کجا بودیم ... آهان یادم اومد ...
حسنک : همسایه ... همسایه مسلم ... به هوشی؟
یسنا : ... الووو . مسام ... کوشی؟... هستی ؟...
پانی : بابا ... مسلم چرا اینطوری میکنی...؟...به خدا منم گریه ام می افته ها...
ققنوس:همسایه جون ... عزیز دلم چی شده.... چه خوابی میبینی؟
سیمرغ : بابا مسلم پاشو از خواب...داری خواب میبینی...
مسلم:(در حالی که هنوز تو عالمه خوابه...)...نزنید...ببخشید...چیکار میکنید...الان میفتم از درخت...
یسنا : بابا...این حالش خیلی خرابه..برید یه لیوان آب بیارید تا به هوشش بیارم...
حسنک : پانی جون ... یکمی از اون کاهگل دیوار خونه رو هم بکنی بیاری بد نیست!
..................
بعد از کلی .... آب قند.... کاه گل و از این جور حرفها....
مسلم:...شما کی هستین؟...من کجا هستم...؟...چرا زمین میچرخه؟
پانی:بابا شعر مردم رو خراب نکن...چرا خورشید میتابه ...چرا میچرخه زمین...
یسنا:(همراه با یک سقلمه به پانی)...اه یسنا شوخی نکن...حالش بده...نمیبینی کابوس دیده؟
مسلم:...( نزنید بابا..الان میگم...) ....
همه داشتیم دیگه شاخ در می آوردیم... یعنی چی شده بود؟
که یکدفعه دیدیم ...یکی زنگ خونه من رو زد...
پانی : یعنی...کی میتونه باشه این موقعه روز...؟
حسنک:پانی جون به جای شیرین زبونی....برو در رو باز کن...
پانی:...(دم در خونه)... به به به ... بچه ها پیتزاهای که سیمرغ سفارش داده بود رسید..سیمرغ بیا حساب کن!
سیمرغ:بابا خسیس... حساب کن ... من بعدا میدم بهت...الان دستم بنده.
پانی: .....ای به چشم.....
...............................................
حسنک : بابا مسلم جون پاشو...پیتزاها رسید... میخواهیم بخوریم....آش ها که معلوم نشد چی شد...پاشو پیتزا رو بخوریم...الان از دهن می افته.....
مسلم:(که تازه به هوش اومده بود)....حسنک جون.
حسنک :جونم همسایه جون.
مسلم: من میخواستم یه چیزی بگم.
حسنک : چی عزیزم بگو...
مسلم: میشه به بقیه بچه ها هم بگی بیان اینجا......
حسنک : بله که میشه .... بچه ها... بچه ها... مسلم کارتون داره.... بیاین
یسنا:(در حالی که ناخنکش رو زده بود) .... چیکار داره؟...باشه الان میایم...
..........................
در حالی که همگی دور همسایه جمع شده بودیم ... دیدیم بغض توی گلوش پیچید....و با هق هق داشت میگفت...بچه ها من آش ها رو دادم به دوستم...سهم شما رو هم من خوردم...من رو حلال کنیید...
همهمون دیگه دم به گریه شده بودیم...که یکدفعه...سیمرغ گفت:بابا همسایه جون این چه حرفیه؟
شما بیش از این حرفها پیش ما ارزش دارین...هر کاری کردی ...هر گلی زدی ...به سر خودت زدی و ما هم ، همگی گفتیم...آره مسلم جون مهم نیست بی خیال...
مسلم اول باورش نمی شد...بعد که دید انگار جدی ، جدی ما اصلا برامون مهم نیست....رو به ما کرد وگفت : چه قدر خوب بود که همه ی اون چیزهایی که دیدم خواب بود...و ما تازه منظور حرفهای مسلم رو فهمیدیم...
پانی گفت: بچه ها بی خیاله آش که شدیم...بیاین بریم پیتزا رو بزنیم که هرچه از دوست رسد نیکوست....
تا اومدیم پیتزا رو بخوریم...کلی گفتیم و خندیم...مخصوصا وقتی که شنیدیم توی خواب چه بلایی سر مسلم آورده ایم....
یسنا وقتی شنید توی خواب چه جوکی تعریف کرده از خنده ریسه رفت...کم مونده بود پیتزا تو گلوش گیر کنه...
به ماند که از همه ما ها یکی یک تیکه پیتزا کش رفت... تازه پانی سس گوجه منو برداشت و فرار کرد...
توی محله باصفا عجب روزی بود اون روز....
و ما اهالی با صفا فهمیدیم که چقدر میتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم.
پایان. حسنک وزیر.
خدايا، نزد مردي توانگر رفتم تا کاري جويم ، اما سبب ژنده پوشي ام از خود راند.
در مدرسه اي کوبيدم ،اما سودي نداشت .از روي نااميدي درخواست صدقه کردم،اما پرهيزگارانت مرا ديدند و گفتند:شايسته مبادا که او با چنين بنيه اي سستي کند و جوياي احسان باشد،بخشش او را روا نيست.
(اي خدا به خواست تو مادرم مرا زاد.و اينک ، بندگانت بي آنکه عمر به پايان برم ، مرا به سوي تو فرا مي خوانند. )
اندکي بعد ، رخسارش دگرگون گشت.از جاي برخواست و اينک برق ديدگانش گوياي عزمي راسخ بود.از شاخه درخت چوبدستي سنگين و ضخيم ساخت و آن را به سوي شهر نشانه گرفت و فرياد بر آورد :(من با تمام توان نداي استمداد سردادم اما پاسخي نشنيدم.اما اينک به زور بازوانم آن را به چنگ خواهم آورد ! من به نام عطوفت و عشق ، نان طلب کردم اما انسانيت ، صداي مرا نشنيد.اما اينک به نام زشتي و بدي آن را تصاحب خواهم کرد.
گذر زمان از جوان ، راهزن و قاتل و ويرانگر روح ساخت.آنهايي را که در برابرش بودند ، از پاي درآورد .ثروتي کلان روي هم انباشت و قدرت پيشگان را به خود مجذوب کرد . بدکاران او را مي ستودندو راهزنان به وي رشک مي ورزيدند و مردم از در بيم و هراس بودند.ثروت و مقام دروغينش ، سلطان را واداشت تا وي را به وليعهدي خويش در آن شهر بر گزيند.اين روزگار غمبار از سوي حاکمان بي خرد ادامه يافت.زان پس ، دزدان کارشان مشروع خوانده شد .حکومت، زور و ستم را حامي بود.سرکوب تهيدستان رواج يافت و مردم تيمار و تحسين شدند.
بدينسان نخستين اثر خودخواهي آدمي ، از ناتوان ، تبهکار و از فرزندان صلح ، جاني مي پروراند.و بدينگونه طمع زود هنگام آدمي افزون و بر پيکر انسانيت ضربه اي هزار برابر فرود آورد!
امیدوارم ما اینگونه نباشیم...
حسنک وزیر.
بعلت رعایت حال شما ادامه در .... ادامه مطلب.
به کرم ابریشم بیندیش.کرمی که بیشتر زندگی اش را روی زمین
می گذراند، به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل
کالبدش خشمگین است.
می اندیشد:" من منفورترین موجود روی زمینم؛ زشت،کریه و
محکوم به خزیدن روی زمین."
اما یک روز، مادر طبیعت از کرم می خواهد تا پیله ای بتند. کرم
یکه می خورد... پیش از آن هرگز پیله نساخته. گمان می کند
باید گور خود را بسازد!! پس آماده مرگ می شود... .
هر چند او از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است،به خدا
شکوه می برد:"خدایا! درست زمانی که سرانجام به همه چیز
عادت کردم،اندک چیزی را هم که دارم از من می گیری!"
خود را نومیدانه در پیله حبس میکند و منتظر پایان می ماند!
چند روز بعد، در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده.
می تواندبه آسمان پرواز کند و بسیار مورد تحسین قرار بگیرد.
اکنون از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است!
از طرف آبجی نازی...
به وبلاگش تو قسمت پیوند ها حتما سربزنین که خیلی قشنگه.
ممنون گلم...
حسنک وزیر.
روزي يك مرد ثروتمند پسربچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او
نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقيرهستند . آن دو يك
شبانه روز در خانه ي محقر يك روستايي مهمان بودند .
در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:« عالي بود پدر!»
پدر پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد:« بله پدر!»
و پدر پرسيد:« چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا . ما در حياطمان يك فواره داريم وآنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد . ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست !»
با شنيدن حرف هاي پسر زبان مرد بند آمده بود . پسر بچه اضافه كرد:
« متشكرم پدر تو به من نشان دادي كه ما چقدرفقيرهستيم !!!»
از طرف آبجی کوچولوم ... رویا خانوم... ( لورا چی )... ممنون گلم
حسنک وزیر.
"اودت" مثل گلهاي اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهاي بوري كه هميشه
يكدسته از آن روي گونه اش آويزان بود . ساعتهاي دراز با نيم رخ ظريف رنگ پريده جلو پنجرة اطاقش مي
نشست . پاروي پايش مي انداخت، رمان ميخواند جورابش را وصله ميزد و يا خامه دوزي ميكرد ، مخصوصا "
وقتيكه والس گريزري را در ويلن ميزد، قلب من از جا كنده ميشد.
پنجرة اطاق من روبروي پنجره اطاق اودت بود ، چقدر دقيقه ها، ساعتها و شايد روزهاي يكشنبه را من از
پشت شيشة پنجرة اطاقم به او نگاه ميكردم . بخصوص شبها وقتيكه جورابهايش را در ميآورد و در رختخوابش
ميرفت !
باين ترتيب رابطة مرموزي ميان من و او توليد شد . اگر يكروز او را نميديدم، مثل اين بود كه چيزي گم كرده
باشم . گاهي روزها از بسكه باو نگاه ميكردم، بلند ميشد و لنگه در پنجره اش را ميبست . دو هفته بود كه هر روز
همديگر را ميديديم ، ولي نگاه اودت سرد و بي اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتي از او ناشي بشود كه
تمايلش را نسبت بمن آشكار بكند . اصلا صورت او جدي و تودار بود .
اول باري كه با او روبرو شدم ، يكروز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانة سر كوچه مان صبحانه بخورم.
از آنجا كه بيرون آمدم، اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو ميرفت . من سلام كردم ، او لبخند
زد ، بعد اجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت "مرسي"، از همين يك
كلمه آشنائي ما شروع شد.
از آنروز به بعد پنجرة اطاقمان را كه باز ميكرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف ميزديم .
ولي هميشه منجر ميشد باينكه برويم پائين در باغ لوگزامبورگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تآتر و يا
كافه برويم ، يا بطور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدري و مادرش بمسافرت
رفته بودند و او بمناسبت كارش در پاريس مانده بود.
او خيلي كم حرف بود . ولي اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهي مرا از جا در ميكرد . دو ماه بود
كه باهم رفيق شده بوديم . يكروز قرار گذاشتيم كه شب را برويم به تماشاي جشن جمعه بازار "نوييي". در اين
شب اودت لباس آبي نو اش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه بنظر مي آمد . از رستوران كه در آمديم، تمام
راه را در مترو برايم از زندگي خودش صحبت كرد. تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم.
گروه انبوهي در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمي و تفريح چيده شده بود . بعضيها معركه
گرفته بودند، تيراندازي، بخت آزمائي، شيريني فروشي، سيرك، اتومبيلهاي كوچكي كه با قوة برق بدور يك محور
ميگرديدند، بالن هائي كه دور خود ميچرخيدند ، نشيمن هاي متحرك و نمايشهاي گوناگون وجود داشت . صداي
جيغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صداي موتور و موزيكهاي مختلف درهم پيچيده بود.
ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركي بود كه بدور خودش ميگشت و
درموقع گردش يك روپوش از پارچه روي آنرا مي گرفت و بشكل كرم سبزي در ميآمد . وقتيكه خواستيم سوار
بشويم ، اودت دس تكش ها و كيفش را بمن داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نيفتد . ما تنگ پهلوي هم
نشستيم ، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقيقه ما را از چشم تماشا كنندگان پنهان كرد.
روپوش واگن كه عقب رفت ، هنوز لبهاي ما بهم چسبيده بود من اودت را ميبوسيدم و او هم دفاعي نميكرد –
بعد پياده شديم و در راه برايم نقل ميكرد كه اين دفعه سوم است كه بجشن جمعه بازار ميآيد . چون مادرش او را
قدغن كرده بود . چندين جاي ديگر بتماشا رفتيم، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتيم . ولي اودت از
اين جا دل نمي كند ، پاي هر معركه اي ميايستاد و من ناچار بودم كه بايستم . دو سه بار بازوي او را بزور
كشيدم ، او هم خواهي نخواهي با من راه ميافتاد تا ا ينكه پاي معركه كسي ايستاد كه تيغ ژيلت مي فروخت، نطق
ميكرد و خوبي آنرا عملا نشان ميداد ومردم را دعوت به خريدن ميكرد . ايندفعه از جا در رفتم ، بازوي او را
سخت كشيدم و گفتم :
" اينكه ديگر مربوط به زنها نيست."
ولي او بازويش را كشيد و گفت :
" خودم ميدانم . ميخواهم تماشا بكنم ."
من هم بدون اينكه جوابش را بدهم ، بطرف مترو رفتم . بخانه كه برگشتم ، كوچه خلوت و پنجرة اطاق اودت
خاموش بود . وارد اطاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خوابم نميآمد مدتي كتاب
خواندم . يك بعد از نصف شب بود ، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم . ديدم اودت آمده پائين پنجرة اطاقش پهلوي
چراغ گاز در كوچه ايستاده . من از اين حركت او تعجب كردم، پنجره را به تغير بستم . همينكه آمدم لباسم را در
بياورم ، ملتفت شدم كه كيف منجق دوزي و دستكشهاي اودت در جيبم است و ميدانستم كه پول و كليد در خانه
اش در كيفش است ، آنها را بهم بستم و از پنجره پائين انداختم.
سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من با بي اعتنا ئي ميكردم، پنجرة اطاق او كه باز ميشد من پنجرة اطاقم
را مي بستم . در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روز پيش از حركتم به انگليس سر پيچ كوچه به اودت بر
خوردم كه كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو پيش ميرفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را باو
گفتم و از حر كت آنشب خودم نسبت باو عذر خواهي كردم . اودت با خونسردي كيف منجق دوزي خود را باز
كرد آينة كوچكي كه از ميان شكسته بود بدستم داد و گفت :
" آنشب كه كيفم را از پنجره پرت كردي اينطور شد . ميداني اين بدبختي ميآورد ."
من در جواب خنديدم و او را خرافات پرست خواندم و باو وعده دادم كه پيش از حركت دوباره او را ببينم،
ولي بدبختانه موفق نشدم.
تقريبا" يك ماه بود كه در لندن بودم ، اين كاغذ از اودت به من رسيد :
"پاريس 21 ستامبر 1930
جمشيد جانم
نميداني چقدر تنها هستم ، اين تنهائ ي مرا اذيت مي كند، مي خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم . چون
وقتي كه بتو كاغذ مي نويسم ، مثل اينست كه با تو حرف ميزنم . اگر در اين كاغذ "تو" مي نويسم مرا ببخش . اگر
ميدانستي درد روحي من تا چه اندازه زياد است !
روزها چقدر دراز است – عقربك ساعت آنقدر آهسته و كند حركت ميكند كه نميدانم چه بكنم . آيا زمان
بنظر تو هم اين قدر طولاني است ؟ شايد در آنجا با دختري آشنائي پيدا كرده باشي ، اگر چه من مطمئنم كه
هميشه سرت توي كتاب است ، همانطوريكه در پاريس بودي ، در آن اطاق محقر كه هر دقيقه جلو چشم من است .
حالا يك محصل چيني آن را كرايه كرده، ولي من پشت شيشه هايم را پارچة كلفت كشيده ام تا بيرون را نبينم،
چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست، همانطوريكه بر گردان تصنيف ميگويد :
" پرنده اي كه به ديار ديگر رفت برنميگردد ."
ديروز با هلن درباغ لوگزامبورك قدم ميزديم ، نزديك آن نيمكت سنگي كه رسيديم يا د آن روز افتادم كه
روي همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خودت صحبت ميكردي، و آن همه وعده ميدادي و من هم آن
وعده ها را باور كردم و امروز اسباب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من هميشه
بياد تو والس " گريزري " را ميزنم، عكسي كه در بيشة ونسن برداشتيم روي ميزم است، وقتي عكست را نگاه
ميكنم، همان بمن دلگرمي ميدهد : با خود ميگويم " نه، اين عكس مرا گول نميزند !" ولي افسوس ! نميدانم تو هم
معتقدي يا نه . اما از آن شبي كه آينه ام شكست ، همان آينه اي كه تو خودت بمن داده بودي، قلبم گواهي پيش
آمد ناگواري را ميداد . روز آخري كه يكديگر را ديديم و گفتي كه به انگليس ميروي، قلبم بمن گفت كه تو خيلي دور
ميروي و هرگز يكديگر رانخواهيم ديد - و از آنچه كه ميترسيدم بسرم آمد . مادام بورل بمن گفت : چرا آنقدر
غمناكي؟ و ميخواست مرا به برتاني ببرد ولي من با او نرفتم ، چون ميدانستم كه بيشتر كسل خواهم شد.
باري بگذريم – گذشته ها ، گذشته . اگر بتو كاغذ تند نوشتم، از خلق تنگي بوده . مرا ببخش و اگر اسباب
زحمت ترا فراهم آوردم، اميداورم كه فراموشم خواهي كرد. كاغذهايم را پاره و نابود خواهي كرد، همچين نيست ،
ژيمي ؟
اگر ميدانستي دراين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است ، از همه چيز بيزار شده ام ، از كار روزانة
خودم سر خورده ام ، در صورتيكه پيش ازين اينطور نبود . ميداني من ديگر نمي توانم بيش ازين بي تكليف باشم ،
اگر چه اسباب نگراني خيلي ها مي شود . اما غصة همه آنها بپاي مال من نميرسد – همان طوريكه تصميم گرفته ام
روز يكشنبه از پاريس . خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را ميگيرم و به كاله ميروم، آخرين
شهري كه تو از آنجا گذشتي، آنوقت آب آبي رنگ دريا را مي بينم ، اين آب همة بدبختي ها را مي شويد . و هر
لحظه رنگش عوض مي شود، و با زمزمه هاي غمناك و افسونگر خودش روي ساحل شني ميخورد، كف ميكند ،
آن كفها را شنها مزمزه ميكنند و فرو ميدهند، و بعد همين موجهاي دريا آخرين افكار مرا با خودش خواهد برد .
چون بكسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند او را بسوي خودش مي كشاند . لابد ميگوئي كه او چنين كاري را
نميكند ولي خواهي ديد كه من دروغ نميگويم.
بوسه هاي مرا از دور بپذير
اودت لاسور."
دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولي يكي از آنها بدون جواب ماند و دومي به آدرس خودم برگشت كه
رويش مهر زده بودند " برگشت بفرستنده . "
سال بعد كه به پاريس برگشتم با شتاب هر چه تمامتر به كوچة سن ژاك رفتم ، همانجا كه منزل قديميم بود .
از اطاق من يك محصل چيني والس گريزري را سوت ميزد . ولي پنجره اطاق اودت بسته بود و به در خانه اش ورقه اي آويزان كرده بودند كه روي آن نوشته بود ،
" خانه اجاره اي "
آینه شکسته .... صادق هدایت....
حسنک وزیر