

من نمی دانم
- و همین درد مرا سخت می آزارد -
که چرا انسان ، این دانا
این پیغمبر
درتکاپوهایش :
- چیزی از معجزه آن سو تر -ره نبردست به اعجاز محبت ،
چه دلیلی دارد ؟چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند ،
چه شگفتی ها پنهان است !
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن - به خدا - سهل ترین کار استو نمی دانم
که چرا انسان ،
تا این حد ،
با خوبی
بیگانست.و همین درد مرا سخت می آزاراد!
<<استاد فریدون مشیری>>
پ.ن : مبعث ختمی مرتبت ، حضرت محمد مصطفی مبارک باد. رسولی که محبت و رحمت را به همگان ارزانی داشت.
دنیا را روشن کن
به زندگی طعمی ببخش
تا ببینی که عشق 1
چقدر می تواند آزادت 2 کند
دنیا را روشن کن
مرا ببین!
و ببین که دوست داشتن چقدر می تواند شادت کند
تو می گویی که بال 3 در آورده ای
پس به بالهایت بیاموز که پرواز کنند 4
بدون اینکه بپرسند چرا 5 ...
به بالهایت یاد بده
که زندگی کنند
که دوست داشته باشند 6
دنیا را روشن کن ...
که دوستی را شاد کنی 7
بلند شو ،
نگاه کن!
با چشم هایت ، دنیا را روشن کن!
شل سیلوراستاین Shel Silverstein . ترجمه : چیستا یثربی.
کتاب : ۲۵ دقیقه مهلت ! TWENTY FIVE MINUTES TO GO
1- یعنی همان سه نقطه !
2- آزاده ، آزادم ببین ، چون عشق در گیر من است ...
3- یک متر بالاتر از زمین یعنی چی ؟
4- شاپرک من ...
5- دوست داشتن بی دلیل ...
6- بیشتر از دیروز کمتر از فردا !
7- به روی زندگی ، لبخند ، لبخند !!!
8- بی دلیل شد هفت آ ! راستی بی دلیل ِ بی دلیلی!!
پ.ن1 : پ.ن هایم زیاد است !
پ.ن2 : پدر ساعت 9 خاموشی زد ولی بازهم ، من قانون شکن هر شبم حتی اگر تو قانون باشی !!!
پ.ن3 : اینقدر صبح تا شب فکر تابع و اسکریپت و آپدیت پنل و اس کیو ال و هزار چیز دیگر کردم که دیگر تاب نیاوردم ... توی زندگی یک چیز می لنگد انگار ...
پ.ن4 : همین سراغ گرفتن ها ما را بس است ...
پ.ن5 : حالا اگر نقاشی آویزان به قاب دلم را نبینم خوابم نمی برد ... گلهای روی میز را هم ... و یک شعر که می شود لالایی آخر شب من ...
پ.ن6 : فقط نور کوچولو کم است !!!
فردا باز هم شب می آید !!!!؟؟؟ نمی دانم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
باور نکن تنهاييت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزديکتر تو
ازتو به تو نزديکتر من
باور نکن تنهاييت را
تا يک دل و يک درد داري
تا در عبور از کوچه ي عشق
بر دوش هم سر مي گذاري
دل تاب تنهايي ندارد
باور نکن تنهاييت را
هر جاي اين دنيا که باشي
من با توام تنهاي تنها

من با توام هر جا که هستي
حتي اگر با هم نباشيم
حتي اگر يک لحظه يک روز
با هم در اين عالم نباشيم
اين خانه را بگذار و بگذر
با من بيا تا کعبه ي دل
باور نکن تنهاييت را
من با توام منزل به منزل
دکتر محمد اصفهانی
پ.ن : خدای مهربون ، تا وقتی تو هستی ، هیچ کس تنها نیست ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***

شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
عرفان نظرآهاری
پ . ن ۱ : ببخشید . اشتباه کردم ...
پ . ن ۲ : اعوذبالله من الشیطان رجیم ...
تو کجایی مضراب ؟؟
تو کجایی ، که کنی این دل عطشان ، سیراب؟
توکجایی که نوازی زدلم بر دل سیم؟
تو کجایی که کنی ول وله با ، برگ و نسیم ؟؟
چه صدایی داری ،
چه دل انگیز نوایی داری ،
نکند با دل من بد شده ای ؟؟
تو چرا گم شده ای ؟؟

نکند در پی صدها غم سرد ،
در هیاهوی دلت ،از پس درد
کرده ای رنگ رخت چون گل زرد ؟
ناگهان راه دلت ، بر ره دریا زده ای؟
در پی جستن خود ، گام به فردا زده ای ؟
خواب در دیده و تو ، چشم به رویا زده ای ؟
تو نیابی خود را ،
تا دلت گم شده است !
جستجو کن دل خویش ،
که دلت (او) شده است ...
من به دنبالم دلم ...
تو به دنبال دلت ...
پی لبخند لبی ، مست شویم ...
بی دلی رسم من است ...
تو بیا ، هست شویم ...
تو کجایی مضراب ،
نغمه ام قافیه باخت ،
دست در حسرت تو ، بر نت (لا)* بنواخت .
شعر : حسن مراد دستجردی ،۲۴-۱-۱۳۸۷
پ . ن 1 : گاهی وقت ها گم شدن بعضی چیزها میشن همه ی حرفهات .
پ . ن 2 : اگه امروز گم نمی شدی ، همه ی حرفهام تو دلم می موند ، اگه امروز پیدات نمی کردم ، دلم آروم نمی شد !!! تو شدی اولین شعر هشتاد و هفتی ام ...
پ . ن 3 : امروز خوب بود یا بد ؟؟ اصلا پ نقطه نون یعنی چی ؟؟؟!!! من نـُت ام گم شده است !!!
اگـــــــــــه رفتم از پــیــشـت یـــه روز تلخ
نــــکـــنـــه یـــــه وقـــتـــــی تــنها بمونی
نــــکـــنـــه قــــــهــر بــکــنــی بـا زندگیت
توی شـــــــهـــر غــصــه هــــا جـا بمونی
نکنه یـــــــه روز بــــیــــان بـــهـــــم بــگن
داری از دوری مـــــن دق مــــیــــکـــنـــی
داری دیـــــــوونــــه مــیــشــی بـدون من
شـــبـــا تــــا صبح دیگه هق هق میکنی
یادته گــــفــــتـــم یــــــه روز دوسـت دارم
حاضــــــرم مـــــاهـــو تـــــو شبهات بیارم
یادته گــــفـــتـــی یـــــه روز پـیـشم بمون
چون تـــو ایــن دنــیـــــا فــــقـط تـو را دارم
اما دسـت سرنوشت چیز دیگه ای نوشت
مــــــــــــــــا را کــــــــــــــــــرد از هـــم جدا
حالا تو میریو من تنها میشم با سرنوشت
برو مــــــن مــــی ســـپــارمت دست خدا
تا یــــه وقــــت یــــه روزی تـــنــــها نمونی
برو مــــن فــــقــــــــط یــــــــــــــه آرزو دارم
که هـــمــیــشه پــــیـــــش یـــارت بمونی
برو دیــــــگـــــــه زنــــدگــیــتـــو پــیـــدا کن
برو دیــــــگـــــــه یـــــه ســـتـــاره ای بچین
برو دیــــــگـــــــه اســـمـــمــــو صـــــدا نکن
برو دیــــــگـــــــه اشـــکـــاتــــو واســـم نریز

برو امــــــــا تــــــــو بـــــدون دوســــت دارم
هـــنـــوزم مــــاهــو تـــــو شـبـهــات میارم
برو امــــــــا تـــــــو بـــــدون فـــقـط تـــــویی
که واســــش زنــــدگـیـمـو جـــا مـــی ذارم
برو امــــــــا تـــــــو بـــــدون اگـــــه یـــــه روز
توی زندگیت یه وقت خـــــســـتــــــه شدی
توی زندگیت یه وقت تنها و پر بسته شدی
هنوزم دوســت داره یه عاشق و یه دیوونه
که تــوی دنیا تموم زندیگش فقط تویی !!!!
(شعر از رویا مرادی منش 2-9-1386)
آفرین به آبجی لورای گلم که شعرهاشم مثل خودش فوقالعاده است . امیدوارم روز به روز پیشرفت کنی و تو همه ی عرصه های زندگیت موفق باشی . شعراتم رنگ شادی بگیره
. دادا حسنی !
غـــم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شاديگشايان
خوشا دلهاي خوش، جانهاي خرسند
خوشا نيروي هستيزاي لبخند
خوشا لبخند شــــــــاديآفرينان
كه شادي رويد از لبخند اينان
نميداني- دريغا- چيست شادي
كه ميگويي: به گيتي نيست شادي
نه شادي از هوا بارد چو باران
كه جامي پر كني از جويباران
نه شادي را به دكان ميفروشند
كه سيل مشتري بر آن بجوشند
چه خوش فرمود آن پير خردمند
وزين خوشتر نباشد در جهان پند
اگر خونين دلي از جور ايام
« لب خندان بياور چون لب جام»
به پيش اهل دل گنجيست شادي
كه دستاورد بيرنجي ست شادي
به آن كس ميدهد اين گنج گوهر
كه پيش آرد دلي لبخندپرور
به آن كس ميرسد زين گنج بسيار
كه باشد شادماني را سزاوار
نه از اين جفت و از آن طاق يابي
كه شادي را به استحقاق يابي
جهان در بر رخ انسان نبندد
به روي هر كه خندان است خندد
چو گل هرجا كه لبخند آفريني
به هر سو رو كني لبخند بيني
چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه ميربايند
گذشت لحظه را آسان نگيري
چو پايان يافت پايان ميپذيري
مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم كن، تبسم!
به هر حالت تبسم كن، تبسم!
به هر حالت تبسم كن، تبسم!
به هر حالت تبسم كن، تبسم!
این رو گذاشتم واسه همه ی اون کسایی که مثل خودم ! چند روزیه خنده رو یادشون رفته ولی .... ولی دیگه بسه . میخوام بازم خودم باشم . من حسنک وزیرم . و از امروز ... از امروز منم میخوام واسه خودم زندگی کنم . واسه خودم بخندم . اما با تو ... تنهایی نمیشه . امروز دیگه به دنیا میگم ، بسه بازم وایسا .... من دیگه .... من دیگه منم !!
لطفا با من بخند ...
از دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !
< استاد فریدون مشیری >