

عاشقان من سست پیمان نیستم
ترک کردم ، گرکه یار خویش را
دوستان ، دوستان ،
یک لحظه از من بشنوید
تا بگویم حال زار خویش را
روزگاری ، بهر یاری بی وفا
صرف کردم ، روزگار خویش را
خوب چون در عاشقی کارم بساخت
رفت آخر کرد ، کار خویش را
رفت و پیدا کرد ، یار دیگری
برد از خاطر قرار خویش را
من نکردم ترک زین سنگین دلی
دلبر ناسازگار خویش را
بلکه چون او دیگری را داشت دوست
سخت دیدم ، سخت دیدم
کار و بار خویش را
دیدم از این پس بباید در جهان
دوست دارم ، یار ِ یار ِ خویش را
چون نمی گنجید در یک دل دو مهر
ترک کردم پس نگار خویش را
عاشقان من سست پیمان نیستم
ترک کردم ، گرکه یار خویش را
سنگدل شدن رو خودت بهم یاد دادی ، یادته ؟ فکر نکنم یادت باشه ! التماسای آخرم یادته ؟؟
گفتی خسته شدی ،...زندگی بازی بچگونه نیست ، که هروقت خسته شدیم ، بریم خستگی در کنیم! اینم خودت بهم گفتی... گفتم بزار تو دیونگیام ، تو بچه بازیمون خوش باشیم ، گفتی برو مرد بشو ، نمی دونستی میرم و توی بچگیام گم میشم ؟؟ تو که میدونستی من دیوونم؟؟ نه نمی دونستی ، یعنی باورت نمیشد ... تو دلت رو دادی به خدا " شایدم به هر کس دیگه ای " ، توی یه دل دو تا "مجنون" یا شایدم دوتا " لیلی" جا نمیشن ... میشن ؟؟ نه ... بهت گفتم لیلی و مجنون چی میشن ؟؟ گفتی اونا ماله قصه هاست ، منم رفتم ببینم قصه ی من کجاست ...
دیر اومدی ، من باید برم دیگه ...
فکر کنم ابد واسه من همین جاست!
همین روز حسرت ...
پ.ن ۲ : همیشه فکر میکردم ، آدمها همون های هستن که توی نوشته هاشون مینویسن! اما امروز یکی گفت که اینطور نیست ، خوب که فکر می کنم ، می بینم که راست می گفت ...
پ.ن ۱ : برداشت آزاد. ح.م.د