

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
آقا سلام ، من که "مسعود اقبالی" نیستم !!!ولی میدونم که میدونی ، دلم منم کمتر از اون نیست . اگه لغزیدم ، اگه افتادم ، بازم امید دارم که تو دستم رو بگیری ...
دستم رو به طرفت دراز کردم تا بگیری ...
ردش که نمی کنی ؟؟
اینقدر داغ دار لحظه هام که نمی دونم امروز چندمین سال آغاز امامت شماست ، فقط میگم مبارک باشه ... همین.
یه روزی از همین روزها من و من و من و من تصمیم گرفتیم که یه سفر یه روزه کوچولو بهمراه دید و بازدید دوستانه داشته باشیم.
واسه همچین امر مهمی هم طالقان رو انتخاب کردیم!!!
جای همه ی دوستان هم خالی نبود، چون ماشین دیگه ظرفیت نداشت!
جدای از برف بازی ها و لوژ سواری من و من و من و ناهار کنار دریاچه و موتور سواری من، وجود منِ عکاس هم کلی باعث خوش گذشتن شد.
خولاصه اینکه امیدوارم به من و من و من و من مثل من خوش گذشته باشه.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اینا رو نمی نویسم که ... ، یا اینکه هر چیز دیگه ای ...
می نویسم تا شاید دل خدا به رحم بیاد. شاید بفهمه که بندش چقدر خود خوری کرد و ازش چیزی نخواست شاید خودش ... آره میگن اون از درد بنده هاش خبر داره ، پس چرا ... نمی دونم. نه نمی فهم ام . من خیلی احمق ام ... آره من بنده ی بد تو ام... بنده ی نا لایق تو ...
از تابستون تا الان ، هروز دارم یه تیکه از زندگیم رو از دست میدم ، یه تیکه از خوشبختیم رو ... به کدوم گناه نا بخشودنی ؟؟ نمی دونم ... چرا میدونم!
خدایا چرا ؟؟ چرا منو امتحان میکنی ؟؟ من که بهت گفتم تاب و توانش رو ندارم ، من که پیشت زار زدم و گفتم امتحانم نکن ، کمک ام کن تا اونی بشم که خودت میخوای ... آره دروغ میگم ، خیلی وقته که نگفتم ... دیگه فراموش کردم!! ، نه بازم دروغ میگم! خودم رو زدم به فراموشی ...
خدایا اما حالا که دستم رو در خونه تو دارز کردم ، چرا کمک ام نمی کنی ؟؟ خدایای من میشم همون حسن خالص تو ، همونی که وقتی یه چیزی ازت میخواست فقط اراده میکرد ، و اونوقت تو .... خدایا خستم ، خسته ی خسته . اونقدر که تاب و توان ندارم ، دلم میخواد واسه ی دلم ، چندین سال استراحت مطلق صادر میکردی ... خدایای چرا واسه ی من قحطی دلتنگی نمی فرستی ؟ دلم یه عالمه بارون میخواد ...
خدایا من آرامش میخوام ، بهم بده. من اومدم در خونت ، تا بهم آرامش بدی .
تو هم اشکام رو نمی بینی ؟؟
خدایا توی این چند وقت ، همه ی بنده هات رو آزار دادم ، بارها تو روی پدر ومادرم ایستادم ، چیزای دیدم که نباید ببینم ، حرفهای زدم که نباید بزنم ، باید ها و نباید هات رو برعکس کردم ، آره من گناهکارم ، ولی تو هم کریمی ، از کرامت ات کم نمیشه اگه به منم آرامش بدی . همین...
خدایا غلط کردم ، کمک ام کن.
کمک ام کن جبران کنم ...
غــبــار آمـــــدنـت را ز دور مــــی بـیـنـم ...
ز شــــوق آمـدنـت تـکـــــــسوار مـی خندم
تمام هفته به امید جــمــعــه مـــی گــــریم
تمام جــمــعــه به امــیـد یـــــــار می خندم
غـــروب می شود و باز هـم نـــــمی آیـــی
به اشــک های خودم تـعـنه وار مـی خندم
همیشه جمعه پر از شعـر می شود طبعم
همیشه جمعه پـــر از انـــتـظــار می خندم
به شـــوق دیدنت ای صبح روشـــن فـــــردا
چـه بی قرار بر این شــام تــــار مـی خندم
(شاعر : گمنام)
پ.ن : چه بی قرار و بی قرار تر ز بی قرار می خندم ... العجل یا مولا.
نمی دونم!!! باید بگم خوش به حال من !
پ.ن : ممنون . فقط همین! چیزی جز این ندارم ...