

خط اول سانسور شد! بی خیال!!!
امشب حال خودم رو نمی دونم ! خدا رو شکر هیچکی نیست ! تنهای تنهای تنهام ، تازه از خونه ی آبجی اومدم ، خیلی اصرار کرد که بمونم ، اما اومدم چون دوست نداشتم این یک شبی که می تونم تنهای تنها باشم و با خودم خلوت کنم رو با کسی سهیم بشم! کمی فریاد میهمان خودم !
دلم یه ترانه می خواد واسه این که باهاش بخونم ، به جز اونای که صدام رو برای خوندنشون تحریم کردم ! یه عالمه دنباله ترانه ی خیال احسان خواجه امیری گشتم ، ولی پیداش نکردم ، واسه همین خودم تنهایی و بدون موسیقی زمزمه اش کردم و ...
"بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی ، هنوز هوامو داری هنوز صدامو می شنوی،بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم ، اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم ، بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی،روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی ،بزار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی،تویی که قصه طلوع عشقو گفتی و دوستت دارم رو نگفتی،بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش ،اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش،اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هر نفسه،بزار خیال کنم اونی که بودنش بسه،دوباره فال حافظ و دوباره تو فالمی ، بزار خیال کنم هنوز اگر چه بی خیالمی "
هر روز صبح واسه نماز که بیدار میشم ، ذهنم پر میشه از حرفهایی که دلم میخواد بزنه ولی هیچ وقت جرئتش رو نداشته و ترسیده. میام وبلاگ رو باز میکنم و سعی می کنم بنویسم ، ولی صلوات اول کار رو که می نویسم ، یه چیزی توی دلم فریاد میزنه نه! بازم بی خیال میشم .
شب ها قبل اینکه بخوابم ، اون نوشته ی نیمه کاره ی ذهنم رو که حالا مدت هاست قراره نوشتنش رو فراموش کردم! باز می کنم و میخونمش ، ذهنم درگیر میشه با حرفهاش ، یعنی با حرفهام! تا آخر داستان رو با خودم مرور می کنم ولی بازم انگار جرئتش رو ندارم. با اینکه توی بچگی مامان میگفت خیلی شجاعی ، اما حالا خودم فهمیدم که ترسو تر از من هیچکی ! حتی جرئت ندارم توی خلوت خودم با خودم درد دل کنم ! .....................................................................
چه ترانه ای اومد!"این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی ، سرگذشت بی سر انجام ، گمشدن تو فصل طوفانی ... سراغ عشقو میگیریم توی اشک گریه ی آخر ، تو دریای ترک خورده ، میون موج خاکستر... "
پ.ن : مارا همین ترانه ی سکوت ، همین سکوت سرد بس است. لب به خموشی می بندیم ... شکراً لله.
پ.ن ۲: این آلبوم هم شد پر از تراژدی لحطه ها ! بخوای نخوای فقط تو! تو پی کدوم ستاره ... فقط کمی ... هیچی !
پیش نویس : فقط برای آرام شدن نوشته ام. همین!
باز دلم برای خود بودنم تنگ است. همین !!!
پ.ن : یکبار دیگر عشق را با خون نوشتند ، تعبیر لبخند تورا گلگون نوشتند ... میان اشکهایتان التماس دعا که دلم بسیار دلتنگ است ... .
امروز از اون روزها بود ، که به قول مولوی " هردم از این باغ بری میرسد ، نغزتر از نغزتری میرسد " !!!
۱- دو روز بود که به هزار امید ، داشتم واسه ی کتابخونه مرکزی کلیپ می ساختم !! از صبح ساعت ۷ که میشستم پای سیستم تا ساعت ۱۱- ۱۲ شب که واسه خوابیدن پا میشدم . امروز آقایون مرحمت نمودن خیلی راحت فرمودن "دست شما درد نکنه خیلی خوب شد ! " . واقعا که دستم درد نکنه ! آدم ... تر از من که پیدا نمی شد توی این عالم !!! عـــــــــــــــــــــــــــــجــــــــــــــــــــــــــــــب !!!
۲- از من به شما نصیحت ، هیچ وقت به چراغ بنزین ماشین که تازه خریدین اعتماد نکنید ! و گرنه دیگه دیگه !!! وقتی خاموش شد ، مونده بودم چرا ؟! چراغ بنزینش هنوز روشن نشده بود ، چندتا استارت که زدم ، حساب کار اومد دستم ، که بنزین ندارم ، چهارلیتری ندارم ، دسترسی به هیچ آشنایی ندارم ، جای پارک ام ندارم !!! خلاصه که کلا همه چیز رو نـــــــــــــــــــــــــــدارم !!!
۳- و بازم از من به شما نصیحت ، اگه بی بنزین شدی ، چهارلیتری نداشتی ، جای پارک هم نبود ، به بابات زنگ نزن که واست بنزین بیاره ، چون اصولا فقط این شمایید که باید در مواقع لزوم به ایشون کمک کنی ولا غـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــر !!!
۴- و نصیحت دیگر این که ، توی بالا شهر ، مردم فقط چهار لیتری خالی رو برای "عرق!" لازم دارن! پس به کسی نگو چهارلیتری میخوام که بهت شک می کنند ، پمپ نزینی ها چهار لیتری خالی ندارند سوال نفرمایید ! از کسایی که ماشین مدل بالا سوار هستن حتی سوال در مورد چهارلیتری هم نکن که خیلی بد بهت نگاه می کنن !! میتونی مثه من بری ۲ تا بطری آب معدنی بخری ، (حتما یخ یخ باشه) اول تا اونجایش که می کشی رو بکشی بالا تا یکمی آروم بشی ، بقیش رو هم بریزی تو جـوب و بنزین بزنی توش!!! بـــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دیگه !!!
۵- وقتی ۲ تا یک و نیم لیتری بنزین دستت هست ، هیچ تاکسی ای سوارت نمی کنه ، بی خودی خودت رو خسته نکن ! البته به جز مواردی که بگی دربست مستثنی میشه !!! صد نفر جلوی پات ترمز میزنن ... خیلی عــــــــــــــــــــــــــــــــجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!!
۶- تو مدتی که میری بنزین بخری و برگردی ، بابات صد بار بهت زنگ میزنه ! میتونی مثه من به نشانه اعتراض جواب ندی ! میتونی هم بر عکس من جواب بدی !!! اگه باباتون مثه بابای من باشه ، کنار ماشین با یه چهارلیتری بنزین ایستاده ، ولی به قول معروف "نوش دارو بعد از مرگ سهراب!" خیلی بی خیال ، انگاری ندیدیش ، برید و با یه لبخند باک بنزینتون رو با یک و نیم لیتری ها صفا بدین !!! ....
۷- اما یادت باشه که گذر پوست به بازار دباغ ها می افته ! ممکنه انژکتور ماشینوتن ، بنزین نکشه ، اون موقع با دماغ سوخته مجبوری چهار لیتری بنزین بابا رو هم خالی کنی توش ! اونوقت یکمی هم خفه کنه ! بعد باطریش بخوابه !!! کلا آخر گذرت می افته به بازار دباغ ها ! در نتیجه باز هم با کمال پر رویی ، به روی زنــــــدگـــــــــــــتی لـبــــــــــــــــــخـــــــــنـــــــــــد بزنید و البته دوتا لــــــــــــــــــگـــــــــــد هم توی طـــــــــــایِِِــــــــر ماشین ، یه مـــــــــــشــــــــت هم توی فــــــــــــرمـــــــــــونـــش !!!
پ.ن : در کل آخ که چه روزی شود اون روز !!! اما شما همچنان روحیه ی خودتون رو "هفز!" کنید !!!!
امشب می خوام از تو بنویسم ! از خود ِ خود ِ خود ت ! دنیای که واسه ی من یه دنیاست ! چه دلتنگ باشم ، چه حسنک . امشب میشه دو سال . دو ساله که تموم حرفام رو ، تموم خنده هام ، غصه هام ، دلتنگیام ، خاطراتم رو ، توی برگهای مجازی تو جا میدم ، دلخوشم که یه روزی ، بشینم آلبوم خاطراتم رو ورق بزنم ، و ببینم که چه روزهایی ، اومدن و رفتن ...
اگه اینجا نبود ، نمی دونم امروز حال و روزم چه جوری بود ، اما هیچ پشیمون نیستم که تو رو ساختم ، از این که توی دنیای مجازی خودم هستم ، با تمام باید ها و نباید هام ، خوشحالم ، توی دنیای واقعی که نمیشه آدم خوده خودش باشه ، یعنی بهت اجازه نمیدن ، بعضی ها با حرفهاشون ، بعضی ها با نگاهشون ، بعضی هام که ... اصلا بی خیالش ، بی خیال همشون ...
اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم ، چیزای خوب ، میدونی ، خوب که نگاه می کنم ، میبینم حتی سکوت رو بیشتر یاد گرفتم ، چیزی که قبلا بلد نبود ، من ، "حسن" ، همیشه معترض بودم. هیچ وقت دوست نداشتم دنیا عوض بشه ، همیشه دلم میخواست ، وقتی یه چیزی هست همیشه باشه ، وقتی یه چیزی نیست هیچ وقت نباشه ، از ثبات بیشتر خوشم می اومد تا تغییر کردن. اما حالا دیگه نه ، به همه چیز عادت می کنم ، دیگه خودم رو به در و دیوار نمی کوبونم ، دیگه صبرم زیاد شده ، اما خب خودت میدونی که تو با من چه کردی !!! یعنی تو که نه ، خودم با خودم چه کردم !!! خودت میدونی که توی زندگیم هیچ چیزی کم نیست ، اما یه چیزی کمه ، بازم دلم میخواد نگردی دنیا ، واستی تا من پیاده شم ، از چرخشت خسته شدم ....
گله و شکایت و حکایت بسه عزیزم ، بزار امشب رو باز بی خیال دنیا بشم ، بگم صفاتو عشقه ، سفیدی رو رها کن ، چشمه سیاتو عشقه...
تولدت مبارک ، همدم بی صدای من ...

پ.ن ۱: تو هم مثل من سکوت کن ، برایت خوب است ، شاید بخوانند از چشمانت ، نگاهت را ...
پ.ن ۲: بشکفد لاله ي رنگين مراد ، غنچه ي سرخ فرو بسته ي دل باز شود ، من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز ، روزگاري که به سر آمده آغاز شود ، روزگار دگري هست و بهاران دگر ، شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنري والاتر ، ليک هرگز نپسنديم به خويش ، که چو يک شکلک بي جان شب و روز ، بي خبر از همه ، خندان باشيم ، بي غمي درد بزرگي ست که دور از ما باد ، زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست ، هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پیوسته به جاست ، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.
پ.ن ۳ : ممنون از تموم اون کسایی که بودن و خوندن ، اونایی که خوندن و نظر دادن ، با هام خندیدن ، باهام همدردی کردن ، اونایی که حرفهاشون رو با من قسمت کردن ... مخصوصا تو آبجی نرگسی خوبم.
آقای جـمـعـه های غریبی ظــهــور کـن
دهلیز های شب زده را غــرق نـور کـن
آقــــــا چقدر نـــاله زنیم و دعــــا کنیم؟
یــا بــازگــــرد یـــا دل مـــا را صـبور کـن
(شاعر : گمنام)

پ.ن : ای کاش آمده بودی ...
دلم سخت تنگ آمدن است ...
هرگزم نقــــش تــــو از لــوح دل و جان نـــرود
هرگز از یاد مـــن آن ســــرو خـــــرامان نـــرود
از دمــاغ مــــن ســر گـشته خــــیـال دهــنت
بــه جـفــای فـلـــک و غـــصـه ی دوران نـــرود
در ازل بست دلـــــم بــا ســر زلـــفـت پـیـوند
تا ابــــــــد سـر نـکشد و از سـر پیمان نـــرود
هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است
بــــــرود از دل مــــن و از دل مــــن آن نـــــرود
آن چنان مـهر تو ام در دل و جان جـای گرفت
کـــه اگــر سـر بــــرود از دل و از جــان نــــرود
گـــر رود از پی خـــوبـان دل من معذور است
درد دارد چــــه کند از پـــی درمــــــان نــــرود
هرکه خواهد که چو حافظ نشود ســـرگردان
دل به خــوبـــان نــدهد از پـــــی ایشان نرود
(حافظ)
پ.ن : بر سر عهد می مانم ، بارها خوانده ام و باز می خوانم ، العجل ، العجل یا مولای یا صاحب الزمان ...
امروز روز آخر کارآموزیم بود ، بلاخره این ساعت ۲۴۰ ام هم رسید و همه چیز با سلام و صلوات به پایان رسید.
صبح با یه عالمه قولی که به خودم دادم ، به سمت کارآموزی روانه شدم ، ساعت ۹:۱۵ بود رسیدم ، آخر این تغیر دکوراسیون اونجا ، پر و بال ما رو هم گرفت ! همراه با آقای فولاد ستون تغیر دکوراسیون دادیم به حالت اول. "بلاخره حرف خودش رو به کرسی نشوند" . سعی کردم روز آخر هم به چند نفر کمک کنم ، هرچند به مزاج مسئول کارآموزیمون خوش نیاد! . "نمی دونم کجای دین نوشته که اگه یه نفر یکمی موهاش پیدا بود ، نباید بهش کمک کرد!" . ...
ساعت ۱۳ که شد ، دلم خیلی شور میزد ، نمی دونم چرا ، سعی کردم همه چیز قشنگ تموم بشه ، باهاشون دست دادم و گفتم حلال کنید ، بعد هم همون شعر حافظ رو که از قبل براشون تایپ کرده بودم و پرینت گرفته بودم ، به عنوان حرف آخرم تقدیمش کردم ، و مثل خودشون به کمی "افلا تعقلون" دعوت کردم ... "تعنه نزنید" ، "تهمت نزنید" ، "غیبت نکنید" ، "به دیگران کمک کنید" اینها فکر کنم مهم تر باشد تا این که ، بحث کنیم درمورد حجاب آدمهایی که ما مسئولشون نیستیم ...
پیش آقای حیدری رفتم و از ایشون هم طلب حلالیت کردم ، یه قبض ۱۲۰۰ تومنی هم برای چند تا سی دی خام و دی وی دی خامی که واسه خودم استفاده کرده بودم از اطلاعات گرفتم ، و بعد هم امضا های آخر و یه نمره ی بیست که خیلی بهم چسبید. انگار آقای کشانی میدونست که من هنوزم مثل بچگی عاشق بیستم ، به جای نمره دادن بر مبنای ۶۰ از مبنای بیست استفاده کرد و نمره ی کامل رو بهم داد ..."یادش به خیر بچه که بودم ۱۹.۵ که می گرفتم یه عالمه گریه میکردم ، اونوقت مامانم دستم رو میگرفت و بهم می گفت ،عزیزم ۱۹.۵ هم برادر بیسته ..."
و بلاخره حالا می تونم بنویسم. پایان.