

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
سلام ، امروز هم از خود كتابخونه آپ مي كنم ، هنوز تلفن خونه وصل نشده ، تازه امروز قبض رو گرفتم و پرداخت كردم ، امروز كلي شاهكار كردم !! خدا رو شكر الان اومدم توي قسمت نشريات ، چون مسئولش مي خواست بره ، من اومدم اينجا ، و هيچ كار خواستي نيست !
صبح از ساعت ۷ نشستم پاي كامپيوتر ، آخه ديشب ويژوال استديو ۲۰۰۸ نصب كرده بودم و كلي توي درايو C با كمبود فضا مواجه شدم. واسه همين پارتيشن مجيك نصب كردم كه يكمي از فضاي درايو D رو به درايو C اختصاص بدم . اما پارتيشن مجيك استفاده كردن همانا و از دست دادن كل اطلاعات درايو D همانا (البته يه نرم افزار گير آوردم كه ميتونه فايل هام رو بهم بر گردونه ) اگه بر نگرده جواب مهنازي رو چي بدم با عكسهاي كه پريده !!!؟؟
ظهر وقتي داشتم مي اومدم كتابخونه ، توي اتوبوس خوابم برد ، خدا رو شكر كه مي خواستم ايستگاه آخر پياده بشم وگرنه ، تا نا كجا آباد مي بردم ! با صداي آقا راننده بيدار شدم ، از اتوبوس كه اومدم پايين ديدم چندتا خانم دارند بهم ميخندم (يه ديروز ما از اين زنا يكمي انتقاد كرديما ببين امروز چه بلايي سرمون اومدم كه همشون بهمون بخندن ! جنبه ي انتقادي داشته باشين خب !)
خدايا چي ميشد من هميشه توي اين بخش نشريات كارآموز بودم ؟؟ دقيقا بخور و بخواب به تمام معني !!!
واي ببين بلاگفا چه كارا كه نكرده ، ساختن نسخه ي پشتيبان هم اضافه كرده ، كاري كه من مي خواستم به صورت دستي انجام بدم ، خدا خيرشون بده !!! فردا شايد نتونم در انتظار يار آپ كنم چون لا اينترتم !!! شايدم رفتم خونه ي خاله آپ گردم . اگه نشد سه شنبه .(حالا منم چقدر مخاطب دارم ها !!!)
خب امروز هم از همینجا (کتابخونه) آپ می کنم. چون هنوز بایکت تشریف دارم . وقتم ندارم پس مختصر و مفید می نویسم ، به قول معروف کم گوی و گزیده گوی چون دُر .
امروز ابعد از دانشگاه یکسره اومدم اینجا و مشغولم به انواع کارهای مختلف ، هر کاری کردم نشد از King 2008 کپی بگیرم. حتی توی لینوکسم نشد. خلاصه که خیلی سیریش شدن!! النم دارم رایت میزنم و وقتم ندارم . در کل روز خوبی بود . خدا رو شکر . برم برسم به کارهام.
سلام امروز برای اولین بار میخوام از خود محل کارآموزیم آپ کنم "کتابخانه ی مرکزی اصفهان" ُ آخه خونمون تلفن به قول اصفهانیا "یه وری"(یطرفه) شده. منم که فعلا در تحریم به سر میبرم ! پس خدا خیر بده آقای حیدری رو که اکانت من رو زود به زود شارژ میکنه !!!
صبح کله ی سحر بیدار شدم نشستم پای برنامه نویسی ، بلاخره اين پروژه ي پاياني رو شروع كردم به نوشتن تا الان كه الحمد الله خوب پيش رفته ، اميد به خدا انشالله كه بازم خوب پيش بره . ساعت ۱۱:۴۵ از خونه زدم بيرون و رفتم رستوران داييم جاتون خالي نهار رو زدم به بدن و بعد هم روانه شدم به سمت كتابخونه.
توي اتوبوس دو تا وروجك ، با شيطونياشون شدن دليل خندهاي تو دلي من ! راستي ميدونستين ، به بعضي از اين خانم ها خيلي چيزا رو بايد ياد داد ؟؟ خدا وكيلي نگاه كنيد من كه منيست بازي در آوردم ؟؟ هان ؟؟ اما ديگه بعضيا شورش رو از مزه بردن !! امروز توي اتوبوس يكيشون دقيقا تا صندلي اول مردها نشسته بود ! يكي ديگشون ۱ ساعت همه رو معطل كرد تا بيليطش رو با هزار بدبختي از تو كيف در بياره و بده به راننده ! رانندم كه سيريش از خير يدونه بيليط نگذشت ، واستاد تا بگيره ! چراغ قرمز ام كه هيچ وقت ياد نمي گيرن ، بعد ميگن مردا اِلِ بــِل ِ جيمبــِلن !!! خلاصه كه بايد يكمي فرهنگ توي جامعه تزريق بشه ! به وسيله ي خود من و تو ... از اون دوتا بچه بگم ، فسقليا بيلطم ندادن و از در خانوما جيم زدن ، كلي به اين كارشون خنديدم!!
الانم كه اينجا هوا خوبه ، ملالي نيست جز نبود اينترنت در خانه !!! خديا شكرت . فعلا يا حق.
ای دلیل دلپریشانی ام ، امروز هم نیامدی ... ،
آدینه رفت ولی بی تابی هنوز مانده است ، نمی رود ... ،
یعنی می شود طلوع آدینه ای را دید ،که تو با یک بقل نرگس مهربانی آمده ای ، و بر روی آن کمی شبنم دیدار ؟؟
یعنی می شود ، یک غروب جمعه ، بی قراری نباشد ، دلتنگی نباشد ، و آسمان تیره ی شب را خورشیدی دیگر باشد ؟؟
مهربان من ، لحظه ی دلتنگی ما را دریاب . که دل را تاب این جدایی نیست ...
حسن مراد دستجردی
۲۴-۸-۱۳۸۷
![]()
روز چهاردهم هم دیروز بود ، به قول بابا زورش رو زده دیگه ! تقریبا نصفه شد کارآموزی ما. به عبارتی حدود ۱۰۰ ساعتش رفت.
قرار بود از صبح برم اونجا که واسه ی کتابخونه یه تیزر درست کنیم ، قرار بزارن توی تلویزیون شهر (همین تلویزیون های بزرگ سر میدون ها). باید ساعت ۸:۳۰ میرسیدم اونجا ، ساعت ۷ بیدار شدم و تا اومدم دوش بگیرم و برسم اداره ی پست محلمون ، ساعت ۸ بود ، وقتی اومدم بستم رو بگیرم دست کردم توی جیبم دیدم کیفم رو نیاوردم که کارت شناسایی ام رو نشون بدم ! تا اومد زنگ بزنم خونه تا کیفم رو بیارن سر خیابون و برم دوباره دفتر پست ساعت ۸:۲۵ دقیقه شد ، بسته ام رو گرفتم و هرجوری بود ساعت ۸:۴۵ دقیقه توی دیداری شنیداری بودم ، اما خدا رو شکر هنوز خبری نبود و بقیه هم انگار مثه من شده بودن.
تا بعداز ظهر خیلی دلم خواست بسته رو باز کنم ولی نه فرصتش بود نه جاش ! ساعت ۶:۳۰ خسته و کوفته رسیدم خونه ، بستم رو باز کردم و کلی به قول معروف حالش رو بردم . آخه که چه چیزای توش نبود. (فضولی ممنون شما چی کار دارین توش چی بود !) کلی ذوق کردم ... بقیش ام بماند !
پ.ن۱ : خــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا شـــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــــــــــــــرت ...
ممنون واسه ی همه چیز ، کاش میتونستم جبران کنم ...
پ.ن۲ :( ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جای خالی یه شعر از فریدون مشیری .)!!!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
سلام . خب دیروز نشد آپ کنم ، چون امروز امتحان داشتم و حتی وقت نداشتم سر بخارونم ! فقط مشتق خوندم و مشتق خوندم و مشتق! میدونین که : sinnu= nu' cosn-1 u sin u !! خلاصه که خدا رو شکر امتحانم رو هم خوب دادم.
خب اول روز دوازدهم .از خونه که زدم بیرون ساعت 11 بود ، یه سری رفتم دفتر پست ، بسته هنوز نرسیده بود ! از اون طرف رفتم به سمت کتابخونه ، توی راه یه آقای تقریبا غیر متشخص اونقدر پشت سرم صدای آدامسش رو در آورد که از جام بلند شدم و روی یه صندلی دیگه پشت سرش نشستم ، دیدم آشغال یه آدامس موزی زیر پاش افتاده ، اول اومدم بهش بگم آشغالی که انداختی رو بردار بعد بی خیال شدم ، که دیدم دست کرد تو جیبش و یه آدمس دیگه در آورد ، وقتی پوسته اون یکی رو هم زیر پاش انداخت صداش کردم " آقای عزیز ، آقآ !" تا نگاه کرد گفتم دانشجویی؟؟ گفت بله ، گفتم فکر نمی کنی زشت باشه زیر پات آشغال میریزی ؟ گفت چرا و کیفش رو تکون داد تا از زیر پاش آشغال ها رو جمع کنه ! دیدم وا ویلا این چهارمین آشغال آدامس موزی بوده ! آخه زشت نیست یه آدم گنده (بیست و چهار ، پنج ساله ) 4 تا آدامس موزی رو بندازه تو دهنشو با یه وضع بدجور ملچ ملچ کنه ! واقعا که !!
توی راه یه آقا پسر دست دراز کرد به سمتم و یه هدیه بهم داد . منم بهش یه هدیه دادم."قضیه اش محفوظ بماند واسه ی خودم". خدایا شکرت ...
12:45 رسیدم کتابخونه ، کیف و کتابم رو گذاشتم توی دیداری شنیداری و رفتم پایین توی نماز خونه ، نمازم رو خوندم ، یکمی هم فرمول ها رو حفظ کردم باز و اومدم بالا . خدارو شکر آقای زارعی هم(یکی دیگه از کارآموزا) بودن ، واسه همین نشستم پای حساب کتاب خودم و ریاضی خوندم. قرار شد روزی یک ساعت اکانت اینترنت هم برای استفاده تو کتابخونه بهمون بدن. 10-15 دقیقش رو بیشتر استفاده نکردم. شب هم ساعت 7:15 از آقای حیدری اجازه گرفتم و اومدم خونه.
روز سیزدهم : امروز روز سیزدهم بود ، صبح ساعت 9 از خونه زدم بیرون ، یه راست رفتم دانشگاه ، (یه هفتس ما میریم پست بسته ام نمیرسه ، امروز که نرفتیم ، زنگ زدن که رسیده ، فردا بیا بگیر!) تا 11سر کلاس بودیم ، بعد هم که امتحان داشتیم ، خدا رو شکر استاد اصلا سوال ها رو نپیچونده بود و راحت میشد مشتق گرفت ، فقط یه سوال رو ننوشتم. راستی یه چیزی !! میدوننستید جدیدا 2 تقسیم بر 4 مساوی است با 1 تقسیم بر 4 ! سوتی بدی توی سوال آخر دادم. هول شده بودم !!! اما خب میدونم که استاد گیر نمیده !
بعد هم که رفتم کتابخونه ، تا شب 10-20 تا سی دی تست کردم و درج 3 هم نصب کردم . بقیشم توی اینترنت در حال دانلود کردن بودم. شب هم از پارک رجایی بر گشتم ، کلی هم واسه خودم زیر صدام زدم !(تو دلم زیر صدام زده بودم آ !) یه بیست ، سی تایم برگ نفله کردم . (هرچند حال نمیده چون هنوز نم دارن و درست خش خش نمی کنن!!). در کل بازم خدای شکرت .
همه روزای خدا قشنگه ، این دو روزم قشنگ بود ...
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
سلام بر ثامن و ضامن ...
از آخرین باری که آمدم پابوست ، چند سالی گذشته است ، اما هیچ خاطره ای نمانده است به جز همان ، صحنه ی نبرد پیروز مندانه شیطان درونم ، آه که چه بگویم ...
پشیمانم ... دل بی قرارم ، مثل کبوتران حرمت پر میکشد ، ای کاش یکبار ، فقط یکبار دیگر میشد ، دستم را به سوی آن پنجره بیاورم ، و حلقه بزند ، بغضی در گلو ، اشکی در چشم و دستی بر گرداگرد یکی از آن میله های فولادی ... پشیمانم ...دلم میخواهد، بغض سکوت شکسته شود تا که بگویم یا ثامن الحجج ، ادرکنی ...
![]()
میلاد ثامن الحجج بر عاشقان اهل بیت مبارک باد.
غـــــــم مـخور، ایـام هجران رو به پایان میرود
این خـــــمـاری از سـر ما مـیگساران میرود
پـــــرده را از روی مـــــــاه خـــویش بالا میزند
غمزه را سر میدهد، غم از دل و جان میرود
بـلـبل انــدر شـــاخـسار گــــل هویدا میشود
زاغ با صد شـــــــرمـساری از گلستان میرود
مـــــحـفـل از نـــــور رخ او، نورافشان میشود
هــــرچه غیر از ذکـــــر یار، از یاد رندان میرود
ابـــــرهــا، از نــور خورشید رخش پنهان شوند
پـــرده از رخـــسار آن ســـرو خـــرامان میرود
وعده دیدار نــــــــزدیک است یاران مـــــژده باد
روز وصــلش میرسد، ایـــــام هجران میرود
امام خمینی (ره)
![]()