

خب امروز هم گذشت ، خوب بود ، به خوبی گذشت.بلاخره بعد از مدت ها یه دستی هم به سر گوش کامی خودم کشیدم ، ۲۵۶ مگ Ram هم بهش اضافه کردم. کارآموزی هم کار خاصی نکردم فقط سی دی تحویل دادم و جعبه سی دی مرتب کردم! (چه کار خسته کننده ای بود. حوصله ی آدم سر میره ! اما از فردا میدونم چیکار کنم!!)
ظهر ساعت 12 از خونه راه افتادم ، حدود یک بود رسیدم پارک رجایی ، نیم ساعت واسه طلف کردن وقت داشتم ، همون جا روی یه صندلی توی پارک نشستم ، یه کوچولوی اخمالو هم یکمی اونطرف تر از من با مامان باباش روی چمن ها نشسته بودن . با موتورش 100 بار از جلوی من رد شد و کلی بهم اخم کرد ، بچه های حالا چه اسباب بازی ها که ندارن ، اون موقع ها که ما بچه بودیم ، سالی 1-2 بار اونم توی شهر بازی از این اسباب بازی ها سوار میشدیم ، ولی حالا همه یدونه شخصی دارن!
تا بعد از ظهر سی دی پاک میکردم!! (منظورم از پاک کردن ، مثه سبزی پاک کنیه !!)) ، خونه تکونی سی دی ها افتاده گردن ما کار آمزا . امروز بهمون اتیکت ام داده بودن که بچسبونیم در جیبمون!!! روشم بزرگ نوشته بود "کار آموز"!!!
با آقای حیدری نشستیم پای اینترنت ، رفتیم اول وبلاگ و وبسایت من ! یعنی اول TORANJART رو بهش نشون دادم ، بعدشم دنیا وایسا رو ، پست اول کار آموزی رو هم خوند ، قضیه ی سوتی خارجی ها رو هم فهمید ولی اصلا بهم نخندید . گفت واسه همه پیش میاد . آهان راستی وبلاگ کتابخونه مرکزی رو هم دیدیم . فکر نمی کردم کتابخونه مرکزی هم آدماش اینقدر باحال باشن ! www.cld.blogfa.com البته خود آقای حیدری توش نمی نویسه ، همکاراش می نویسن. جای باحالیه . باید یادم باشه بعدا یکمی باهاشون بیشتر آشنا بشم !!!
موقع برگشتنم که چون از در پشتی اومدیم بیرون ، حسش نبود از پارک رجایی برم سمت خونه ، واسه همین از خش خش خبری نبود !! یه زنگی بهمجی لپ لپ ام زدم ، ولی مانی بر داشت ، "نیستش!" ، کجاست ؟ ، "رفته دانشگا" . وسط راه خودش زنگ زد ، آقا داشته شام میخورده . بچه خواهرشم مثه خودش فیلمه!!! (مجی جرئت داری گل واسم بزار ، با گلدون میام میزنم تو سرت که جلو چشات 6 تا شیش کوچولو ظاهر بشه !! ) .
بدشم که نشستم پای کانال یک گزارش نجف زاده ، اگه دیشب گذاشته بود واسم خلی قشنگگ بود ، ولی امشب خورده بود توذوقم اثای ، دلم نمی خواست نگاش کنم ، ولی خب کامرانیه دیگه !! چه میشه کرد ؟؟!
حالا این آخر دستیم که دلم بدجوری تنگید ...
بی خیالش همین دلتنگیا رو عشقه ...
فقط همین ! زیادی جوگیر نشوید مثل من.
دیشیبی داغ بودیم زیاد آی آی کردیم! امشب فقط مانده بود شیشیه تلویزیون رو پایین بیاوریم.
آخر به تو هم می توان گفت رسانه ی ملی ؟؟
عرضه نداشتن یعنی همین . رحمت به همان رئیس مجلس فعلی!!!
کامران جان همان بهتر که توی لبنان به کارت ادامه دهی ، آخر کشور ما را چه به این ادا و اطفار ها!!!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
الان بدجوری سرما خوردم! همش ... !!! (این که همش چی به خودم مربوطه!)
از سر شب که پای اخبار بیست و سی بودم ، همش حس این کاراکتر <شنگول> توی برنامه جمعه ی ایرانی افتادم (رادیو ایران)! با اون برنامه جالب بیست سوالیش. یکی از آرزو هام اینه که یه بارم من واسه شنگول سوال طرح کنم!!!
الان شما هم با لحن همون شنگول بخونید نوشته های منو !!!
آِِِِِِِِِآآی خبر پراکنی میکنیییم !!
آآآی دور دنیا رو میگردیم!!!
آآآی مارکوپولو میشیییم!!
آآآی مصاحبه ی داغ پخش می کنیم!!!
آآآی قرار با کله گنده های دنیا میزاریم !!!
آآآی تو کشور کچل ها خوش خوشونمون میشه!!
آآآی از قناریآی این دوره زمونه گزارش تهیه می کنیم!!
آآآی پا تو کفش سید حسن نصرالله هم می کنیم!!!
آآآی با این ور آبیا کل کل راه میندازیم!!
دیگه شنگول بازی بسه!!
هرکی عاشق گزارشای داغ باشه ، منظوره شنگول رو فهمیده تا الان!!!
خلاصه این که بگم ، فردا شب هرکی بعد از اخبار ۲۱:۳۰ شبکه یک ، تلویزیونش رو روشن نکنه و روی کانال یک قرار نده ! از دستش رفته !!! از ما گفتن بودآ . مواظب باشین مثه قبلیه که توی تابستون ازش پخش شد و مثلا من ندیدم! این رو از دست ندین که داغه داغه !!!
آآآی با محموتی تو هواپیما مصاحبه می کنیم.
آآآی مخالفای محموتی رو که رو عکسش ضبدر زدن رو تو رسانه ی ملی نشون میدیم!!!
آآآی دیگه بقیش رو خودتون ببینینن !!!
این کاندولیزا پس کجاستش !؟
در کل آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی ی ی ی بـــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــتآبید ...![]()
![]()
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

دلــبـــــــرا دست امـــید من و دامــــان شــــما
ســــــر مــــــا و قـــــدم ســـرو خــــرامان شــما
خـــــاك راه تو و مـــــــژگـــــان مــــن ار بـــگذارد
نــــــاوك غـمـزه و یــا خـنـجــر مـــــژگـان شــما
شـــمـع آه مـــن و رخـــســـاره چــــــون لاله تو
چـــــشـم گـــــــریان مـن و غــنچه خندان شما
لـــب لــــــعل نمكین تـو مكیدن حـظّــــی است
كه نه طـــــالـع شودم یار نه احــــــــسـان شما
رویم از نـــــــرگـس بــیــمار تـــو چون لـیمـو زرد
به نگردد مـــگر از ســـــــیــب زنــخدان شـــــما
نه در این دایـــــــره سرگشته منم چون پـــرگار
چرخ سرگشته چو گویی است به چوگان شما
درد عـــــــشـــــق تــو نـــــــگارا نـــپـذیرد درمان
تا شــــــوم از ســـــر اخلاص به قــــــربان شم
خــــضر را چــشـمه حــــیوان رود از یـــــــاد اگر
رَسَــــدش رَشـــحهای از چشمه حــیوان شما
عــــرش بـلـقیـس نه شایسته فرش ره توست
آصــــف انـــدر صـــــف اطـــــفال دبـستان شما
نبود مـــــلـك ســـــلیمان همه بـــــا آن عظمت
مـــــــوری اندر نظر هـــــمت ســـــــلمان شما
جـــــلــوه دیــــد كـــــلیماللّه از آن دید جــــمال
نــــغمهای بـــــود انا اللّه ز بـــــیـــــابان شـــما
طــــائر ســـــــدرهنشین را نـــــرسد مرغ خیال
به حـــــــریم حــــــــرم شــامـــخ الاركان شـما
قــــــاب قـــوسـین كــه آخر قدم معرفت اسـت
اولــــین مــــــرحله رفــــــــرف جـــــولان شـما
فـــیــــض روحالقدس از مجلس انس تو و بـس
نــفــحه صــــــــــور صفیری است ز دربان شما
گــــــــرچه خود قــاســــــمالارزاق بود میكائیل
نیست در رتبه مـــــگر ریزهخـــــــور خوان شما
لـــــــــوح نفس از قـــــلم عقل نمیگردد نقش
تا نـــــــباشد نفـــس منشی دیـــــــــوان شما
هـــــــرچه در دفتر ملك است و كــتاب ملكوت
قـــــــلم صـــنع رقــــم كـــرده به عـــنوان شما
شــــــده تا شــــــــــــام ابد دامن آفاق چو روز
زده تــــــــــا صـــــبح ازل ســـــر ز گریبان شما
چــــیـست تــــورات ز فرقان شما رمزی و بس
یـــــك اشــــــارت بــــود انجیل ز قــــــرآن شما
هست هـــــر سوره به تحقیق ز قــــرآن حكیم
آیــــــــه مــــحـكـمـهای در صفت شــــان شما
آســــــــــــتان تــــــــــــو بود مركز سلطان هما
قــــــــــــــــــــاف عنقای قدم شرفه ایوان شما
مـــــــــهر بـا شــــــــــــاهد بـــزم تو برابر نشود
مــــــــــــه فروزان بـود از شمع شبستان شما
خســــروا گر به مدیح تو ســخن شیرین است
لیكن افســـــــوس نه زیبنده و شـــــایان شما
ای كه در مــــكمن غـــیبی و حــــــــجاب ازلی
آه از حـــــــسرت روی مـــــــــــــــه تابان شـما
بكن ای شـــاهـــــد مـــــا جلوهای از بزم وصال
چند چـــون شـــــــمع بـسوزیم ز هجران شما
مــــــــســـنـد مــــصرِ حقیقت ز تو تا چند تهی
ای دوصد یوســـــــــــــفِ صدّیق به قربان شما
مــــفــــتــقر را نه عـــجــب گر بنمایی تحسین
مــــــــنم امـــــــروز در این مرحله حسّان شما
آیةالله غروی اصفهانی معروف به کمپانی
منبع : www.tebyan.net
الان که رسیدم خونه ، پر از حسای عجیبم ، یه عالمه برگ نفله کردم! یکمی خجالت کشیدم ! یه عالمه تاسف خوردم ! عصبانی هم شدم راستی ! زندگی عجیبه ها!!!
چقدر خش خش برگها رو دوست دارم ، صبح که داشتم میرفتم واسه کار آموزی ، فکر نمی کردم محیط به این خوبی باشه ، یکمی عینک بدبینی به چشمم بود ، اما بعد از ظهر وقتی برگشتم دیدم که انگار خیلی بد نیست . خدا رو شکر اون طوری بود که خودم میخواستم. البته فعلا فکر کنم واسه قضاوت زود باشه.
پنج شنبه ها از ۱۲:۳۰ تا ۱۹:۳۰ کار آموزی دارم ، ظهر که داشتم میرفتم ، پارک خالی از برگ بود ، رفتگر خیلی خوب پاکسازی کرده بود ، اما شب موقع برگشتن ، پارک پر از حس خوب بود ، پر از خش خش ، گاهی وقتی میخواستم نزارم یکی از برگها از دستم در بره ، مثه بچه ها از این ور به اون ور میپریدم! پارکم که پر از آدم ... اما منو خجالت ؟؟ !! ابدا !
الان دارم تصنیف دل بردی به یغما گوش میکنم . اینم حس خیلی قشنگی داره ...
از خودم خیلی خجالت می کشم ، که حتی بلد نیسم بگم Up ! یعنی هول شده بودم ، تا حالا زیاد با خارجی ها هم صحبت نشده بودم ! یعنی یه بار دیگم با 2تا سوئدی هم کلام شده بودم ، که موقع صحبت بدجوری توش موندم! یه خانم و آقا بودن این بار ، بخش اینترنت کتابخونه رو میخواستن ، اما اونقدر تو شوک صحبتش مونده بودم ، که با دستم بالا رو بهش نشون دادم!!! بعد که رفته بودن تا 10 دقیقه مات و مبهوت بودم. خوبی آقای حیدری نبودش وگرنه میخندید بهم . یعنی دانشجوایم!!!!
مسیر خیلی بده ، مخصوصا اینکه شب پنجشنبه باشه ، اگه مجبور نبودم از اونجا رد بشم ، اگه کوچه پس کوچه ای بود ، حتما از اون طرف میرفتم ! سرت رو بالا کنی ، یکی رو شونه سمت چپت قلم و کاغذش رو به دست میگیره و برات مینویسه!! سمت راستی حسابی بیکاره توی این خیابون !!! از غیرت های به باد رفته تاسف خوردم ، به تو هم میشه گفت مرد ؟! رو صندلی ایستگاه اتوبوس نوشته ، مَردی مُرد !!!
این که خسته برسی سر خیابون و مجبور باشی کلی راه رو پیاده بری خیلی بده . گاهی وقت ها عصبانی میشم که مسیر خونه اینطوریه ، نه تاکسی نه هیچ چیز دیگه ... فقط خط یازده !!! وسط راه بابا رسید بازم... از خستگی پای تلویزیون خوابم برد ...
زندگی خیلی عجیبه ... خیلی زیاد ، شایدم من باعث میشم عجیب باشه .
دوبار تا الان رفتمتوی رخته خوابم ، یه چرت زدم ولی بازم بیدار شدم! انگار نمی تونم ننویسم! دلم بهونه گیر شده اثاثی!!! به زمین و زمونم گیر میده!
صبح که از خواب بیدار شدم ، با صدای زنگ تلفن بود ، بر عکس همیشه که میگفتم بی خیالش کسی با من کاری نداره ، بی اختیار گوشی رو بر داشتم ، مامان بزرگ بود ، گفت هنوز نیومدی!؟ یادم افتاد باید میرفتم خونش ، گفتم مادر پای کامپیوتر بودم الان میام! زنگ زدم به بابا که بیاد و تا اونجا برسونتم! ((عین دخترا !!!)) سر راهم براش یه آنتن خریدم ، آخه قرار بود آنتن تلویزیونش رو درست کنم! ماشالله تو فامیل که بهت بگن مهندس یعنی میتونی از <از رون مرغ تا جوجه سوخاری تعمیر کنی!!!> ! چه کلمه ی مزخرفی !(مهندس خودتونین و جد و آبادتون).
ساعت ۱۱:۳۰ کلاس داشتم ولی همچنان تا ساعت ۱۲:۳۰ منزل مادربزرگ تشریف داشتم و به هر زور و زحمتی که بود آنتن رو راه انداختم. کلاس اولمون که پرید! غیبت دوم ام بود! دیگه باید حواس رو جمع کنم که قول بد موقع ندم! میدونی من موندم کرم این اوسا کریم رو ! حالا بماند ، آدم گرسنه از خدا چی میخواد ، کمیل صفدریان رو + دعوت به ناهار!!! یعنی می خواستم بکنمش هفته ای یک بار! حالا شد دو بار در یک روز!!! میترسم ۸۰ رو هم رد کنم به زودی ...
۲ تا ۳:۳۰ سر کلاس آزمایشگاه پایگاه داده ، بیشتر پچ پچ کردم ، تا درس گوش دادن ، البته هر دفعه یه تیکه از درس رو هم گوش میکردم و یه سوال تو کار استاد ! که نگه هواست پرته مراد!! آخر دستم که غفلت استاد از همراهش همانا و شیطنت من و محمد حبیبی هم همانا و شماره استاد رو کش رفتن هم همانا ! گذاشتیم واسه روز مبادا ! محمد جان همین کارها رو میکنی که سر از زندان سیاسی در میاری دیگه ! نکن برادر من ! ((خیلی خوشحالم که هنوزم میتونم شیطنت بکنم ، اونم با کی با محمد))!!
۴:۳۰ تا بوق سگ رو هم که توی آزمایشگاه سخت افزار به دنبال And ، Or و غیره بستن به وسیله ی IC ، ! دلم میخواست یه چیزی بهمون میدادن که میشد ترکوندش مثه خازن ! اما حیف که مدار خازن دار نداریم! اگه هم باشه ظرفیتش کمه.(مثه بعضی وقتای خودم!!)بر عکس وقتی توی خونم که مظلومانه یه گوشه میشینم ، دانشکده که میرم جو میگرتم خیلی شیطنت می کنم. خوبه که همه پسریم ، وگرنه حسابم با کرام الکاتبین بود !
خونه که رسیدم مثه همیشه ! وقتی آبجی میاد خونمون باز یه سر و صدایی می کنیم باهم ولی تنهای ، یا پای کامی در حال خوندن و نوشتن ! یا کتاب به دست یه گوشه از اطاقم ، گاهی ام که تلویزیون . از این تبلیغ گاج خیلی خوشم میاد ، "به جای این که چندین کتاب بخوانید ! کتابهای گاج را چندین بار بخوانید!" کتابهای که دوستشون دارم رو شاید 10 باری بخونمشون ، جوری که بعضی وقت ها میدونم الان خط دوم صفحه ی بعد چی نوشته ! عینا!!! اینم خب یه جور دیوونگیه . البته دیونگی سالم!!!
بسه دیگه چقدر واسه خودم حرف زدم. حالا دیگه دلشوره ای نیست. میرم منم لا لا . فردا صبح باید برم سراغ کارآموزی . امیدوارم که اونجوری باشه که خودم دوست دارم ، به اندازه ی کافی از دست جامعه ام مون میکشم ، کاش اونجا راحت باشم با خودم ... ... .
پ.ن : خدا رو شکر که فقط یه دلشوره بود ...
ببخشید اگر میشود این پست را نخوانید! زیادی کنجکاو میشوید!!! اما نخوانید. برای خودم بود و ... !!!
از عمد رویش خط کشیده ام!
دلم تنگ نوشتن است ، دلتنگ نوشتن!!! خیره مانده ام به همین کارت پستال روی میز ، میدانی ، گاهی این قلب مخملی که رویش چسبانده ای دلم را وادار میکند به تند تر تپیدن . میخواهد کنده شود! دیشب بود که توی دست های دیگری جای گرفت ، زود پس گرفتمش ، نگذاشتم داخلش را بخواند !!! میخواهم یک روز دلم را از قاب سینه جدا کنم و کنارش بچسبانم ، می خواهم دلم برود کنار دلت ...
داشتم نوشته هایم را میخواندم ، همان داستانکم! هرچقدر میخواهم بازهم بنویسم ، دلم نمیرود! میدانی ، دلم سرد شده است! دلسرد!!! نه از هیچکسی! از نوشتنم ، انگار خیلی خشک است ، قائده ای ندارد !!! شاید از اول نوشتم ، آخر تازه یک هفته ای میشود که پایانش را یافته ام ، یک پایان که پایان ندارد !!! چقدر دلم هوای شیطنت های حبیب را کرده است ، و لوس بازی های همسرش!! حیف که دلم نمیرود! از نو مینویسم ...
داشتم پله ی ۳۹ ام میدیم ! وقتم را تلف کردم! بیشتر فیلم بود!!! نمیدانم چرا اینقدر فیلم بین شده ام! بلیط سینما هم دارم ولی حسش نیست!!! یعنی میدانی زیادی تنها شده ام!! یاد مرتضی افتادم ، و اخراجی ها! چقدر خندیدیم... آخرین فیلم ام بود که سینما دیدم ...اگر بابا نق نزده بود ، حالا باز هم پای TV بودم تا صبح! شب خوابم نمی برد ...
راستی داشتم Inbox گوشی را پاکسازی میکردم! دلم نمی آید یکی از بابایی ها را پاک کنم ، دوستش دارم. از این یک هفته ی آخر هیچ پشیمان نیستم ، چقدر خوب است که من هم سر عقل آمده ام ، کمی عاقل شدن لازم بود ، چشم هایم را بسته بودم و خودم را مطلقا دیوانه می دیدم!! دیوانگی مطلق هم خوب نیست ها! دیده ام که گاهی دیوانه ها هم عاقل میشوند! مگر نه ؟ مثل خوده من! شک که نداری ؟؟!
این روزها منتظر یک تلفن هستم ، آخر قرار است من هم یک طعلق خاطر داشته باشم مثل تو!چیزی شبیه همان الله!! من هم سالها بود دلم چیزی میخواست ، رفتم برای خودم یکی سفارش دادم!!! اما خب شنیده ام فعلا بازرهای آن منطقه در اعتصاب به سر میبرند ، پس باید فعلا منتظر تماس می بود!
میدانستی نوشتن خواب آور هم هست؟؟ میروم که بخوابم!!! چشمات رو آروم هم بزار ، خیلی وقت است نخوانده ام ... به یاد ایام برای خود زمزمه می کنم ...
پ.ن :ببخشید که خط خطیش کردم ! دلم خواست ناخوانا باشد! خب دیوانگی که عجیبی ندارد !!!
ماه نقره ای باز هم آغوش آسمان است ، دلم پر از دلتنگی ، شاید اشتباه می بینم ، شاید آسمان خالی از ماه است ولی چشم هایم نمی بیند! باز توی گلویم یک حس قدیمی موج میزند ، انگار همان ماه نقره ای آسمان است ، میدانی ؟ نمی شود این دلتنگی ها را فرو داد ، نمی شود ...
مولای مهربان ، نمیدانم میدانی یا نه ، گاهی دلم میگیرد و می گویم "نکند پاک مارا فراموش کرده ای!" ناگهان نشانه ای میرسد و میگوید " غفلت از توست ، ما همیشه تو را میخوانیم ، دستت را بردار تا بشنوی" چقدر دلم برای همکلامی عصر جمعه تنگ بود ، رسید صدایی تا با هم ، همکلام شویم و از تو بخوانیم ... "سلامٌ علی آل یس..."
حسن مراد دستجردی
۱۹/۷/۱۳۸۷
الا که نور خدایی ،
خدا کند که بیایی ،
دمی که بی تو سر آید ،
خدا کند که نیاید ...
پ.ن : یک روز با دلی دلتنگ می گفتم : " خدایا بگیر از من آنچه تو را از من میگیرد " و تو چه زیبا آرزویم را بر آورده ساختی ، کمی دلتنگی هر روز ! می ارزد به خشنودی تو ...