

غفلت یعنی :
"" ميگويند وقتي قرار است براي کسي منتظر باشي بايد هميشه منتظر باشي يعني که انتظار، ساعت و زمان و وقت نميشناسد بايد يک فعل پايدار هميشگي و دائمي باشد. ""
به چشم بر هم زدندی یک ماه از تجدید عهدم با تو گذشت اما ... اما چند روزش را از تو غافل بودم ؟؟ چند ساعتش را ؟؟ چند ثانیه اش را ؟؟ هر روز را در غفلت دیروز به فردا بدل کردم ، در هر ساعتم بی دلیل تورا فراموش کردم ، ثانیه هایم را ... می دانم مولایم ، میدانم که هر روز دیدگانت را اشک بار ساختم . نمی دانم چه بگویم ... ، وقتی که پشیمانی واژه هایت را گم می کنی ... و من اکنون پر از واژه های گم شده ام ... شرم را از چشمانم بخوان ... از همان دو قطره اشک که روی گونه ام غلتید ... میدانم ، میدانم ای جانم به فدایت که همین ثانیه هایم هم در گذر غفلت است ... امـــــــــــــــــــــــــــــا ...
و غافل یعنی من ...

بگذار تا دل بی تابم را در فضای جمکران نیلی ات با تو خلوت دهم...
لحظه ی دیدار نزدیک است ؟؟؟
مقصد ، هرکسی توی زندگی هزار جور مقصد برای خودش تعیین می کنه ، مقصد هایی که همیشه همشون هم به مقصد نمیرسی !! گاهی توی ترافیک زندگی می مونی ، گاهی ماشین زندگی پنچر میشه
!! گاهی هم مقصد مورد نظر در دسترس نمی باشد ، یعنی در واقع توهم زدی که مقصدی در پیش روت هست !!!
مهم ترین چیز برای رسیدن به مقصد ، خوده مقصده !!! در واقع هدف هستش که باعث می شه که تو به مقصد برسی یا نرسی !!!
نهایی ، اگه همیشه به آخر ، به نهایت فکر نکنی ، نمی تونی شروع خوبی داشته باشی ، حتی اگه شروع یه جاده همواره ، هموار باشه ، اما آخر مسیر یه سراشیبی با شیب ۹۰ درجه باشه ، مطمئنا هیچ ماشینی نمی تونه ازش عبور کنه ، مگه اینکه بال در بیاره !!!
پس سعی کنید همیشه اولش به فکر آخرش باشید تا آخرش مجبور نشید دوباره از اولش شروع کنید !!!
و گاهی تو به دنبال مقصد نهایی خودت میگردی ...

امروز تولد یک سالگی مقصد نهایی بلاگفاست
، یه مقصد نهایی که توش پر از حرفهایه که کمک می کنه آدم ها برای پیدا کردن مقصد نهایی خودشون بیشتر فکر کنن ... (حداقل واسه ی من که اینجوری بوده) ، مقصدی که نهایت زندگی رو توی مطالبش میشه پیدا کرد ، جایی که مثل یه دشت پر از آناناسه!!! ، آناناسهایی برای فهمیدن طعم خوش زندگی ... . دعا می کنم روزگار نویسنده این وبلاگ همیشه آناناسی باشه
. آبجی نرگسی تولد وبت رو بهت تبریک میگم و برات آرزوی بهترین ها رو می کنم. همیشه موفق و پایدار باشی و سالهای سال توی مقصد نهایت از (صد جمکران دل بگی تا خیلی دور خیلی نزدیک ها) ...
همراه باشید با یک Play Back از مقصد نهایی در ادامه مطلب ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
آمدی تا بشوی ، پدر تاریخ ساز ترین ، تاریخ ساز دنیا ، چشم بر جهان گشودی تا عالم را پر از شادی کنی ، و صالح ترین فرزند تاریخ را پدری کنی ، و اکنون مهدیت (عج) یگانه منجی ماست . به امید روزی که پرده از چشمان ما فرو افتد و جمال نیکوی فرزندت را تماشا کنیم ...
عاشقا ، مستانگى از سر بگير
ساقى از ره مىرسد ساغر بگير
مرغ
دل را از قفس آزاد كن
با پرستوهاى عاشق پر بگير
پر بزن تا كوىِ يارِ مَه
لقا
جا به بامِ خانه دلبر بگير
گرچو من بشكسته بالى غم مخور
با ولاى يار
بال و پر بگير
جشن ميلاد امام عسگرى
آمده عيدى ز پيغمبر بگير
هر چه
مىخواهد دلت از يُمن او
از يَدِ پر قدرت حيدر بگير
طالب عفوى اگر با يا
حسن
دامن محبوبه داور بگير
شيعه مىنازد به نام
عسگرى
يا ابــا الــمـهـدى امام عسگرى

ای مهدی (عج) خوبان ، تولد پدرت بر تو و خاندان تو فرخنده باد.
جانشین بر حق امام حسن عسگری :
ابوالاديان مي گويد : من خدمت حضرت امام حسن عسکری (ع ) مي کردم . نامه هاي آن حضرت را به شهرها مي بردم . در مرض موت ، روزی من را طلب فرمود و چند نامه ای نوشت به مدائن تا آنها را برسانم . سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهی شد و صدای گريه و شيون از خانه من خواهی شنيد ، و در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود . ابوالاديان به امام عرض مي کند : ای سيد من ، هرگاه اين واقعه دردناک روی دهد ، امامت با کيست ؟ فرمود : هر که جواب نامه من را از تو طلب کند . ابوالاديان مي گويد : دوباره پرسيدم علامت ديگری به من بفرما . امام فرمود : هرکه بر من نماز گزارد . ابوالاديان مي گويد : باز هم علامت ديگری بگو تا بدانم . امام مي گويد : هر که بگويد که در هميان چه چيز است او امام شماست . ابوالاديان مي گويد : مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چيز ديگری بپرسم . رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم . وقتی به در خانه امام رسيدم صدای شيون و گريه از خانه امام بلند بود . داخل خانه امام ، جعفر کذاب برادر امام حسن عسکری را ديدم که نشسته ، و شيعيان به او تسليت مي دهند و به امامت او تهنيت مي گويند . من از اين بابت بسيار تعجب کردم پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم . اما او جوابی نداد و هيچ سؤالی نکرد . چون بدن مظهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود ، خادمی آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند . چون جعفر به نماز ايستاد ، طفلی گندمگون و پيچيده موی ، گشاده دندانی مانند پاره ماه بيرون آمد و ردای جعفر را کشيد و گفت : ای عمو پس بايست که من به نماز سزاوارترم . رنگ جعفر دگرگون شد . عقب ايستاد . سپس آن طفل پيش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوی امام علی النقی عليه السلام دفن کرد . سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامه ها را که با تو است تسليم کن . من جواب نامه را به آن کودک دادم . پس " حاجزوشا " از جعفر پرسيد : اين کودک که بود ، جعفر گفت : به خدا قسم من او را نمي شناسم و هرگز او را نديده ام . در اين موقع ، عده ای از شيعيان از شهر قم رسيدند ، چون از وفات امام (ع ) با خبر شدند ، مردم به جعفر اشاره کردند . چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسيدند : بگو که نامه هايی که داريم از چه جماعتی است و مالها چه مقدار است ؟ جعفر گفت : ببينيد مردم از من علم غيب مي خواهند ! در آن حال خادمی از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت : ای مردم قم با شما نامه هايی است از فلان و فلان و هميانی ( کيسه ای ) که در آن هزار اشرفی است که در آن ده اشرفی است با روکش طلا . شيعيانی که از قم آمده بودند گفتند : هر کس تو را فرستاده است امام زمان است اين نامه ها و هميان را به او تسليم کن . جعفر کذاب نزد معتمد خليفه آمد و جريان واقعه را نقل کرد . معتمد گفت : برويد و در خانه امام حسن عسکری (ع ) جستجو کنيد و کودک را پيدا کنيد . رفتند و از کودک اثری نيافتند . ناچار " صيقل " کنيز حضرت امام عسکری (ع ) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اينکه او حامله است . ولی هرچه بيشتر جستند کمتر يافتند . خداوند آن کودک مبارک قدم را حفظ کرد و تا زمان ما نيز در کنف حمايت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان مي باشد . درود خدای بزرگ بر او باد . به نقل از تبیان.
تو کجایی مضراب ؟؟
تو کجایی ، که کنی این دل عطشان ، سیراب؟
توکجایی که نوازی زدلم بر دل سیم؟
تو کجایی که کنی ول وله با ، برگ و نسیم ؟؟
چه صدایی داری ،
چه دل انگیز نوایی داری ،
نکند با دل من بد شده ای ؟؟
تو چرا گم شده ای ؟؟

نکند در پی صدها غم سرد ،
در هیاهوی دلت ،از پس درد
کرده ای رنگ رخت چون گل زرد ؟
ناگهان راه دلت ، بر ره دریا زده ای؟
در پی جستن خود ، گام به فردا زده ای ؟
خواب در دیده و تو ، چشم به رویا زده ای ؟
تو نیابی خود را ،
تا دلت گم شده است !
جستجو کن دل خویش ،
که دلت (او) شده است ...
من به دنبالم دلم ...
تو به دنبال دلت ...
پی لبخند لبی ، مست شویم ...
بی دلی رسم من است ...
تو بیا ، هست شویم ...
تو کجایی مضراب ،
نغمه ام قافیه باخت ،
دست در حسرت تو ، بر نت (لا)* بنواخت .
شعر : حسن مراد دستجردی ،۲۴-۱-۱۳۸۷
پ . ن 1 : گاهی وقت ها گم شدن بعضی چیزها میشن همه ی حرفهات .
پ . ن 2 : اگه امروز گم نمی شدی ، همه ی حرفهام تو دلم می موند ، اگه امروز پیدات نمی کردم ، دلم آروم نمی شد !!! تو شدی اولین شعر هشتاد و هفتی ام ...
پ . ن 3 : امروز خوب بود یا بد ؟؟ اصلا پ نقطه نون یعنی چی ؟؟؟!!! من نـُت ام گم شده است !!!
خواستم این سال غفلت نکنم اما ، اما جمعه ها پسا پس هم آمدند و من هنوز در غفلت ام ، انگار خوابی خوش مرا برده است ... خواب غفلت !!! شیرین طعمی دارد به تلخی مرگ !!! ای کاش بیدار شویم ، ای کاش بیدار شوم ... خواستم بیداری را فریاد زنم اما خوابم برد مولایم ... خواستم زنده باشم اما زنده به گوری بیش نبودم برایت ... مرا از خواب بیدار کن ای مولا ... جز تو هیچکس توان این کار ندارد ، شبی هم به خواب من بیا ... شاید در خواب تورا ببینم ، هرچند شاید هر روز تورا هزاران بار می بینم اما نمی شناسم ، چون خود را به خواب زده ام !!! خود میدانی که در دل چه دارم ... و دلم را خانه ات کردم ، مصفا کردنش با تو ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
جسم چند فرشته را در دل خاکیت نگاه داشته بودی که اینگونه سینه ها می تپید؟؟ چند خرازی ؟؟ چند میثمی ؟؟ ، فرشتگانی که جسمشان را به تو داددند و دلشان را از تو ربودند . آنهایی که عشق را فهمیدند ، و چه سبک بال پر گشودند .
قدمها در خاکت سست بود و چشمان پر از شوق ، صدای قلب هرکس را می توانستی بشنوی ، بی هیچ وسیله ای . و لبها جز اسلام علیک یا ابا عبد الله هیچ نمی دانستند ، و چه فضای بود آنگاه که زمزمه ی عاشورا زیر لب می گفتند ...

بعضی آمده بودند به دنبال یوسفهاشان ، اما جز عطر پیراهنش چیزی نمی یافتند ، بعضی تکه ای از خود را اینجا جا گذاشته بودند ، پایی ، دستی ، چشمی ... و من هم دلی که گم کرده بودم را می جستم . هوایت بوی عشق میداد ، عشق بازی با معبود ، کربلایی بود آنجا ، و کربلایانت تورا بهشت کردند .
عشق یعنی یک معبر پر از مین و یک عاشق ، عشق یعنی یک خاکریز و یک عاشق ، عشق یعنی :الهم ارزقنا ترکشا ریزا بدستنا و پاینا و لا جای حسابنا ، برحمتک یا ارحم ارحم الراحمین !!! ، و عشق یعنی لبخند در هنگام وداع با این خاک . و علمدار کسی است که از آستین خالی دست راستش اورا میشناسی و بس ، و عاشق یعنی ...
حاج حسین خرازی علمدار شلمچه ...
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم .
سلام ، امروز دیگه قصد ندارم لهجه ی باشتینی بگیرم ، دوست دارم مثل خودم باشم نه مثل هیچ کس دیگه ای ! امروز خودم مینویسم ، نه دلتنگی نه وزیری ! من حسن هستم !!!
خب فردا که بیاد ، یعنی فردا ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه که بشه ، من 662709600 تمین ثانیه زندگیم رو زندگی می کنم به لطف خدا ، ششصد و شصد و دو میلیون و هفتصد و نه هزار و ششصد ثانیه ای که باید برای هر کدوم از این ثانیه ها هزاران بار شکر خدای بزرگم رو به جا بیاورم ، نه شاید هم میلیون ها بار !! شاید هم اونقدر که نشه با هیچ ماشین حسابی حسابش کرد !!!
خدای مهربونم واسه همه ی ثانیه هایی که برای زندگی بهم دادی شکرت ببخش اگه هیچ وقت نمی تونم اونجور که باید و شاید ازت تشکر کنم . خودت میدونی چقدر دوستت دارم ، و بازم ببخش اگه شاید یک میلیونیوم این ثانیه هام رو درست زندگی نکردم !!! اما خودت میدونی که خیلی وقت ها سعی ام رو کردم که ثانیه هام رو زندگی کنم و از این زندگی لذت ببرم ، اونجوری که تو گفتی ، اونجوری که تو می خواهی . ۲۱ سال زندگی کردم ولی همه ی اون سالها به یک طرف و این یک سال آخر یک طرف دیگه ، خودت میدونی چی دارم میگم ... دوستت دارم واسه این 31536000 ثانیه ی آخر ، واسه همی ثانیه های که سه نقطه بودم سه تا نقطه !!! دوستت دارم خدای بزرگم.
امروز دلم میخواد یکمی هم از خودم بنویس ام ، از شخصیت ام از همه چیزم ...

اسمم حسنه ! عاشقه اسمم و دوستم دارم دیگران به اسم صدام بزنن ، نه پیشوند و نه پسوند آقا رو دوست ندارم ! قد حدودا ۱۷۵ سانتی متر ، وزنمم همون حدود ۶۸ تا ۷۰ کیلو ! تازگیا همه میگن چاق داری میشی ولی خودم اصلا این حس روندارم !!! صدا م خوب نیست ولی نمی دونم چرا بعضیا خوششون میاد !! تو موسیقی سنتی رو می پسندم نخ سوزن سه تار که خودمم کار می کنم ! یه ویژگی خاص دارم که بعضی وقت ها (دروغ نگو اکثرا) با اینکه خیلی با رنگها سر و کار دارم -واسه طراحی) ولی توی تشخیصشون رینگ میزنم ، مثلا قهوه ای رو با قرمز پر رنگ مخصوصا!!! سعی می کنم بگم و بخندم و تا میتونم غصه نداشته باشم ، یعنی اگه برای کسایی که دوستشون دارم مشکلی پیش نیاد ، هر مشکلی که واسه خودم پیش بیاد در نهایت ۳۰ دقیقه ناراحتم ، اعصبانی که میشم دیونه میشم ، یعنی کسی به پدر مادر و ... چیزی بگه ۱۰۰٪ باهاش دعوام میشه ! مثل چند شبه پیش که یه دعوای مفصل کردم !!! قشنگ ترین ثانیه هام وقتیه که دیگران میخندن !! حتی به خودم !!! فکر کردن و شعر گفتن هم خیلی دوست دارم ، کتاب هم اگه خیلی تعریفش رو بشنوم حتما می خونم ! از فوتبال و این حرفها خوشم نمیاد !! گاهی وقتا یه ریسکهای بزرگ می کنم ، گاهی وقتا هم یه ریسک کوچیک رو قبول نمی کنم ! عاشق دوست داشتنم ، و دوست داشته شدن !! این رو همین جا اغرار می کنم که وقتی یکی دوستم داشته باشه انگار دنیا ماله منه !!! اصولا تو حرف زدن و بحث کردن کم نمیارم ! ولی با بعضی هام (مثلا بابا بزرگم و بابام) اصلا بحث نمی کنم چون میدونم نه اونها من رو تغییر میدن و نه من اونها رو !!! بابام رو فوق العاده دوست دارم ، کسی بگه بالا چشمش ابرو می کشمش ، در همین اندازه مامانم و خواهرم و یکی دیگه رو که واسم همه کس ام هستن !! عاشق بچه ها و دنیاشونم ، همیشه سعی می کنم خودمم بچه بشم(واسه همین کارمم خیلی وقتا بهم یا میخندن یا ...!!) ، از بزرگ نشون دادن بدم میاد ، همیشم خاکی ام و اهل کلاس گذاشتن برای دیگران نیستم . اما اگه کسی بخواد برام کلاس بزاره سعی می کنم مقابله به مثل بکنم ! اصولا یه اعتقاد دارم ، با هرکسی مثل خودش باش !! و به نظر خودمم این بهترین راه برای ارتباط با دیگرانه ... از ۳ جور آدم خیلی بدم میاد ، آدمی که ندونسته حرف بزنه ! آدمی که دروغ بگه ! آدمی که فکر کنه خداست و بخواد با دستورات خدا مخالفت کنه !!!! و عاشق یه دسته از آدمهام ، آدمهایی که معتقد باشن : باز بی خیال دنیا بگو صفاتو عشقه ، سفیدی رو رها کن ، چشم سیاتو عشقه !! یعنی در واقع نه بی خیال دنیا از اون لحاظ ، بلکه بی خیال دنیا از این لحاظ !!! هرس پول و مادیات رو هیچ وقت نخوردم و نخواهم خورد ! وقتی یکمی تو فکر مادیات میشم ، یاد این بیت حافظ می افتم : حافظا چون قلم شاه جهان مقسم رزق است ، از بهر معیشت مکن اندیشه ی باطل . دوست دارم همیشه به خودم متکی باشم تا به دیگران و مستقل برای خودم زندگی کنم ، در عین حال که در کنار دیگران هستم ! از دود و دم در حد مرگ متنفرم همین طور از هر جور خوردنی حرام. تو رانندگی یکمی ..یت می کنم !! سرعت زیاد و چراغ خطر و این حرفها ! گاهی وقتام خطر از بیخ گوشم رد میشه و میگم خدایای شکرت ! گواهینامه ام تا الان که ۷-۸ سال پشت ماشین میشینم (تازگیا تقریبا هر روز) نگرفتم.(خب نزن دیگه میرم همین یکی دو ماه آینده میگیرم- بعد بگین چرا عاشق بابامم ، چون اونم بهم همیشه اعتماد داره). یه خاصیت دارم که همیشه مامنم ازش یاد میکنه ، بند کفش رو که تو خونه می بندم و میرم و بر میگردم باز می کنم ، همه اتفاقات چه خوب و چه بد رو برای هرکسی بهش ربط داشته باشه میگم ، اهل حاشا کردن نیستم. فکر کنم خستتون کردم . همین قدر بدونید که من گاهی وقت هام(۹۹.۹٪ مواقع)!! یه دیونه ام !!!
مهم اینکه : زندگی رو دوست دارم. و خدایی که همین نزدیکی است. عاشقی رو دوست دارم و ...