

امشب یاد یکی از دوستان افتادم که همیشه یه رباعی منصوب به خیام رو میخوند :
ابــــریـــق مــی مـــرا شــکـستی ربی
بر مـــن در عـیـش را بـبـسـتــی ربی
من می ، خورم و تو می کنی بد مستی
خـاکــم بـه دهـن مـگر تـو مستی ربی
من که هرجای معتبری رو گشتم این شعر رو از شعرهای اصلی حکیم عمر خیام ندونسته بودند . اما به نظرتون شاعر این شعر چی میخواسته بگه ؟؟. حتی دیدم بعضی جاها به این شعر این رباعی این رو هم اضافه کرده بودن :
ناکــرده گنه دراین جـهـان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده چون زیست بگو
من بــد کــنـم و تــو بــد مکافات دهی
پــس فـرق مـیان من و تو چیست بگو
که البته با جستجو داخل نرم افزار درج دیدم اصل این شعر یک رباعی از دیوان شمس ، مولوی به صورت زیر:
ای جان جــهان جـز تو کسی کیست بگو
بی جان و جهان هیچ کسی زیست ؟ بگو
مــن بــــد کــنـم و تــو بــد مکافات دهی
پـــس فــــرق مـیان من و تو چیست بگو
دیوان خیام پر از شعرای هستش که خیلی از ماها سطحی بهشون فکر می کنیم مثلا این شعر رو بخونید :
مــن هـیـچ نـدانـم که مرا آنکه سرشت
از اهــل بـهـشــت کرد یا دوزخ زشت
جامــی و بـتـی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و تورا نسیه بهشت
همون دوست عزیز این شعر رو دست مایه خودش کرده و میگه خیام که فیلسوف و ریاضی دانی به این بزرگیه ، میگه جهان با مرگ پایان می پذیره ، پس من چرا عیش و خوشی نکنم ، می خوام بهش بگم دوست عزیزم ، هروقت شما هم فیلسوفی چون خیام شدی و دنیا رو با دید اون دیدی ، اونوقت میتونی بگی ... "من هم حق دارم مثل اون عمل کنم "!!!
دوستان همیشه سعی نکنید دنیا رو از نگاه دیگران ببینید ، خدا چاه داده ، چشم هم داده ، ببین ... خوب ببین ... بعد انتخاب کن ...
یاد این حرف آقا مجتبی افتادم ، می گفت حضرت محمد (ص) می فرمایند : " جوانی ، جوانه که جوانی نکنه " ...
و یادمه روی یکی از دیوارهای شهرمون بزرگ نوشته :
بهای تو بهای آن چیزیست که به آن دل بسته ای ، لحظه ای بنگر ... به خدا یا به .....
برای گمراه شدن بهونه زیاد هست ، با رباعیات خیام که هیچ ، با کتاب خدا ، قرآن هم میشه ، گمراه شد و گمراه کرد ، راه دور نمیرم که بگید نمیشه ، از طالبان کی گمراه تر ؟ مسئله فهمیدن و به کار بستنه ... نه فقط فهمیدن محض یا به کاربستن محض ...
یاد ملانصرالدین افتادم که میخواست از پشت بوم خونه اش نیفته ... اینقدر عقب ، عقب رفت که از اون طرف دیوار افتاد پایین !!!
از من به شما نصیحت :
بی بهونه دوست بدار ، بی بهونه زندگی کن ، بی بهونه راه راست رو انتخاب کن .
خدایا چنان کن سر انجام کار ، تو خشنود باشی و ما رستگار.
یا حق.
گــویــند مــرا که دوزخی بـاشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عـاشق و میخواره به دوزخ باشند
فـردا بینـی بـهشت همچون کف دست
در کـارگــه کــــوزه گـــری رفـتم دوش
دیـدم دو هـزار کـوزه ، گـویـا و خموش
نـــاگـــه یــکــی کـوزه بر آورد خروش
کو کوزه گر ، گوزه خر و کوزه فروش ؟
وقت سـحـر است خیز ای مایه ی ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کـــــانــهـا کــه بـه جـایـند نپایند بسی
و آنــهــــا کــه شـدنـد کـس نمایند باز
مسلم عزیزم ،
در گذشت جمعی از بستگانتان رو به شما و خانواده شریفتان تسلیت گفته و از خداوند بزرگ برای شما صبر و برای آن عزیزان آرامش و آمرزش ابدی می طلبیم .
|
میرزا بنویس اصفهانی که بعدها به اعتمادالنویس اصفهانی معروف و ملقب شد . از مقربان دربار شیخ باشتین اصفهان ، حسنک وزیر بود و در تاریخ ؟؟14 فوت می نماید ! میرزا بنویس وزیر انطباعات دربار شیخ حسنک بود و دارای تعالیف متعددی همچون از رون مرغ تا جوجه سوخاری ... ، باشتین بالا ، الدستجرد الخیار ... و تاریخ منتظم دستجردی . |
سفرنامه میرزا مجتبی قلی خان کاشان السلطنه به باشتین بالا :
اندر حسب و حال آشنایی و حاضر جوابی میرزا مجتبی قلی خان در نصران پل :
شیخ در خانه بر جلوی (کامی) خود نشسته بودندی و طبق معمول به صفحه آن ذل زده بودندی و غرق در تفکر مشغول به نوشتن برنامه بودندی . ناگاه به ملیجک دستور دادندی که "ای ملیج تیلیف را بیاورید" ، خواستندی که بر میرزا مجتبی قلی خان تیلیفی زدندی و از موقع حرکتش به سوی باشتین بالا آگاه شدندی .
امروز شیخ از صبح در حال گشت زدن در فضای سایبر بودندی . شیخ این روزها بسیار مشغول تحقیقات جامعی بر روی دستور نویسی PHP که یک زبان اجنبی برای کار با کامی بودندی ، هستندی .
میرزا مجتبی قلی خان نیز چند هفته ایست که از مطالعات خود فارغ شدندی و هر روز به شیخ قول میداندی که این هفته به باشتین آمدندی و هر هفته نیز خلف الوعده نمودندی و خاطر شیخ را رنجوده کردندی .اما اینگونه که از مشاهدات و شنفته ها و نشنفته ها حاکی است، میرزا به سمت باشتین بالا حرکت کردندی .
شیخ حسنک تا غروب همچنان با تیلیف همراه ( آنهم از نوع اولش) میرزا مجتبی خان با ایشان در تماس بودندی و از ایشان احوال می پرسیدندی .
نزدیک غروب شیخ حسنک از ما خواستندی که غلامان و فراشان و شاطران و کشیک خانه را به همراه 2 قاطر و 4 اسب و 2 عدد درشکه تند رو آماده کردندی تا به پایانه کاوه رفتندی و میرزا قلی خان را تا کاخ اسکورت نمودندی. خود نیز برای صرفه جویی در مصرف سوخت ! با یک تاکسی خود را به ترمینال رساندندی و در آنجا بود که میرزا مجتبی قلی خان از او پیش دستی نمودندی و به همراه شیخ تیلیف نمودندی .
در آن هنگام شیخ در خروجی 3 بودندی و میرزا مجتبی قلی خان در خروجی 4 ، آنگاه شیخ به علت آشنا نبودن با پایانه به سمت خروجی ۲ حرکت کردندی ، که ناگاه میرزا قلی به ایشان گفتندی که شما را مشاهده نمودندی ، وقتی برگشتندی به سمت هم آمدندی و یکدیگر را در آغوش گرفتندی و چند بوسه ای را نثار هم نمودندی . و ما نیز دلمان آب شدندی که شیخ مارا نیز چنین ای کاش دوست داشتندی .
بعد نیز به وسیله یک دستگاه پیکان دربست ، به سوی کاخ روانه شدندی و کشیک چی و فراشان و غلامان و شاطران نیز به همراه ما آنها را تا کاخ مشایعت کردندیم.
شیخ وزیر به آشپز دربار دستور پخت مرغ بریان و برنج لنجان اعلا داده بودندی ، که چون کمی دیر گفتندی ، آشپز مرغ را معمولی پختندی ولی بسیار خوش مزه شدندی که ما خود انگشتانمان را در دهان گاز گرفتندی .
در همان شب میرزا مجتبی قلی خان کاشان السلطنه به همرا شیخ حسنک وزیر به کنار زاینده رود که از کنار کاخ عبور کردندی ، رفته و سپس به قدم زدن و از در مراوده و دوستی به صحبت پرداختندی ، تا اینکه در نزدیکی نصران پل ( معروف به پل نصر) ، آجان ها به زدن آمپول هپاتیت می پرداختندی ، که خود شخص وزیر به آنها دستور چنین کاری را داده بودندی ، عده ای ارازل و اوباش ، جا مانده از از طرح ارزال جمع کردن ، مشغول متلک پرانی بودندی و چون شیخ حسنک با لباس مبدل به جمع مردم پا گذاشته بودندی و کس اورا نشناختندی ، به میرزا قلی نیز متلکی نثار نمودندی ، و گفتندی " شما نیز واکسن خود را زده اید ؟" ، در همین حالی که شیخ چشم در چشم آن فرد نادان انداخته بودندی و اخم کرده بودندی ، میرزا مجتبی قلی خان بسیار حکیمانه متلکی را بازخورد نمودندی که حال آنها را بس گرفتندی و اینگونه گفتندی : " واکسنمان اصلا درد نداشتندی ، شما نیز رفتندی و نترسیدنی و گریه نکردندی و واکسن خود را زدندی" و ارازل بد جور در کف گریه نکردن و نترسیدن ماندندی . شیخ در این موقع بسیار از این حاضر جوابی شادمان شدندی و بعدا تشکرات لازم را از مجتبی قلی خان به خاطر این شیرین زبانی کردندی .
بعد به سوی کاخ آمدندی و شام را میل کردندی و طنزکی دیدندی و به اطاق شیخ برای استراحت رفتندی . شیخ هرچقدر اصرار کردندی که میرزا بر روی تخت وزارت خوابیدندی ، ایشان قبول نکردندی و گفتندی که چنین بارگاهی خاص وزیران بودندی . و ما همین پایین استراحت نمودندی.
اندر حکایت خاطرات گردشگری در روز اول :
در روز اول شیخ حسنک ، میرزا را ابتدا به الله وردیخان پل ، یا همان سی و سه دهنه ی معروف بردندی و میرزا با ذوق بسیار چند تصویری با دوربین خود گرفتندی و سپس از آنجا عازم مدرسه چهارباغ شدندی و در آنجا نیز چند تصویری را میرزا قلی خان ، تصویر برداری کردندی ، و بعد نیز به هشت بهشت رفته و در آنجا هرچقدر شیخ از میرزا درخواست نمودندی که به اینجا نیز وارد شوندیم ، میرزا اصرا نمودندی که نه ، از همین جا معلوم است ، داخل نشوندیم ، از همین جا تصویر گرفتندی ... در آنجا میرزا مجتبی قلی خان بسیار خندیدندی ، آخر به چه ، بماند . بهتر است پیش خود بماندندی . سپس به چهلستون رفتندی و در آنجا نیز تصویر برداری هایی کردندی ، در این مکان میرزا مجتبی قلی خان بسیار خوشحال ، از دیدن ماهی های حوض دربار گشتندی ، چون خود آکواریوم بسیار داشتندی .
یکم : چانه زدن شیخ حسنک در بازار!
در این روز شیخ و میرزا مجتبی قلی خان کاشان السلطنه به سوی میدان نقش جهان روانه شدندی ، این میدان حتی در سازمان اجنبی "یونیسف" نیز ثبت بودندی ، و از جمله آثار دوران سلطنت شاه عباس صفوی بودندی ، شیخ و میرزا در کوچه بازراهای میدان سرگردان و به خوردن "فالوده ، بستنی اعلا" مشغول بودندی که ناگاه کاشی زیبایی چشم مبارک میرزا قلی خان کاشان السلطنه را گرفتندی ، و ایشان قصد نمودندی که آنرا برای همشیره ی گرام خریدن کردندی ، وقتی به داخل رفتندی و قیمت پرسیدنی ، فروشنده قیمتی بالا گفتندی (4500) که شیخ بر او نیشخندی زدندی و بر او گفتندی " برای همشهری چند بودندی" که طرف حساب کار خود را کردندی و گفتندی که قابل نداشتندی و ما تخفیف ویژه دادندی . بعد از پیچیده شدن کاشی ، شیخ بر میرزا زدندی و آرام گفتندی ما حساب کردندی ، در کاخ از شما گرفتندی ! و میرزا قبول کردندی ، شیخ وقتی مسکوکات خود را مشاهده کردندی دیدندی که جز سکه 2000 تایی نوع دیگری در کیسه نداشتندی و چون تخفیف را فقط باید با مسکوکات 500 و 1000 تایی میشد درست و حساب گرفتندی ، نشد که فن چانه زنی خود را به رخ کشیدندی و فقط 500 چوق چانه زدندی و 2 لنگه 2000 به فروشنده دادندی ، و فروشنده برای این که کم نیاورندی ، گفتندی که 200 چوق دیگر بپردازید ، که شیخ گفتندی " خدا برکت دادندی" و مغازه را ترک نمودندی.
دویم : خوردن بریانی با قاشق یا بی قاشق !!
چون شیخ به ملازمان و فراشان و حتی چهارپایان کاخ چند روزی را مرخصی داده بود ، مجبور بودندی که خود و میرزا قلی خان در سطح باشتین ، با خط یازده ، رفت و شد ، کردندی یا اینکه ازاتل تاکسی و اتلباس استفاده کردندی. که این خود باعث دیر رسیدن به میدان نقش جهان شدندی و در هنگام نماز چون حتی ، طواف خانه خدا نیز تعطیل بودندی ، در باشتین نیز همه جا تعطیل شدندی و شیخ و میرزا نتوانستندی که از عالی قاپو و مسجد امام ، دیدن کردندی ، پس میرزا و شیخ به سمت ، خیابان حافظ روانه شدندی تا نهاری را دور هم صرف کردندی ، شیخ به میرزا پیشنهاد خوردن " بریانی" دادندی و میرزا نیز بی آنکه از قبل تجربه خوردن این غذا را داشته باشندی ، قبول کردندی.
در بریانی کده ، شیخ و میرزا با 4 اجنبی بلژیکی هم سفره گشتندی ، که با ولع بسیار سر در کاسه ماست کرده بودندی و نمی دانستندی که لقمه در چشم گذاشتندی یا در گوش. که این برای شیخ بسی خنده دار بودندی و چند متلکی فارسی را نثار آنها نمودندی ، یکی از این قوم اجنبی کمی فارسی "شلغور پلغور" می کردندی و بر شیخ و میرزا سلام فارسی فرستادندی. میرزا قلی خان نیز از این اجانب بس سوال کردندی و مخ آنها را در فرغان گذاشتندی ، تا اطلاعات بسیار کسب کردندی ، شیخ بعد از ما پرسیدندی که به نظرت آیا میرزا قلی مجتبی برای وزارت اطلاعات مناسب نبودندی که پاسخ ما نیز مثبت بودندی.
میرزا وقتی ظرف بریان را دیدن کردندی ، از شیخ روش مصرف پرسیدندی که شیخ نان را خود لقمه کردندی و بر روی گوشت بریان چرخ دادنی و گفتندی که اینچنین میل کرده و آنرا در دهان گذاشتندی . اما چون میرزای ما بس با کلاس بودندی ، شیخ پیشنهاد دادندی که برایش قاشق چایخوری آورندی تا ایشان راحت میل کردندی و بریان را با آن بر روی نان گذاشتندی (قابل توجه ملوک السالومه اسلطنه) .
سیم : دعوا در تاکسی !
در بعدظهر روز اول حظور میرزا مجتبی قلی خان ، شیخ مجددا با میرزا به میدان نقش جهان آمده تا نمای زیبای آنرا در شب مشاهده کردندی ، سپس نماز را در مسجد امام خواندندی و قصد عزیمت به "باغ گلها" کردندی ، که به علت سیل عزیم جمعیت مهاجره به باشتین بالا و ترافیک بس سرسام آور باشتین ، میرزا قلی خان دست برای یک "پراید" بالا نمودندی و پیر مردی بر روی ترمز زدندی و ما سوار شدندیم ، در همین حین ، پیرزنی نیز بر ماشین سوار شدندی ، که بس باشتینی اصیلی بودندی و از چهار قد گل گلی آن این معلوم بودندی . القصه که پیرمرد راننده چی با پیرزن مسافر بر سر کرایه دعوای لفظی بسیار نمودندی و آبروی شیخ را برندی و میرزا مجتبی قلی خان بسیار خندیدندی ، و هرچه شیخ بر آنها نصیحت نمودندی و گفتندی که زبان بر دهان گرفتندی ، آن دو بیشتر مرافعه کردندی و بر یکدیگر نا سزا گفتندی ... حتی شیخ راضی شدندی که 50 چوق اضافه ، که دعوا بر سر آن بالا گرفتندی را پرداخت کردندی ولی طرفین مرافعه ، انگار ناسزا را دوست داشتندی و برای ختم به خیر شدن هیچ صلوات نفرستادندی . و میرزا نیز بیشتر خندیدندی ... شیخ نیز خود خنده اش گرفته بودندی ولی خنده را در خود کشتندی .
باری دیگر ترافیک سنگین باشتین بالا ، سدی محکم شدندی برای دیر رسیدن به باغ گلها و بهانه ای برای بیشتر قدم زدن شیخ با میرزا در کنار زاینده رود و رفتن به زیر پل خواجو و تصویر برداری میرزا و شیخ .
در کنار این پل میرزا و شیخ ، دل به یکدیگر میدادندی و قلوه بسیار پس میگرفتندی و یاد ایام قدیم شیخ بر زیر لب زمزمه میکرد ، "شب به گلستان تنها منتظرت بودم" و تا پاسی از شب گذشته حرف زدندی و حرف زدندی و پیتزا میل نمودندی و باز حرف زدندی و حرف زدندی و نیمه شب به کاخ بازگشتندی ، البته هیچ یک از افراد کاخ نگران نشدندی ، چون دائم با شیخ در تماس بودندی و احوالات می پرسیدندی ، اما بانوی بزرگ خانه بسیار ناراحت شدندی که چرا شام را در کاخ صرف ننمودندی! چون بسیار به زحمت افتاده بودندی ولی غذا بر روی دستشان باد نمودندی. اما شیخ خود به شخصه از دل ایشان در آوردندی . بعد از آمدن هنوز همشیره شیخ بر پای " تی وی" توپ بازی اجانب را مشاهده میکردندی ، شیخ و میرزا نیز تا ساعتی از نیمه شب گذشته در محله ی زیبای سایبر " باصفا" به گشت زدن خود ادامه دادندی.
اندر حکایت خاطرات گردشگری در روز دویم :
در صبح روز دویم بعد از صرف صبحانه ، ابتدا میرزا مجتبی قلی خان و شیخ حسنک به سمت مرغان قفس " باغ پرندگان" روانه شدند ، و به علت نزدیک بودن این مسیر از خط یازده استفاده نمودندی و پای پیاده راه رفتندی و در کنار زاینده رود نیز چند تصویرکی گرفتندی ، در مرغان قفس ، با پرندگان زیادی عکس دسته جمعی گرفتندی تا میرزا به شهر خود بردندی و در آنجا پز دادندی که ببینید ، آنچه ندیدندی تا کنون ، در همانجا بود که میرزا محسن قلی خان یزدان السلطنه شمالی نیز به شیخ تیلیف زدندی " ایشان نیز از همشهریان شهر بلاگفا می باشد" که ما نیز در میدان نقش جهان منتظر شما بودندی ، بیاید و به ما کمک کردندی درامر چانه زدن ، که همشهریانتان خواستندی ما را تیغ زدندی ، که شیخ بسیار متحول شدندی و گفتندی ، شما دست به خرید نزدندی که ما خود را رساندندیم . و سپس با میرزا مجتبی قلی خان ، پیاده به سمت منارجنبان گسیل کردندی و در راه بر مرکب پیکان پیرمردی دیگر سوار شدندی ، که پیر مرد قصد گول زدن بر سر شیخ داشتندی و خواستندی که آنها را از مسیر درستی که به سمت جنبان منار داشتندی غافل کردندی ، زیرا شیخ حاظر نشده بودندی که 1000 چوق برای مشایعت کردن این پیرمرد بدجنس تا جنبان منار به او پرداخت کردندی ، اما شیخ که وزیری با درایت بودندی ، از پیرمردان دیگری سوال پرسیدندی و فهمیدندی که درست حدس زدندی و مسافر کش چی قصد گمراهی آنها را داشتندی ... و سپس با میرزا مجتبی قلی خان چند نفرینی آبدار را بدرقه راه مسافرکش چی کردندی و به راه خود با اتل باس ادامه دادندی.
میرزا و شیخ در جنبان منار تا ساعت 11 منتظر رقصیدن مناره چی و مناره ها منتظر ماندندی . و در هنگام رقصش مناره ها ، تیلیف میرزا به صدا در آمدندی و دوستان به دنبال کی رسیدن نتایج کنکور از میرزا مجتبی همین طور سوال پرسیدندی ، و شیخ در دل خود گفتندی " میان کشک و کومه ، عروس خانوم دستشویشان میومد " ، آخر اینهم وقت بود که این دوستان زنگ زدنشان گرفته بودندی ؟؟
میرزا مجتبی و شیخ حسنک بعد از رقصش مناره ها باز به سمت نقش جهان روانه شدندی تا بتوانند میرزا محسن قلی خان یزدان و السلطنه معروف به دانشمند را دیدار نمودندی ، و برایش چانه زنی کردندی ، سپس میرزا محسن با شیخ در ابتدای حافظ قرار گذاشتندی و در آنجا چون جمعشان سه نفره گشتندی ، شیطنت ها و بلبل زبانی ها میرزا و شیخ نیز دو چندان گشتندی و بعد از خرید گز سوغاتی برای میرزا محسن و چانه زنی شیخ حسنک ، به سمت مسجد روانه شدندی و آن دو شکسته و شیخ نشکسته نماز خواندندی و میرزا محسن را تا اتل باس شرکت گاز که برای شرکت در مسابقات نهج البلاغه به باشتین آمده بودندی مشایعت کردندی و از میرزا محسن "تقل بقل الله!" حاج آقا خواستندی ( شیخ این جمله را از میرزا مجتبی قلی خان آموختندی). سپس نهار در چهارباغ خوردن کردندی و به سمت کاخ روانه شدندی . البته شیخ یک یخ در بهشت آلبالوی را نیز به نیت یکی از همشهریان محله با صفا به میرزا مجتبی قلی خان ، تعارف زدندی و با یکدیگر خوردندی و از بس میرزا مجتبی قلی خان "مقصد هنایی ، مقصد هنایی" کردندی که مخ شیخ را بسیار بسیار زیاد ، خوردندی یا در واقع تیلیت کردندی ، که ما خود فهمیدندی که شیخ بسیارخود را کنترل کردندی و هیچ به میرزا نگفتندی و گرنه بحث در مورد "ملوک السالومه اسلطنه" بحث بسیار شیرینی برای شیخ بودندی ، به قول خود میرزا مجتبی ( 13,64,13,72) !! این دو آن قدر رمزی صحبت نمودندی که ما هیچ خود متوجه نشدندی !!!!
اندر حکایت ملوک رویا السلطنه و خجالتی شدن میرزا مجتبی قلی خان کاشان السلطنه :
نظر به اینکه شیخ حسنک به میرزا مجتبی قلی خان کاشان السلطنه قول داده بودندی که در هنگام مشایعت به باشتین بالا از او چند تصویری "پرتره" در یک آتلیه از او گرفتندی و خود طرح زدندی . روز قبل شیخ به آبجی لورا "ملوک رویا السلطنه" تیلیف کرده بودندی و از او برای میرزا مجتبی قلی خان وقت گرفته بودندی ، و سپس میرزا را به هر بهانه ای که بود به آتلیه بردندی و خواستندی که از او عکس گرفتندی ، در آنجا شیخ بسیار سر به سر میرزا گذاشتندی و میرزا که از خجالت رنگین کمان شده بودندی ، راضی به گرفتن عکس نمی شدندی که شیخ بر او اصرار بسیار کرد و ناز بسیار کشید تا او راضی شدندی ، ما خود شنیدیم که شیخ حسنک آهسته به میرزا گفتندی " من تصویربرداری کردندی یا به آبجی لورا اجازه تشریف فرمایی دهندیم " و میرزا که بسیار خجالت می کشیدندی، قبول کردندی که خود شیخ از او چند تصویری ثبت نماید.
سپس از آنجا به گز فروشی رفتندی و سوغاتی اصفهان خریداری نمودندی تا میرزا مجتبی قلی خان به دیار خود بردندی و میل کردندی و حالش را بردندی ! و سپس مجددا به گلخانه شهر " باغ گلها" مشایعت کردندی و در آنجا تصویر بود که بعد از تصویر دیگری ثبت می گردیدندی . و بس این گلخانه زیبا بود .
شیخ حسنک در این ساعات بر لب خنده و بر دل غصه ای تلخ داشتندی که ما خود فهمیدندی ! ، هر ساعت بر میرزا خواهش خود را تکرار میکردندی و میرزا نیز جواب خود را مجددا باز میگفتندی. از شیخ درخواست ماندن و از میرزا تعجیل در رفتن و زور شیخ در این فقره به میرزا مجتبی نمی رسیدندی .غروب بود که به سمت کاخ حرکت کردندی و شیخ را چرتکی در تاکسی بردندی ... که چرتک در اتل همیشه برای او بسیار جالب بودندی و ناگهان با تلنگر میرزا مجتبی قلی خان از چرتک به هوا پریدندی و بسی با یکدیگر خندیدندی.
در کاخ دفتر بیست سوالی را بر پیش میرزا قلی گذاشتندی و از او 20 سوال مربوط و نا مربوط را پرسش کردندی و او نیز بسیار قشنگ و خنده دار جواب خود را دادندی و سپس غذای مخصوص سر آشپز کاخ که شیخ آنرا بسیار دوست داشتندی را میل نمودندی ( خورشت سیب زمینی یا همان خورشت لپه باشتینی) و به وسیله یک فقره اتل و همچنین تعداد زیادی اسکورت ، به سمت پایانه کاوه حرکت نمودندی . میرزا مجتبی قلی خان راس ساعت 10 بر اتل باس ولو خود سوار شدندی و میرزا منتظر ماندندی تا او ترمینال را به سمت دیار خود ترک کردندی. در این بین چند پیامکی را شیخ حسنک و میرزا رد و بدل نمودندی که بس جالب بود . اما رفتن میرزا همانا و بیدار ماندن شیخ حسنک تا صبح نیز همانا. ما تاکنون شیخ را بعد از مدتها این چنین پریشان ندیدندی .
وسلام .
به قلم میرزا بنویس اصفهانی وزیر انطباعات شیخ حسنک وزیر . به تاریخ بیست و ششم ، تیر ماه ، یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هجری شمسی.
چند تصویری نیز از باشتین بالا را میتوانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید. بر دل خود صابون دیدن ما را نزنید.!!
پيامبر خدا وارد منزل فاطمه زهرا سلام الله عليها شد و فرمود: فاطمه! پدرت امروز مهمان توست.
فاطمه عرض کرد: پدرجان حسن و حسين از من خوردني مي خواهند، چيزي نمي يابم تا بخورند.
سپس پيامبر وارد شد و با علي و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام نشست، فاطمه متحير بود نمي دانست چه کند.
پيامبر-كه درود خدا برو باد- مدتي به آسمان نگاه کرد. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و عرض کرد: اي محمد، خداي عليّ اعلي سلامت ميرساند و تو را به درود و اکرام خود ويژه داشته، ميفرمايد: به علي و فاطمه و حسن و حسين -عليهم السلام- بگو از ميوههاي بهشتي چه چيزي را دوست ميدارند؟
پيامبر فرمود: اي علي، اي فاطمه، اي حسن و اي حسين پروردگار عزيز ميداند که شما گرسنهايد، از ميوههاي بهشتي کدام را دوست داريد؟
آنان از روي شرم از پيامبر سکوت کرده، چيزي نگفتند. پس حسين عليه السلام (سکوت را شکسته) و عرض کرد: با اجازه شما! باباجان، و مادرجان، و با اجازه شما، برادرجان اي حسن، من (مي خواهم) يکي از ميوه هاي بهشتي را برگزينم.
همگي فرمودند: حسين جان هر چه مي خواهي بگو که ما به آنچه تو براي ما برگزيني خرسنديم، حسين عرض کرد: اي رسول خدا به جبرئيل بگو: ما رطب تازه مي خواهيم.
پيامبر فرمود: خدا اين را مي دانست، سپس (رو به فاطمه نموده) فرمود: فاطمه! برخيز و وارد آن اتاق شو و هر چه در آن بود بياور.
فاطمه عليها السلام وارد شده ديد طبقي بلورين با روپوش سبز بهشتي -که در آن رطب تازه است- با آنکه فصلش نبود در آنجا نهاده شده است. (آنرا برداشته نزد پيامبر آورد).
پيامبر-صلوات الله عليه- فرمود: فاطمه جان! اين از کجا آمد؟
فاطمه همان جواب مريم را (که در قرآن مجيد آمده است) داد و عرض کرد: از جانب خداست، همانا خدا هر که را بخواهد بي حساب روزي مي دهد.
پيامبر برخاست و آن را گرفته پيش روي همه نهاد، سپس فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم، آنگاه دانهاي خرما برداشته در دهان حسين نهاد و فرمود "نوش جان و گوارايت اي حسين"
خرماي ديگري برداشت و آن را در دهان حسن نهاد و فرمود "نوش جان و گوارايت اي حسن". سومين خرما را برداشته در دهان فاطمه زهرا نهاد و فرمود: "نوش جان و گوارايت اي فاطمه زهرا".
سپس چهارمين خرما را برداشت و آن را در دهان علي نهاده، فرمود: "نوش جان و گوارايت اي علي". باز به علي خرماي ديگري داد و فرمود " نوش جان و گوارايت اي علي".
سپس شتابان از جا برخاست، بعد نشست.
پس همگي از آن خرما خوردند همين که دست کشيدند و سير شدند آن مائده آسماني به آسمان برخاست (و ناپديد شد).
فاطمه عرض کرد: پدر جان امروز چيز عجيبي از شما ديدم، پيامبر فرمود: اي فاطمه! خرمايي که در دهان حسين نهادم و گفتم: گوارايت اي حسين، از اين رو بود که شنيدم ميکائيل و اسرافيل به او ميگويند: گوارايت اي حسين. من نيز همچون آنان گفتم.
خرماي دوم را برداشته در دهان حسن نهادم، شنيدم جبرئيل و ميکائيل به او ميگويند: گوارايت اي حسن. من نيز مثل آنان گفتم.
خرماي سوم را که برداشته در دهان تو- اي فاطمه- نهادم، شنيدم حوريان بهشتي- در حالي که شادمان، از بلنداي عوالم بهشتي بر ما اشراف داشتند- به تو ميگويند: گوارايت باد، اي فاطمه، من نيز طبق آنان آنرا گفتم.
چون چهارمين خرما را كه برداشته و در دهان علي نهادم، از جانب خداوند ندايي شنيدم که ميگويد: نوش جان و گوارايت اي علي. من هم طبق نداي حق تعالي آن را گفتم.
باز به علي خرماي ديگري دادم، دوباره نداي حق را شنيدم که مي گويد: نوش جان و گوارايت اي علي.
سپس به خاطر گرامي داشت حضرت پروردگار (شتابان) برخاستم. پس شنيدم مي فرمايد: اي محمد! به عزت و جلالم سوگند اگر از هم اکنون تا روز قيامت، دانه دانه خرما به علي مي دادي، من پيوسته به او مي گفتم: نوش جان و گوارايت اي علي.
فرهنگ جامع سخنان امام حسين؛ ترجمه علي مؤيدي
منبع : تبیان
اگر من و شما هر کدام یک سکه داشته باشیم و آنها را با هم عوض کنیم .
باز هم هر یک از ما یک سکه خواهیم داشت .
اما اگر هر کدام یک ایده خوب داشته باشیم ، و آنها را در اختیار یکدیگر قرار دهیم .
در این صورت هر یک از ما دو ایده خوب خواهیم داشت .
آنچه از سر عشق رخ میدهد
همواره فراسوی نیک و بد انجام می گیرد .
- نیچه -
"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟"
سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."
پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.
نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.
دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.
قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."
دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"
"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."
"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."
"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."
"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."
"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"
دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي بود.
سلام به همه آقا پسرا و دختر خانوم هاي گل
دوستان خوبم حتما تا بحال اين تجربه رو داشتيد كه وقتي تصميمتون
رو مي گيريد تا كاري رو انجام بديد .
سروكله يه سري آدم هاي به ظاهر دلسوز پيدا ميشه و مثل يه مگس سيريش
هي دورتون ميچرخن و مثل ويز ويز همون آقا يا خانوم مگس همش
آيه ياس و نااميدي تو گوشتون داد ميزنن .
چيكار كرديد و مي كنيد باهاشون ؟؟؟
چه قدر نتيجه ميده ؟؟؟
اگه ميخوايد بهترين راه حل رو بفهميد ،
داستان زير رو بخونيد تا در آخر با هم راجع بهش حرف بزنيم .
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
و مسابقه شروع شد ...
راستش , کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند .
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
" اوه ,عجب کار مشکلی !!"
" اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند ."
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست .برج خیلی بلند ه ! "
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند ...
جمعیت هنوز ادامه می داد : "خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ...
این یکی نمی خواست منصرف بشه !
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند . به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج
وموفق شدن رو پیدا کرده؟
ولي هيچ جوابي نشنيدن !
و مشخص شد که ...
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
آره دوستان اين فقط يه داستان ساختگيه ،
ولي نتيجه اي كه ميشه ازش گرفت اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید...
چون همونطوري كه قبلا راجع بهش صحبت كرديم
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند !!!
چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !!!
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید ،
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره .
پس :
همیشه مثبت فکر کنید !
و بالاتر از اون
هر وقت کسی خواست به شما بگه که
به آرزوهاتون نخواهید رسید ، کر بشید .
و هم یشه باور داشته باشید:
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم .
خوب باشيد و خوب بمونيد
م.ه.د.ي