

این رو هم نمیدونم آبجی خوبم یا داداش گلم با اسم مستعار قاصدک فرستاده...
قاصدک جون ممنون از لطفت.....
هنگامي كه يكي از درهاي شادي بسته مي شود،
در ديگري باز ميگردد
ولي ما معمولا آنقدر به آن در بسته شده توجه مي كنيم
كه در باز شده جديد را نمي بينيم
از طرف آبجی نازنین
تا وقتي خدا هست جايي براي نااميدي نيست .
هرگاه او را از دست داديم مي توانيم نا اميد شويم .
کی گفته نمی تونم عشقولانه بگم :
- اگه دردی تو پاهات حس کردی. اگه احساس ميکنی خيلی خسته ای.به خاطر اينه که روزی هزار بار توی خاطرم ميای و ميری .
- زندگی کتابیست پر ماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز .
- هر وقت خواستی ببينی کسی دوستت داره توی چشماش زل بزن تا عشقو توی چشماش ببينی .اگه نگات کرد عاشقته. اگه خجالت کشيد برات ميميره.اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو ميميره .
- هيچوقت دنبال کسی نبودم که بتونم با اون زندگی کنم. بلکه دنبال کسی بودم که نتونم بی اون زندگی کنم.
- عشق يک کلام ساده است. ساده اما آشنا! عشق با نگاه آغازمی شود ... با محبت اوج می گيرد ...
وبا گريه به پايان ميرسد .
با خوب ديدن و خوب شنيدن " همدم " خود را حفظ كنيم . مبادا روزي فرا رسد كه به او نياز داشته
باشم , او بي نياز از ما باشد ! بخواهيم او را بشنويم , او خاموشي را برگزيده باشد .
بزرگی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را ازفرزانه ترین انسان جهان بیاموزد .
پسرک چهل شبانه روز در بيابان راه رفت ،تا سرانجام به قلعه زيبايی بر فراز کوهی رسيد.
مرد فرزانه که پسرک می جست ، آن جا می زيست .
اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد وجنب و جوش عظيمی را ديد ؛ تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه وکنار صحبت می کردند ، گروه موسيقی کوچکی نغمه های شيرين می نواخت ، و ميزی مملو از غذاهای لذيذ بومی آن جا بود.
مرد فرزانه با همه صحبت می کرد ، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برايش توضيح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد برگردد. بعد يك قاشق چايخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ريخت وگفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم ، همچنان که می گردی اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد".
پسرک شروع کرد به پايين وبالا رفتن از پله های قصر ، و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت .
مرد فرزانه پرسيد :فرشهای ايرانی تالار غذا خوريم را ديدی ؟ باغی را ديدی که ايجادش ، ده سال وقت استادان باغبانی را گرفت ؟متوجه پوست نوشته های زيبای کتابخانه ام شدی ؟
پسرک شرمزده اعتراف کردکه هيچ نديده است . تنها دغدغه او اين بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود ، نريزد
مرد فرزانه گفت : " پس برگرد و با شگفتی های دنيای من آشنا شو . اگر خانه کسی را نبينی ،نمی توانی به او اعتماد کنی".
پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار ديگر به اکتشاف قصر پرداخت. ابن بار تمام آثار هنری روی ديوارها و آويخته به سقف را تماشا کرد.
باغها را ديد و کوههای گرداگردش را، و لطافت گلها را ، و نيز سليقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود بکار رفته بود . هنگامیکه نزد مرد فرزانه بازگشت ، هر چه را که که ديده بود ،با تمام جزييات تعريف کرد.
مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست ؟"
پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که روغن ريخته است.
فرزانه ترين فرزانگان گفت :"پس اين است يگانه پندی که می توانم به تو بدهم :
و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبری. »
زندگی یعنی عشق، یعنی فرو رفتن درآبی که نمی دانی عمق آن چقدراست.
نگاه، زبان مخصوصی است که احتیاج به مترجم ندارد.
دنیا آنقدربزرگ نیست که توزشتیهایش رابزرگ ببینی.
قدرلحظه های عمرراهیچ کس مانند گورکن پیرنمی داند.
افسوس که بایگانی ذهن ما ثبت لحظه های ناگوارراخیلی بهترازلحظات خوش انجام میدهد.
حسنک وزیر ....
از طرف آقا جواد...ممنون عزیزم.